کتاب نمیتوانی به من آسیب بزنی (2018) داستان واقعی و الهامبخش زندگی دیوید گاگینز، یکی از ورزیدهترین مردان جهان است. این خلاصهکتاب، رویدادهای کلیدی زندگی این ورزشکار و نظامی الهامبخش را بررسی میکند و نگاهی جذاب به ذهنی واقعاً متمرکز و شکستناپذیر دارد.
دیوید گاگینز یک دوندهی اولترا ماراتن است و قبلاً رکورد جهانی بیشترین حرکت بارفیکس در 24 ساعت را در کارنامهی خود داشته است. او همچنین از اعضای پیشین یگان ویژهی نیروی دریایی آمریکا بوده و در جنگهای افغانستان و عراق نیز حضور فعال داشته است.
با مصممترین مرد جهان آشنا شوید.
بسیاری از ما حتی با سادهترین برنامههای ورزشی هم مشکل داریم. همیشه بهانهای پیدا میکنیم تا بعد از کار به باشگاه نرویم یا دویدن آخر هفته را کنار بگذاریم. اما اگر زندگی خود را بدون هیچ بهانهای برای صد درصد تلاش نکردن بگذرانید، چه اتفاقی میافتد؟ خب در خلاصه کتاب نمیتوانی به من آسیب بزنی، پاسخ را پیدا خواهید کرد؛ چون نویسنده، دیوید گاگینز، دقیقاً به همین شیوه زندگی میکند.
در این سفر، با داستان زندگی فوقالعادهی این مرد شگفتانگیز همراه میشویم. خواهیم دید که او چگونه از یک کودکی پر از رنج و اضافهوزن در جوانی، به یکی از ورزیدهترین سربازان جهان تبدیل شد. یاد میگیریم که برای رسیدن به بالاترین سطح آمادگی جسمانی در دنیا چه کارهایی باید انجام داد. از راه صداقتی تکاندهنده و حکایتهایی باورنکردنی، درک میکنیم گاگینز چطور مسیر زندگیاش را تغییر داد تا به دستاوردهای تقریباً غیرممکن برسد و شما چگونه موفقیت او را تکرار کنید.
برای بسیاری از کودکان آمریکایی، کودکی دورانی بیدغدغه و سرشار از بازی، امنیت و عشق والدین است. متأسفانه، این موضوع برای دیوید گاگینز صدق نمیکرد.
گاگینز که در سال 1975 در نیویورک به دنیا آمد، هرگز لذتهای سادهی کودکی را تجربه نکرد. در عوض، از سن ششسالگی، او همراه با مادر و برادر بزرگترش، زیر سلطهی پدر ستمگرش، ترانیس، بود. ترانیس که یک تاجر خودساخته بود، یک پیست اسکیت دیسکو داشت و نیروی کارش کسی جز خانوادهی جوانش نبود.
تقریباً هر شب هفته، پدر گاگینز همسر و فرزندانش را به پیست اسکیت خود میبرد و آنها را تا نیمهشب بیوقفه به کار وادار میکرد. بین شش تا هشتسالگی، وظیفهی دیوید مراقبت از کفشهای اسکیت بود. مادرش شام آنها را روی یک اجاق خوراکپزی در دفتر پیست آماده میکرد و بعد از اینکه کار بچهها حدود نیمهشب تمام میشد، آنها را همانجا در دفتر میخواباند. متأسفانه، موسیقی بلند سالن رقص، خوابیدن را تقریباً ناممکن کرده بود و گاگینز مرتب در مدرسه خوابش میبرد و روی درسهایش تمرکز نداشت.
این برنامهی طاقتفرسای مدرسه و کار تا دیروقت برای هر کودکی غیرقابلتحمل بود؛ اما خشونت وحشیانهی پدر گاگینز زندگی را برایشان کاملاً تحملناپذیر کرده بود. دیوید بارها شاهد بود که پدرش مادرش را با کمربند کتک میزد؛ وقتی که مادرش جرئت میکرد از دستورش سرپیچی کند. یک بار که دیوید دچار عفونت شدید گوش شد، مادرش جرئت کرد او را به بیمارستان ببرد. ترانیس از پول خرج کردن برای خانوادهاش متنفر بود؛ حتی وقتی سلامتی فرزندانش در خطر بود. وقتی مادرش از بیمارستان برگشت، ترانیس آنقدر او را زد که از حال رفت. هر وقت دیوید برای محافظت از مادرش دخالت میکرد، او هم با کمربند کتک میخورد. او اغلب مجبور بود کبودیها و رد سرخ و متورمی را پنهان کند که کمربند پدرش روی بدنش به جا گذاشته بود.
خوشبختانه وقتی دیوید هشت ساله بود، او و مادرش از دست این شکنجهگر فرار کردند. مادرش با زبانبازی پدرش را راضی کرد تا به نام خودش یک کارت اعتباری بگیرد و با کمک یک همسایهی دلسوز، نقشهی فرارش را کشید. دیوید و مادرش بعد از ترک عجولانهی خانهی ترانیس، به شهر کوچک برزیل در ایندیانا رفتند و آنجا زندگی جدیدی را دور از ترانیس آغاز کردند. اما این آزادی تازهیافته تلخ و شیرین بود. چرا؟ چون برادر بزرگتر دیوید با وجود بیرحمی پدرشان، تصمیم گرفت پیش او بماند؛ یعنی دیوید بعد از رفتنشان او را بهندرت میدید.
متأسفانه زندگی دیوید در ایندیانا نیز خالی از سختی نبود.