رمان مردی به نام اوه (2012) اثر فردریک بکمن، نویسندهی سوئدی، روایتی تأثیرگذار و طنزآمیز از زندگی مردی ۵۹ ساله است که در ظاهر عبوس و غیرقابلتحمل است؛ اما قلبی بزرگ و داستانی پرفرازونشیب در سینه دارد. این اثر که بهسرعت یکی از پرفروشترین کتابهای جهان شد، با زبانی ساده و صمیمی، تقابل سنت و مدرنیته، عشق عمیق و اندوه فقدان را در بستری از روابط انسانی و همسایگی به تصویر میکشد. اوه به خواننده یادآوری میکند که زندگی حتی در تاریکترین لحظات نیز، غافلگیرکننده است.
فردریک بکمن نویسنده، روزنامهنگار و وبلاگنویس سوئدی است که در ۲ ژوئن ۱۹۸۱ در استکهلم متولد شد. او قبل از ورود به دنیای نویسندگی، شغلهای مختلفی از جمله رانندگی کامیون، کار در میوهفروشی و رانندهی لیفتراک را تجربه کرد و دینشناسی تطبیقی خواند؛ اما تحصیل را نیمهتمام گذاشت. او در سال ۲۰۰۶ به نوشتن مقاله و ستوننویسی برای روزنامهها و مجلات مختلف از جمله مجلهی مور و مجلهی مترو پرداخت و وبلاگنویسی در سوئد شد. در سال ۲۰۱۲، بکمن نخستین رمان خود «مردی به نام اوه» را منتشر کرد که پس از رد کردن ناشران متعدد، سرانجام یکی از پرفروشترین کتابهای جهان شد و بیش از ۸۴۰ هزار نسخه تنها در سوئد به فروش رسید. این کتاب به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده و در سال ۲۰۱۳، بکمن موفقترین نویسندهی سوئد انتخاب شد. او هماکنون با همسر ایرانی و دو فرزندش در استکهلم زندگی میکند و آثار دیگری همچون «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، «بریت ماری اینجا بود» و «شهر خرس» را نیز نوشته است.
اوه ۵۹ سال دارد و رانندهی خودروی ساب است. او از آن دسته مردانی است که اگر کسی را دوست نداشته باشند، با انگشت به او اشاره میکنند؛ انگار آن فرد دزد است و انگشت اوه چراغقوهی پلیس! دنیای اوه دنیایی سیاه و سفید است که بر پایهی اصول، قوانین و وفاداری بنا شده. او هر روز صبح رأس ساعت پنج و 45 دقیقه بیدار میشود، قهوهی خود را با پیمانهای دقیق دم میکند و برای بازرسی محله بیرون میرود. او قفل پارکینگها را چک میکند، به سطلهای زباله لگد میزند تا مطمئن شود درست تفکیک شدهاند و هر دوچرخهای را که در جای نامناسب رها شده باشد، به انبار منتقل میکند.
اوه بر این باور است که وضعیت جهان رو به وخامت رفته است؛ مردم دیگر قهوه دم نمیکنند، نمیتوانند با دندهعقب رانندگی کنند و بهجای کار کردن، مدام در حال خوردن ناهار هستند. اوه بهتازگی و بعد از دههها کار صادقانه، بهاجبار بازنشسته شده است، یا آنطور که مدیران جوان با لبخندهای مصنوعی میگویند: «به او پیشنهاد شده کمی استراحت کند». اما برای اوه، این بازنشستگی به معنای بیاستفاده بودن است.
تنها کسی که اوه را درک میکرد و به دنیای خاکستری او رنگ میبخشید، همسرش سونیا بود که شش ماه قبل درگذشت. حالا اوه تنها مانده و تصمیم قاطع گرفته است که به زندگی خود پایان دهد تا دوباره به سونیا بپیوندد. او همهی بدهیهایش را پرداخت کرده، اشتراک روزنامه را لغو کرده است و حالا میخواهد یک قلاب محکم در سقف سالن نصب کند تا خودش را دار بزند.
اما درست در لحظهای که اوه مشغول اندازهگیری دقیق برای نصب قلاب است، صدای ترسناک و خراشیده شدن فلز، آرامش او را برهم میزند. اوه با عصبانیت پرده را کنار میزند و متوجه میشود که همسایههای جدید در حال تلاش برای پارک کردن یک تریلر در حیاط خانهی روبهرویی هستند. راننده که مردی قدبلند و دستوپاچه به نام پاتریک است، مدام اشتباه میکند و همسر باردارش، پروانه که زنی ایرانیتبار و پرانرژی است، با فریاد سعی دارد او را راهنمایی کند.
اوه نمیتواند شاهد این بیکفایتی باشد. او میبیند که آنها به صندوقپست او آسیب زدهاند و روی گلهایش رفتهاند؛ پس با عصبانیت از خانه خارج میشود. او فرمان را از دست پاتریک میگیرد و با مهارت کامل تریلر را پارک میکند. این اولین برخورد اوه با پروانه است؛ زنی که قرار است تمام برنامههای دقیق اوه برای خودکشی را در روزها و هفتههای آینده، نقشبرآب کند.
اوه با عصبانیت به خانه برمیگردد تا کار ناتمامش را با طناب و قلاب به پایان ببرد؛ اما زنگ در دوباره به صدا درمیآید. پروانه برای تشکر و عذرخواهی، ظرفی غذا آورده است؛ برنج با زعفران و مرغ. اوه که اصولاً غذای دیگران را قبول نمیکند، در برابر اصرار پروانه و دختربچهی سهساله اش تسلیم میشود.
اوه در آن روز موفق به خودکشی نشد؛ زیرا مدام مزاحمتهای همسایگان و نیاز به تعمیرات در محله، حواس او را پرت کرد. او مردی است که حتی در لحظهی مرگ هم نمیتواند به قوانین و نظم، بیتوجه باشد.