کتاب آنارشیسم (2004) دربارهی تاریخ و مبانی یک ایدئولوژی سیاسی است که معمولاً بهدرستی درک نشده است. آنارشیستها که آزادی را مهمتر از سرکوب میدانند، میخواهند همهی سلسلهمراتبهای موجود در زندگی بشر را از بین ببرند؛ فرقی نمیکند اینها ساختهی دولت-ملت مدرن باشند یا محصول جوامع پدرسالار و سازمانهای دینی. آنارشیسم بهدنبال جهانی است که هیچ اجباری در آن نباشد.
کالین وارد، یک آنارشیست و نویسندهی پرکار بریتانیایی، نویسندهی کتابهای زیادی در زمینهی سیاست، بومشناسی و مسائل شهری است. «آنارشی در عمل»، «کلبهنشینان و زمینخواران» و «گفتگوی سبز» از دیگر کتابهای او هستند.
با تاریخ آنارشیسم و تأثیر آن بر دنیای امروز آشنا شوید.
حتماً تابهحال کلمهی آنارشیسم را شنیدهاید. بااینحال، این اصطلاح متأسفانه اغلب معنایی منفی دارد و برای توصیف چیزهایی مثل هرجومرج، شورش یا حتی فروپاشی اجتماعی استفاده میشود. اما معنای اصلی آنارشیسم هیچ ربطی به این چیزهای منفی ندارد. درواقع، آنارشیسم کلمهای بود که بسیاری از فیلسوفان بزرگ قرن نوزدهم برای بیان ایدهی خود از یک جامعهی عادلانهتر و برابر به کار میبردند.
پس آنارشیسم واقعاً چه هدفی دارد؟ هدفش این است که تمام سلسلهمراتبهای سرکوبگر را از زندگی انسان پاک کند؛ از سلسلهمراتب دولتی و پلیس آن گرفته تا نظامهای اجتماعی پدرسالار و حتی سازمانهای دینی. آنارشیستها فکر میکنند که بعد از برچیده شدن این عناصر، جوامعی بر اساس همکاری دوجانبه و دموکراسی مستقیم به وجود میآیند که به نفع همه با هم متحد میشوند.
آنارشیسم از دل شکستهای انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم بیرون آمد؛ اما امروزه هم مثل گذشته اهمیت دارد.
در دورانی که با بحرانهای روبهرشدی مثل نابرابری و تغییرات اقلیمی مواجهیم، نظریههای آنارشیستی شاید بتوانند یک راه نجات غیرمنتظره باشند.
واژهی آنارشی ریشه در کلمهی یونانی آنارخیا دارد که «بیرهبر» ترجمه میشود. اما معنای مدرن آن در اواسط قرن نوزدهم شکل گرفت؛ یعنی زمانی که پییر-ژوزف پرودون، متفکر آنارشیست فرانسوی، ایدئولوژی سیاسی خود را «آنارشیسم» نامید. بر اساس این ایدئولوژی، جامعه میتواند و باید، بدون یک دولت یا قدرت مرکزی اداره شود.
پرودون و آنارشیستهای بعد از او معتقد بودند که جامعه باید حول توافقهای داوطلبانهی افراد و گروهها شکل بگیرد. آنها عقیده داشتند که چنین جامعهای نیازهای تولید و مصرف همهی اعضایش را هم با کارایی و هم با عدالت تأمین میکند.
اما چه چیزی پرودون را به این نتیجه رساند که چنین جامعهای لازم است؟ جواب این سؤال را باید در شکستهای انقلاب فرانسه جستوجو کرد.
بعد از انقلاب، وقتی دهقانان و کارگران متوجه شدند که طبقهی سیاسی جدید بورژوا بهتر از اشرافی نیست که بهتازگی سرنگون شده بودند، سرخورده شدند. متفکران اولیهی آنارشیست مانند پرودون که ستم نهادهایی چون پلیس خشن و ارتشهای بیرحم را تجربه کرده بودند، فهمیدند که مشکل اصلی خود حاکمان نیستند؛ بلکه مشکل، خود مفهوم «حکومت» بود؛ مفهومی که یک گروه را بالاتر از گروه دیگر قرار میدهد و ریشهی اصلی دردهای جامعه است.
به همین دلیل، از قرن هجدهم به بعد، دغدغهی اصلی آنارشیستها مسئلهی دولت و چگونگی برانداختن آن برای ساختن جامعهای عادلانهتر بوده است. اما پاسخ به این سؤال که این کار چطور باید انجام شود، به این بستگی دارد که از چه کسی بپرسیم.
مهمترین گروه آنارشیستها، آنارشیست-کمونیستها هستند. به باور آنها، زمین، منابع و ابزارهای تولید را جوامعی کنترل میکنند که از آنها سود میبرند.
شاخههای دیگر تفکر آنارشیستی مثلاً بر فمینیسم یا سیاستهای سبز تأکید دارند؛ اما همهی آنارشیستها با سلسلهمراتبها و همهی شکلهای کنترل خارجی، چه از سوی دولتها، چه کارفرمایان یا سازمانهای دینی، مخالفند.
اما یک جامعهی آنارشیستی چگونه سازماندهی میشود؟ خب، چهار اصل اساسی احتمالاً در این زمینه نقش دارند.
اول، سازمانهای آنارشیستی باید داوطلبانه باشند. عضویت نباید اجباری باشد؛ چون این کار مانع آزادی و مسئولیت فردی میشود.
دوم، باید کارکردی و عملی باشند و هدف و دلیل روشنی برای وجودشان داشته باشند.
سوم، باید موقتی باشند؛ زیرا سازمانهای دائمی معمولاً بیشتر از عمر مفیدشان باقی میمانند و بیشتر نگران حفظ بقای خود میشوند تا خدمت به هدف اصلیشان.
در نهایت، سازمانهای آنارشیستی باید کوچک باشند؛ چون وقتی افراد برای حل مشکلات رودررو با هم جمع میشوند، احتمال ایجاد تمایلات سلسلهمراتبی کمتر است.
شاید همهی اینها مثل نظریهپردازیهای خیالی به نظر برسد؟ خب، در بخش بعدی کتاب آنارشیسم بررسی خواهیم کرد که متفکران آنارشیست مشخص چگونه تغییر اجتماعی را تصور میکردند و آنارشیسم در عمل چگونه بوده است.