کتاب جنایت و مکافات (1866) یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبیات روسیه به شمار میرود. این کتاب داستان مرد جوانی به نام رودیون راسکولنیکف را دنبال میکند؛ ابتدا زمانی که برای کشتن یک پیرزن رباخوار نقشه میکشد، سپس هنگامی که او را به قتل میرساند و در نهایت وقتی با پیامدهای متعدد کارهایش روبهرو میشود. این رمان که از نظر احساسی تأثیرگذار و از لحاظ فلسفی و روانشناختی پیچیده است، از زمان انتشارش اثری آشکار بر نسلهای نویسندگان، اندیشمندان و هنرمندان گذاشته است.
فئودور داستایفسکی (1821–1881) یکی از غولهای ادبیات روسیه بود. آثار اصلی او شامل رمانهای «برادران کارامازوف»، «ابله» و «شیاطین» و همچنین رمان کوتاه «یادداشتهای زیرزمینی» و داستانهای کوتاه «قمارباز» و «رؤیای مرد مضحک» میشود. این آثار تأثیر بزرگی بر نویسندگان بیشماری از جمله آنتون چخوف، الکساندر سولژنیتسین و ارنست همینگوی و همچنین فیلسوفانی مانند فریدریش نیچه، ژان پل سارتر و آلبر کامو گذاشتند.
سفری به پیامدهای روانی و معنوی یک جنایت
جنایت و مکافات از جایی آغاز میشود که مرد جوانی به نام رودیون راسکولنیکف در یک عصر بسیار گرم ماه ژوئیه از آپارتمان کوچکش در سنپترزبورگ بیرون میآید. او در وضعیتی از خودبیمارانگاری به سر میبرد؛ یک حالت عصبی و پرتنش که بهخاطر یک دورهی طولانی انزوا است.
او هنگام خروج، موفق میشود از روبهرو شدن با صاحبخانهاش که از او میترسد، دوری کند. اما چطور میتواند هنوز از او بترسد؛ درحالیکه برای «چنین کاری» نقشه میکشد؟
داستایفسکی در ابتدا «آن کار» را که راسکولنیکف برایش برنامهریزی میکند، مشخص نمیکند؛ اما سرانجام میفهمیم که آن کار، قتل است. این کار و پیامدهای آن، کتاب جنایت و مکافات را شکل میدهند. اما این رمان یک داستان معمایی سادهی «چه کسی این کار را کرد» نیست. در عوض، اغلب با این جمله توصیف میشود «چرا این کار را کرد». کاوشی در این باره که چرا راسکولنیکف به یک قاتل تبدیل میشود؛ نه اینکه دقیقاً چگونه این کار را انجام میدهد.
جنایت و مکافات، مانند دیگر رمانهای روسی، طولانی است. برای اختصار، در این خلاصه به نمادینترین صحنهها و شخصیتها میپردازیم. در این مسیر، روانشناسی شخصیت راسکولنیکف و همچنین بینشهای فلسفی کتاب را بررسی خواهیم کرد.
مرد جوانی با موها و چشمانی تیره، پریشان از در آپارتمانش خارج میشود. او نمیداند با «آن کاری» که ذهنش را مشغول کرده، چه کند. نامش رودیون راسکولنیکف است و در آپارتمانی به اندازهی یک کمد زندگی میکند که بهطرز خفهکنندهای گرم است. فضای بیرون نیز کمتر از آن دلگیر نیست؛ هوای سنپترزبورگ بوی نامطبوعی دارد و سوزان است.
همانطور که راسکولنیکف در شهر پرسه میزند، بیوقفه با خود زمزمه میکند. او به خود میگوید که اگر بشر ترسو نبود، قادر به انجام هر کاری بود. آنچه مردم بیشتر از همه از آن میترسند، «برداشتن یک قدم جدید» و «به زبان آوردن یک کلمهی جدید» است.
در ابتدا دقیقاً نمیفهمیم که راسکولنیکف چه نقشهای دارد؛ اما متوجه میشویم که در راه «تمرین» آن است. او دقیقاً 730 قدم از آپارتمانش تا خانهای بزرگ میرود که به خانههای کوچک کارگری تقسیم شده است.
