کتاب تفکر به سبک جعبه سیاه (2015) بررسی میکند که چطور شکست، با وجود احساس شرمندگی و ناراحتیای که به همراه دارد، درواقع یکی از ارزشمندترین داراییهای ماست. این کتاب پر از توصیههای کاربردی است برای اینکه چطور رابطهای سالم و سازنده با شکست داشته باشیم. با خواندن این کتاب، میتوانید در مسیر موفقیت قرار بگیرید.
متیو سید، روزنامهنگاری بریتانیایی است که از دانشگاه آکسفورد فارغالتحصیل شده است. علاوه بر این، او سه بار توانسته است قهرمان مسابقات انفرادی مردان تنیس روی میز کشورهای مشترکالمنافع شود. کتاب دیگری به نام جهش (Bounce) هم از او منتشر شده است.
یاد بگیرید چطور از دل شکست، نکات مثبت بیرون بکشید.
چه در امتحانی رد شده باشید، چه در جلب نظر کسی که برایتان جذاب بوده است موفق نشده باشید، یا حتی اگر نتوانسته باشید یک غذای خوشمزه برای دوستانتان درست کنید، در هر صورت با شکست مواجه شدهاید. شکست از آن چیزهایی است که حسابی آدم را کلافه و نگران میکند. اما شاید شکست فقط آزاردهنده و ترسناک و بازدارنده نباشد. شاید دقیقاً برعکس باشد. در خلاصه کتاب تفکر به سبک جعبه سیاه میخوانید که شکست چطور میتواند به نفع شما تمام شود و درواقع، چطور میتواند کلید پیشرفت و موفقیت باشد.
کودکان معمولاً بهسختی اشتباهشان را قبول میکنند. حتی اگر شواهد واضحی باشد، مثل ماژیکی در دست و رنگی روی انگشت، باز هم خیلی راحت میگویند که کاری نکردهاند. اما آیا وقتی بزرگ میشویم، اوضاع خیلی فرق میکند؟ نه واقعاً. بیشتر آدمها دوست ندارند اعتراف کنند که خطا کردهاند. درواقع، بیشتر از خود اشتباه، از گفتن آن بیزارند. مثال روشنی از این وضعیت را میتوان در نظام عدالت کیفری دید.
در سال 1984، آزمایش DNA به دادستانها این امکان را داد که جرم را بدون هیچ شکی ثابت کنند. تصور این بود که این فناوری دقیق برای اثبات بیگناهی افراد بیگناه هم مفید است. ولی در عمل، معمولاً چنین چیزی اتفاق نمیافتاد. اغلب نیروهای قضایی قبول نمیکردند که دچار اشتباه شدهاند. مثلاً پروندهی خوان ریورا را در نظر بگیرید، پسری نوزدهساله با سابقهی بیماری روانی. او در سال 1992 متهم شد به تجاوز و قتل دختری یازدهساله و به حبس ابد محکوم شد. سیزده سال بعد، آزمایش DNA بیگناهی او را اثبات کرد. اما دادستانها همچنان ایستادگی کردند و شش سال دیگر طول کشید تا ریورا آزاد شود.
چرا اعتراف کردن به اشتباه تا این حد سخت است؟ چون باعث میشود خودمان را زیر سؤال ببریم؛ مخصوصاً وقتی پای موضوعی جدی وسط باشد. دادستانهای این پرونده احتمالاً انسانهای بدی نبودند؛ بلکه شاید فقط میخواستند اشتباهشان را پنهان کنند.
قبولکردن اشتباه ابتدا باید از درون شروع شود. قبول کردن آن برای خودمان، قدم اول و شاید سختترین گام است. مخصوصاً اگر اشتباه بزرگی کرده باشیم؛ مثل فرستادن یک آدم بیگناه به زندان به مدت سیزده سال. اعتراف به چنین خطایی اعتمادبهنفس آدم را نابود میکند و حتی ممکن است تحمل آن را غیرممکن سازد. به همین خاطر، احتمال زیادی هست که آن دادستانها واقعاً باور داشتهاند ریورا گناهکار بوده و برای نتیجهی منفی آزمایش DNA هم توجیهی برای خودشان داشتهاند.