کتاب بامداد خمار (1374) یکی از پرفروشترین و محبوبترین رمانهای معاصر ادبیات ایران به قلم فتانه حاجسیدجوادی است. این اثر با روایتی گیرا و پرکشش، داستان عبرتآموز عشق نافرجام دختری از طبقهی اشراف به جوانی از طبقهی پایین جامعه را در بستر تهران قدیم بازگو میکند. نویسنده در این رمان با تقابل عقل و احساس، از تضادهای فرهنگی و طبقاتی و پیامدهای تصمیمات هیجانی در دوران جوانی میگوید.
هشدار: این خلاصهکتاب، حاوی جزئیاتی از کتاب بامداد خمار است و پایان آن را فاش میکند.
فتانه حاج سیدجوادی، مشهور به پروین، متولد سال ۱۳۲۴ در کازرون است که تحصیلات خود را در شهرهای اصفهان و تهران پی گرفت. او پیش از آنکه نویسنده شود، برای سالها در شرکت ملی نفت ایران مشغول به کار بود. علاقهی فراوانش به داستانسرایی و دغدغههای فکری، او را در میانسالی به حوزهی ادبیات برد و با خلق نخستین شاهکارش، «بامداد خمار»، نام خود را جاودانه ساخت. این رمان، که مهمترین اثر او محسوب میشود، با هدف هشدار و انتقال تجربهی واقعیتهای تلخ اجتماعی به نسل جوان نوشته شد. حاج سیدجوادی توانست با قلمی گیرا و تسلط بر فضاسازی، میلیونها خواننده از اقشار گوناگون را به تفکر وادارد. او همچنان به فعالیت ادبی خود ادامه میدهد و آثار دیگری چون «در خلوت خواب» و «پارک گورکی» را نیز منتشر کرده است.
داستان بامداد خمار در ابتدا در فضایی مدرن آغاز میشود. سودابه، دختری جوان و تحصیلکرده از خانوادهای مرفه، در برابر مخالفتهای شدید پدر و مادرش برای ازدواج با پسری ایستادگی میکند که از نظر طبقاتی و فرهنگی با آنها همخوانی ندارد.
سودابه با لجاجت و پافشاری معتقد است که عشق بر هر مانعی پیروز میشود و تفاوتهای فرهنگی و اقتصادی اهمیتی ندارند. مادر سودابه که از نصیحتهای تکراری و بیثمر خسته شده است، تصمیم میگیرد از آخرین حربهی خود استفاده کند. او به سراغ عمهمحبوبه میرود؛ زنی سالخورده، باوقار و خاموش که در طبقهی پایین خانهی آنها زندگی میکند و سالهاست که در انزوا و سکوت روزگار میگذراند.
عمهمحبوبه که در میان اهل خانه به عمهجان معروف است، زنی است که گَرد پیری و رنج بر چهرهاش نشسته؛ اما همچنان ردی از زیبایی دوران جوانی در سیمایش دیده میشود. او صندوقچهای قدیمی دارد که هیچکس تاکنون درون آن را ندیده است. مادر سودابه از عمهجان میخواهد تا داستان زندگی خود را برای سودابه تعریف کند؛ شاید که سرگذشت تلخ و پرفرازونشیب او بتواند چشمان سودابه را بر حقایق باز کند. عمهجان که سالها مهر سکوت بر لب زده بود، این بار قفل صندوقچهی اسرار و قفل دهانش را میگشاید. سودابه که در ابتدا تمایلی به شنیدن نصیحتهای پیرزنی از نسل گذشته ندارد، با دیدن اشیای درون صندوقچهی قدیمی کنجکاو میشود. در آن صندوقچهی قدیمی نه جواهرات گرانقیمت، بلکه یک تکه پارچهی خونآلود، یک دسته مو، چند عکس قدیمی و یک طلاقنامه قرار دارد.
عمهمحبوبه با صدایی لرزان اما گیرا شروع به روایت میکند. او داستان را به سالهای جوانی خود در اواخر دورهی قاجار و اوایل دوران پهلوی میبرد. محبوبه دختر بصیرالملک، یکی از رجال سرشناس و اعیان تهران بود. او در خانهی بزرگ و مجلل با خدم و حشم فراوان زندگی میکرد و در ناز و نعمت بزرگ شده بود. محبوبه دختری زیبا، مغرور و بلندپرواز بود که خواستگاران فراوانی از طبقهی اشراف داشت. یکی از این خواستگاران، پسر شازدهای بود که تمام دختران شهر آرزوی ازدواج با او را داشتند. و دیگری پسرعمویش، منصور، جوانی برازنده، تحصیلکرده و متین که از کودکی دل در گرو عشق محبوبه داشت. اما محبوبه هیچکدام از این مردان و موقعیتهای عالی را نمیدید. دل او در گرو عشق پسری افتاده بود که هیچ سنخیتی با دنیای او نداشت.
روزی محبوبه برای همراهی مادرش جهت خرید پارچه و لوازم خیاطی سوار بر کالسکهی خانوادگی از بازاری عبور میکرد. کالسکه در برابر یک دکانِ نجاری کوچک و محقر توقف کرد تا پیغامی را برساند. در آنجا محبوبه برای اولین بار رحیم را دید. رحیم شاگرد نجار بود؛ جوانی با موهای بلند و آشفته، یقهی باز و چهرهای که عرق کار بر آن نشسته بود. نگاه محبوبه به بازوان قوی و چهرهی مردانهی رحیم گره خورد و در همان لحظه، عشقی طوفانی و ویرانگر در قلبش جوانه زد. این عشق نه بر مبنای شناخت و عقل، بلکه بر پایهی یک نگاه و جاذبهی ظاهری شکل گرفت. محبوبه که از زندگی تکراری و مبادی آداب اشرافی خسته شده بود، در چهرهی رحیم نوعی رهایی و مردانگی بدوی میدید که برایش جذاب بود. او به بهانههای مختلف از جمله سفارش قاب عکس یا تماشای کار نجار، بارها به آن دکان رفت و با هر بار دیدن رحیم، بیشتر در دام این عشق کور گرفتار شد.