کتاب من شدن (2017) نگاهی به پشتپردهی زندگی شخصی و حرفهای یکی از برجستهترین رواندرمانگران جهان میاندازد. این اثر با ترکیب داستانهای شخصی و نکات درمانی، دیدگاهی منحصربهفرد و صریح به انسان و قدرت تحولآفرین رواندرمانی دارد.
اروین د. یالوم رواندرمانگر آمریکایی و استاد بازنشستهی روانپزشکی دانشگاه استنفورد است که بهدلیل کارهای برجستهاش در حوزهی رواندرمانی وجودی (اگزیستانسیال) شناخته شده است. او چندین کتاب پرفروش داستانی و غیرداستانی نوشته است؛ از جمله «خیره به خورشید»، «موهبت درمان»، «مسئلهی اسپینوزا»، «درمان شوپنهاور» و «وقتی نیچه گریست».
نگاهی به پشتپردهی زندگی یک رواندرمانگر بیندازید
آیا تابهحال درگیر این مسائل شدهاید: ناامنیهای شخصی، فکر کردن وسواسی راجعبه هدف زندگیتان یا غرق شدن در افکار مربوطبه مرگ؟ تعداد کمی از ما وقت لازم را برای درک این سؤالات سخت یا جستوجوی درمان کنار میگذاریم. در نتیجه، پسزمینهی اغلب روزهایمان زمزمهی مداوم اضطراب است.
در کتاب من شدن، زندگی شخصی و حرفهای رواندرمانگر برجسته، اروین د. یالوم، را بررسی خواهیم کرد. سفری با شروع از دوران کودکی، رسیدن به جایگاه روانپزشک و نویسندهی شناختهشدهی بینالمللی، تا نزدیک شدن به پایان زندگی. در این خودزندگینامه به روانشناسی و فلسفه، روابط شخصی و حرفهای و داستانهای تأثیرگذاری میپردازیم که از زندگی شخصیتهای برجستهی دیگر و خودش برگرفته شدهاند.
با دنبال کردن روایت صریح یالوم، فرصتی برای مواجهه با برخی از نگرانیهای وجودی خودمان به ما داده میشود. خلاصه کتاب من شدن را هم آینهای برای دیدن بهتر خودتان و هم یک زندگینامه در نظر بگیرید؛ کتابی روشنگر و الهامبخش که شما را با خودتان آشتی میدهد.
«تو او را کشتی! تو او را کشتی!» حتی امروز هم، اروین د. یالوم، صدای خشمگین مادرش را میشنود که با فریاد، این کلمات را به او میگفت.
یالوم چهاردهساله شبی از خواب بیدار شد و پدرش، بنجامین، را در حالی پیدا کرد که درد شدیدی در قفسهی سینهاش داشت. با پزشک خانواده تماس گرفته شده بود؛ اما انتظار برای رسیدن او برای همه دردناک بود؛ هم برای پدرش هم برای یالوم نوجوان. مادر یالوم که خیلی ترسیده بود، پریشانی، خشم و اضطراب خود را روی پسرش خالی کرد.
آنها هرگز رابطهی نزدیکی نداشتند؛ اما همین اتفاق باعث دوری بیشتر آنها از هم شد. پدرش در نهایت بهبود پیدا کرد؛ اما تا چند سال بعد، یالوم بهسختی با مادرش چند کلمه حرف زد. وقتی یالوم در ۲۲ سالگی برای تحصیل پزشکی خانه را ترک کرد، همه احساس آرامش و راحتی کردند.
یالوم حالا که به گذشته فکر میکند، بهخاطر رابطهی پرتنش با والدینش گریه میکند. دنیای او و آنها خیلی متفاوت بود. آنها بدون پول یا تسلط به انگلیسی از روسیه به جزیرهی الیس آمده بودند و تا دوران بازنشستگیشان، روزانه ۱۷ ساعت کار میکردند. از سوی دیگر، یالوم در واشنگتن دیسی متولد و بزرگ شده بود. البته سالهای اولیهی زندگیاش فاصلهی زیادی با رؤیای آمریکایی داشت؛ اما این زندگی بهترین چیزی بود که والدینش میتوانستند به او بدهند. متأسفانه، یالوم و والدینش هرگز نتوانستند شکاف بین خود را کاملاً پر کنند؛ یکی از معدود حسرتهای او.
اما خوشبختانه سرنوشت، نجاتدهندهاش را خیلی زود با او آشنا کرد: مریلین، معشوقهی دوران دبیرستانش. کسی که تا زمان مرگش در سال 2019، بیشتر از شصت سال در کنارش زندگی مشترک شادی داشت.
یالوم میگوید که قبل از دیدن مریلین در پانزدهسالگی، زندگیاش سیاهوسفید بود و بعد از ملاقات با او، زندگیاش رنگی شد. او به خورشیدی تبدیل شد که یالوم دورش میچرخید. هر دو در نهایت معلم و نویسندههایی پرکار شدند؛ همانطور که در بخشهای بعدی کتاب من شدن بیشتر خواهیم گفت. همچنین صاحب چهار فرزند شدند و رابطهی خانوادگیشان اصلاً شبیه خانوادهی یالوم در بچگی نبود. خانهی آنها پناهگاهی پرجنبوجوش برای فرزندانشان و دوستان فرزندانشان بود، آنها روزهای طولانی تعطیلات را با هم میگذراندند و حتی بعدها در چندین پروژهی هنری و ادبی همکاری کردند.
بسیاری از ما میتوانیم با رابطهی خانوادگی پیچیده و چالشبرانگیز، زندگیمان را پیش ببریم. این روابط برخی از تأثیرگذارترین روابطی هستند که تجربه خواهیم کرد. بااینحال، به همان اندازه که درست کردن آنها آسان است، خراب کردنشان نیز آسان است.
ارتباطهای ضعیف یالوم با گذشته نقطهی دردی است که او را آزار میدهد. شاید جای تعجب نباشد که او تا همین لحظه، بهدنبال تقویت ارتباطهای کنونیاش بوده است.