کتاب تلخ و شیرین (۲۰۲۲) دربارهی تجربهی احساسیای است که اغلب نادیده گرفته میشود؛ احساس هم تلخ و هم شیرین. این کتاب میگوید قبول کردن احساس تلخ و شیرین و ترکیب درد و شادی، به ما کمک میکند زندگی را کاملتر تجربه کنیم. همچنین نشان میدهد که آسیبپذیری قدرت است، حسرت راهنماست و اندوه ما را به خوشبختی و رضایت میرساند.
سوزان کین نویسنده و سخنران است. سخنرانی تد او دربارهی قدرت درونگراها بیشتر از ۴۰ میلیون بار دیده شده است. کتاب سکوت: قدرت درونگراها در جهانی که نمیتواند ساکت بماند، بیشتر از ۲ میلیون نسخه فروخته و به ۳۰ زبان ترجمه شده است.
هم رنج را قبول کنید و هم شادی را.
جهانی را تصور کنید بدون غم، فقدان یا رنج.
این جهان بسیار خوب به نظر میرسد. هیچکس بداخلاق نیست. هیچکس گریه نمیکند. هیچوقت ساعت سه صبح با نگرانی یا اضطراب دربارهی آینده بیدار نمیشوید. عاشقان هرگز همدیگر را ترک نمیکنند. عزیزانتان هرگز نمیمیرند.
آیا در این جهان میتوانید شاد و خوشبخت باشید؟ شاید فکر کنید، بله! اما خوشبخت بودن ممکن است سختتر از چیزی باشد که فکر میکنید.
غم، درد، و فقدان نقش مهمی دارند. بدون آنها، شادیهای زندگی عادی میشوند. کسانی که دوستشان دارید، باارزش به نظر نمیرسند. لحظههای شاد دیگر خاص نیستند. بدون تاریکی، نور را نمیبینید. اگر تلخی را نچشیده باشید، شیرینی را نمیفهمید.
خلاصه کتاب تلخ و شیرین به شما نشان میدهد که این دو احساس بهظاهر متضاد، در کنار هم هستند. قبول کردن جنبهی تلخ زندگی به ما کمک میکند شیرینتر زندگی کنیم. وقتی تلخ و شیرین را بفهمید، شاید ببینید که همیشه مثبتاندیش بودن هم اصلاً خوب نیست. درد و فقدان به ما چیزهای زیادی را یاد میدهند.
شما خواهید فهمید چرا بهطور طبیعی احساس همدلی میکنید یا چرا بارها به غمگینترین آهنگ لیستتان گوش میدهید؛ نه شادترینشان. در این کتاب فواید پذیرش و حتی استقبال از تلخ و شیرین را بررسی میکنیم.
در خلاصه کتاب تلخ و شیرین یاد میگیرید:
• چرا ما بهطور ذاتی برای همدلی آمادهایم؛
• چرا عاشق موسیقی غمگین هستیم؛
• و چرا همیشه مثبت بودن همیشه خوب نیست.
روز ۲۷ مه ۱۹۹۲ است و سارایوو، شهری در یوگسلاوی سابق، در محاصره است. در خیابانها تیراندازی میشود و خمپارهها از آسمان میبارند. بااینحال، مردم سارایوو باید کارهای روزمرهشان را انجام دهند تا زنده بمانند؛ کارهایی مثل صف کشیدن جلوی نانوایی در بازار شهر برای خرید نان. آنها بیشتر روزها با نان به خانه برمیگردند؛ اما بعضی روزها اینقدر خوششانس نیستند. در این روز، حملهی خمپارهای ۲۲ نفر را در صف نان میکشد.
فردای آن روز، صحنهی بیرون نانوایی غمانگیز است. تااینکه مردی با لباس رسمی میرسد، میان آوار جایی پیدا میکند، صندلی پلاستیکی میگذارد، مینشیند و آداجیو در سل مینور آلبینونی را با ویولنسل مینوازد. این مرد ودران اسماعیلوویچ است که در زمان صلح، نوازندهی اپرای سارایوو است. او ۲۲ روز، به تعداد کشتهشدههای نانوایی جلوی نانوایی مینوازد؛ درحالیکه خمپارهها در اطرافش میافتند.
شیرینی آهنگ اسماعیلوویچ از تلخی ماجرا کم نمیکند. ویرانی شهر هم از زیبایی نواختن او کم نمیکند. در عوض، درد و زیبایی در کنار هم خودنمایی میکنند.
این صحنه تلخ و شیرین است؛ جایی که احساسات دردناک و شاد با هم هماهنگ میشوند؛ نه اینکه در تضاد باشند.
انسانها بعد از نسلها و تجربهی فرهنگهای مختلف فهمیدهاند که تلخی و شیرینی، شادی و اندوه به هم گره خوردهاند. ضربالمثلی عربی میگوید: «روزهای عسل، روزهای پیاز». ما میتوانیم از این احساسات درهمآمیخته لذت ببریم.
در ژاپن، وقتی شکوفههای گیلاس یا ساکورا شکوفا میشوند، جشنوارههایی برگزار میشود. هر بهار، زیر شاخههای صورتی و خوشبوی درختان ساکورا، پیکنیک برپا میشود. شکوفههای بهاری دیگر هم به همان اندازه زیبا هستند؛ اما ژاپنیها ساکورا را بیشتر دوست دارند؛ چون عمرشان کوتاه است. جشن گرفتن برای این شکوفههای زودگذر احساسی را به نام مونو نو آواره برمیانگیزد؛ یعنی اندوهی آرام بهخاطر دانستن اینکه همه چیز ناپایدار است.
ما جذب موسیقی تلخ و شیرین هم میشویم. البته همهی آدمها، آهنگهای تلخ و شیرین را به ملودیهای پاپ شاد ترجیح نمیدهند. اما مطالعهای از دانشگاه میشیگان نشان داد کسانی که آهنگ موردعلاقهشان شاد است، بهطور متوسط ۱۷۵ بار به آن گوش میدهند؛ اما کسانی که آهنگشان تلخ و شیرین است، حدود ۸۰۰ بار به آن گوش میدهند.
چرا به تلخ و شیرین اینقدر واکنش نشان میدهیم؟ این واکنش در ما ریشه دارد. شدت آن در افراد مختلف فرق میکند؛ اما همهی انسانها چیزی به نام غریزهی همدلی دارند. وقتی رنج یا درد دیگران را میبینیم، همدلی ما بیدار میشود. این غریزه برای رفتار همدلانه ابتدایی است؛ مثل گرسنه شدن یا نیازمان به گرما در سرما. بقای گونهی انسان اولیه به این غریزه برای مراقبت از دیگران وابسته بود.
غم، همان تلخی در تلخ و شیرین، نقش تکاملی مهمی دارد. به قول روانشناس داچر کلتنر: «غم به معنای اهمیت دادن است». توجه به غم دیگران به ما کمک میکند جامعه را بسازیم و ارتباط برقرار کنیم. توجه به غم خودمان به ما اجازه میدهد زندگی را با تمام عمق و پیچیدگیاش حس کنیم.
اما فرهنگ غربی تلخی را ارزشمند نمیداند. روانشناسی عامهپسند روی پیشرفت و مثبتاندیشی تمرکز دارد. غم چیزی است که باید در هفت مرحله از آن گذشت و رهایش کرد. تروما چیزی است که باید تمام شود. این باعث میشود تجربهی تلخ و شیرین ما کمرنگ شود.
شاید وقت آن باشد که به تلخ و شیرین و امکاناتش آگاه شویم. تلخ و شیرین قبول میکند که غم و شادی با همند و زیبایی با درد همراه است.