کتاب زنی که مهم نبود (۲۰۱۹) به دنیای پنهان جاسوسی در جنگ میرود و ماجرای یکی از مؤثرترین جاسوسان متفقین در نبرد علیه آلمان نازی را تعریف میکند: ویرجینیا هال. در این خلاصه کتاب، ما ویرجینیا را در جاهای مختلفی دنبال میکنیم: از خانهاش در مریلند تا کلوپهای جاز پاریس و بین دو جنگ و خیابانهای پرپیچوخم لیون، شهری که در آن جاسوسی را آموخت. در طول مسیر، شما خواهید دید که چگونه «بانوی لنگ» از دست مأموران گشتاپو فرار کرد، نیروهای فرانسه را بسیج کرد و حرفهی جاسوسی را به مرحلهی جدیدی برد.
سونیا پرنل یک زندگینامهنویس و روزنامهنگار است. او برای گاردین، تلگرافدیلی و ساندی تایمز نوشته است. کتاب دیگر او با نام «بانوی اول»، که دربارهی همسر وینستون چرچیل، کلمنتین، بود، به انتخاب روزنامههای زیادی کتاب سال شد و برای جایزهی پلوتارک در بخش بهترین کتاب زندگینامهای نامزد شد. پرنل همچنین نویسندهی کتاب «فقط بوریس»، زندگینامهی نخستوزیر بریتانیا، بوریس جانسون، است.
تاریخ فراموششدهی زنی که به آزادی فرانسه کمک کرد.
در سال ۱۹۴۲، پوسترهای تحتتعقیب روی دیوارهای لیون ظاهر شد، سومین شهر بزرگ فرانسه. این کشور دو سال قبل به اشغال آلمان نازی درآمده بود. هیتلر که نمیخواست تمام کشور را اشغال کند، یک حکومت دستنشانده را در جنوب کشور برپا کرده بود؛ اما دولت جدید یک مشکل جدی داشت. اسم این مشکل، ویرجینیا هال بود. او که بود؟ یک فعال سیاسی آمریکایی با یک پای چوبی -که نامش را کاتبرت گذاشته بود. او رانندهی آمبولانس نظامی و اولین زن در جبههی متفقین بود که در جنگ جهانی دوم پشت خطوط دشمن رفت.
ویرجینیا دنبال فرصتی میگشت تا خودش را ثابت کند و البته خیلی هم خوب عمل کرد. او یک جاسوس بالفطره بود، توانست شبکهای گسترده از خبرچینها را در سراسر جنوب فرانسه به وجود بیاورد و به یکی از مؤثرترین افراد در سازماندهی تبدیل شد. در پایان جنگ، افراد کمی اسم او را میدانستند؛ اما کسانی که او را میشناختند، شکی نداشتند که او در شکست دادن هیتلر و آزادی فرانسه نقش اساسی داشته است.
مبارزه علیه آلمان نازی در فرانسه در طول جنگ جهانی دوم به همان اندازهای که قهرمانانه به نظر میرسید، خطرناک هم بود. مردم عادی در قلب مقاومت بودند و در یک مبارزهی چریکی علیه ارتش قدرتمند هیتلر، ورماخت، شرکت داشتند. اعضای مقاومت که تعدادشان کم و ضعیف بودند، به شجاعت خود ایمان داشتند. اما داستان ما در اروپا شروع نمیشود و قهرمان قصه یعنی ویرجینیا هال، فرانسوی نبود. ویرجینیا در سال ۱۹۰۶ در مریلند به دنیا آمد، دختر یک فعال اجتماعی بلندپرواز، باربارا، که با رئیس بانکدار خود، ادوین لی هال ازدواج کرده بود. این ازدواج توانست جایگاه اجتماعی باربارا را بالا ببرد؛ اما باربارا را آنقدر که انتظار داشت، خوشحال نکرد. ادوین ثروتش را از دست داد و فقط اخلاق ثروتمندان برایش باقی مانده بود.
خانهی بزرگ روستایی هال در مریلند باشکوه به نظر میرسید؛ اما فاصلهی زیادی با خانههای همسایگان ثروتمندترش داشت. آنجا بدون سیستم گرمایش مرکزی و آب لولهکشی، جای مناسبی برای زندگی نبود. اما باربارا، زنی که فامیلهایش او را مغرور توصیف میکردند، نقشهای داشت. او دنبال یک خواستگار ثروتمند برای ویرجینیا میگشت. باربارا مدرسهی ویرجینیا را با همین هدف انتخاب کرد؛ یک مؤسسه به نام رولند پارک کانتری. این نقش برای ویرجینیا طبیعی نبود. او با قدی بلند و لاغر و با چشمان قهوهای درخشان، یک نوجوان پرشور و مستقل بود که به پوشیدن شلوار پسرانه و پیراهنهای چهارخانه علاقه داشت.
او در وقتهای آزادش با تفنگ شکار میکرد، بدون زین اسبسواری میکرد، خرگوشها را پوست میکند و دستبندهایی با مارهای زنده میساخت. او آزادیاش را دوست داشت؛ اما به مادرش هم علاقه داشت. بعد از فارغالتحصیلی در سال ۱۹۲۴، ویرجینیا در هجدهسالگی نامزد کرد. او شجاعانه برای خوشحال کردن باربارا تلاش میکرد؛ اما نتوانست دوام بیاورد. تغییر شرایط نزدیک بود. زنانی که سرانجام در سال ۱۹۲۰ حق رأی را به دست آورده بودند، نقشهای قدیمی خود را کنار میگذاشتند.
آن دوران، دوران فلاپرها بود، زنان جوان مد روز که موهای خود را کوتاه میکردند، سیگار میکشیدند، الکل مینوشیدند و با موسیقی جاز میرقصیدند. ظرف یک سال، ویرجینیا نامزدش را رها کرد. اگر قرار نبود زندگی خانگی آرام را دنبال کند، قرار بود در آینده چه کند؟ خب، اگر شما یک جوان اهل ساحل شرقی بودید که در درس زبان استعداد داشتید و تشنهی ماجراجویی بودید، تنها جایی که میخواستید در سال ۱۹۲۵ به آن بروید، پاریس بود.