رمان «بریت ماری اینجا بود» اثر فردریک بکمن، نویسندهی مشهور سوئدی، روایتی تأثیرگذار و طنزآلود از زندگی زنی میانسال است که بعد از دههها زندگی در سایهی همسری بیتوجه، ناچار میشود هویت مستقل خود را در شهری متروکه از نو پیدا کند. این اثر که در ادامهی رمان «مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است» نوشته شده، با نثری گرم و انسانی به مفاهیمی همچون تنهایی، عشق در میانسالی، قدرت اجتماع و اهمیت دیده شدن میپردازد و جایگاه ویژهای در ادبیات داستانی معاصر دارد.
فردریک بکمن، نویسنده و وبلاگنویس سرشناس سوئدی، فعالیت حرفهای خود را با ستوننویسی در نشریات آغاز کرد و با انتشار نخستین رمانش، مردی به نام اوه، به شهرتی جهانی رسید. آثار او که غالباً ترکیبی هنرمندانه از طنز و اندوه هستند و بر روابط انسانی و مفاهیم عمیق اجتماعی تمرکز دارند، به دهها زبان ترجمه شده است و بارها در صدر فهرست پرفروشترینهای نیویورکتایمز قرار گرفتهاند. از مهمترین نوشتههای او میتوان به «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، «بریت ماری اینجا بود»، «شهر خرس» و «مردم مشوش» اشاره کرد که برخی از آنها دستمایهی ساخت فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی موفق نیز شدهاند؛ دستاوردهایی که او را به یکی از محبوبترین و تأثیرگذارترین نویسندگان معاصر جهان تبدیل کرده است.
بریت ماری زنی است شصتوسه ساله که زندگیاش بر اساس نظم، فهرستهای دقیق و تمیزکاری پیش میرود. او از آن دسته آدمهایی است که معتقدند کارد و چنگال و قاشق باید دقیقاً به همین ترتیب در کشو چیده شوند؛ زیرا در غیر این صورت هرجومرج بر جهان حاکم خواهد شد. داستان از جایی آغاز میشود که نظم زندگی بریت ماری به بدترین شکل ممکن به هم ریخته است. او در ادارهی کاریابی نشسته و با کارمندی جوان که مدل مویی عجیب دارد، بحث میکند. بریت ماری بهدنبال شغل است. نه به این دلیل که به پول نیاز دارد؛ بلکه به این دلیل که میخواهد روزهایش معنا داشته باشند و کسی متوجه حضور او بشود. او سالهاست که خانهدار بوده و همهی وجودش را وقف همسرش، کِنْ ت، کرده است؛ مردی کارآفرین و موفق که بریت ماری همیشه در سایهی او بوده است. اما حالا کنت نیست. بریت ماری بعد از اینکه پیراهن کنت را با بوی عطر زنانه و پیتزا در بیمارستان (بعد از سکتهی قلبی او) پیدا کرد، دیگر نتوانست به آن زندگی ادامه دهد. او خانه را ترک کرده؛ اما عادتهایش را با خود آورده است. عادت تمیز کردن، قضاوت نکردن ظاهری آدمها (در باطن آنها را قضاوت میکند!) و استفادهی مداوم از جوششیرین برای حل همهی مشکلات جهان.
کارمند ادارهی کاریابی که از سماجت و کنایههای مؤدبانهی بریت ماری خسته شده است، سرانجام شغلی موقت را به او پیشنهاد میدهد. شغلی در یک دهکدهی دورافتاده و روبهزوال به نام «بورگ». بریت ماری که چارهای ندارد، این پیشنهاد را قبول میکند. او سوار بر اتومبیل سفیدش راهی بورگ میشود؛ جایی که در حاشیهی یک جادهی اصلی قرار دارد و به نظر میرسد همهی دنیا آن را فراموش کردهاند. در بورگ، تقریباً همهی کسبوکارها تعطیل شدهاند، بهجز یک پیتزافروشی که همزمان ادارهی پست، سوپرمارکت و تعمیرگاه ماشین هم هست. بریت ماری بهمحض ورود به بورگ، با واقعیت خشن این مکان روبهرو میشود. او قرار است مسئولیت یک مرکز تفریحی دربوداغان را بر عهده بگیرد که قرار است بهزودی تخریب شود. اما بریت ماری زنی نیست که تسلیم گردوغبار شود. او بلافاصله بعد از ورود، با سلاحهای همیشگیاش یعنی مواد شوینده و دستمالهای تمیزکاری، به جنگ کثیفیهای مرکز تفریحی میرود. در همان لحظات اول ورودش به شهر، با یک توپ فوتبال که محکم به سرش برخورد میکند، با ساکنان واقعی بورگ آشنا میشود: کودکان.