راسکولنیکف زنگ یکی از آپارتمانها را میزند؛ آپارتمان پیرزنی به نام آلیونا ایوانونا. او ریزنقش و پژمرده، حدوداً شصتساله، با بینی و چشمانی تیز است. او همان پیرزن رباخواری است که راسکولنیکف در چند ماه گذشته در تلاشهای ناموفقش برای به دست آوردن مقداری پول، با او سر و کار داشته است.
راسکولنیکف همانطور که صحبت میکنند، اتاق را بررسی میکند، به هر وسیله و جای آن توجه میکند و همچنین دقت میکند که وقتی «آن اتفاق» بیفتد، دقیقاً خورشید چگونه از پنجرهها به داخل خواهد تابید. آنها بر سر قیمت ساعتی که راسکولنیکف آورده است، چانه میزنند؛ سرانجام آلیونا معاملهی بدی با او میکند. سپس راسکولنیکف با پیرزن خداحافظی میکند و به او میگوید که ممکن است یک یا دو روز دیگر برگردد.
راسکولنیکف بعد از بیرون آمدن از آپارتمان پیرزن، بیقرار میشود. او نمیتواند با سرعت ثابتی راه برود و چندین بار متوقف میشود. فریاد میزند: «آه، خدایا، چقدر همهی اینها نفرتانگیز است! آیا من میتوانم، آیا واقعاً میتوانم…». حس انزجار شدیدی بر او غلبه میکند.
در همین حال و روز آشفته، راسکولنیکف خود را به یک میخانه میرساند. او هرگز قبل از این پا به میخانه نگذاشته بود؛ اما بعد از یک ماه انزوای طاقتفرسا، ناگهان هوس همنشینی با دیگران به سرش میزند.
او در آنجا با مارملادوف، یک کارمند بازنشسته، آشنا میشود. مارملادوف سر صحبت را با او باز میکند، فلسفهبافی میکند و داستان ماههای اخیر زندگیاش را برایش تعریف میکند. او تمام پولش را بر باد داده و الکلی شده است؛ حتی جورابهای زنش را برای یک جرعه نوشیدنی فروخته است. دختر بزرگش، سونیا، برای تأمین مخارج خانواده، مجبور به تنفروشی شده است.
مارملادوف آنقدر مست است که نمیتواند بهتنهایی به خانه برود، بنابراین راسکولنیکف او را همراهی میکند. قبل از رفتن، مقداری پول روی طاقچهی پنجرهی خانهی مارملادوفها میگذارد.
در این بخش از داستان جنایت و مکافات، با اینکه تازه شروع شده، اتفاقات زیادی دارد میافتد. برای شروع، ما در حال شناخت شخصیت راسکولنیکف هستیم. در زبان روسی، کلمهی «راسکولنیک» به معنای «انشقاق» و شکافتگی است و به این اشاره دارد که راسکولنیکف دائماً بین دو جنبهی متفاوت از طبیعتش در کشمکش خواهد بود. ما قبلاً این جنبهها را در عمل دیدهایم. از یک سو، راسکولنیکف بهوضوح بیرحم، سرد و مغرور است. همچنین میدانیم که او در حال برنامهریزی برای انجام کاری است که هنوز نامش را نمیدانیم؛ اما کار وحشتناکی است.
از سوی دیگر، راسکولنیکف همچنین نشان داده است که مهربانی و همدلی زیادی دارد. این را زمانی دیدیم که با وجود فقر شدید خودش، به مارملادوف پول داد. واضح است که راسکولنیکف یک روانپریش نیست.
در این مقطع، ما همچنین نیروهای مختلفی را میبینیم که بر رفتار راسکولنیکف تأثیر گذاشتهاند. یکی از مهمترین آنها، انزوای اوست. راسکولنیکف بهخاطر تنها بودن در اتاقش، بهجای دنیای واقعی و فیزیکی، عمیقاً در افکار، انتزاعات و نظریهها غرق شده است. علاوهبر آن، فقر، آپارتمان کوچک و گرمای سنپترزبورگ، حس فشار روانی و خودبیمارانگاری او را افزایش داده است. داستایفسکی معتقد بود که محیطهای شهری تأثیر زیانباری بر روح دارند؛ با وجود اینکه یا شاید هم بهخاطر اینکه خودش تقریباً سیسال ساکن سنپترزبورگ بود.
در نهایت، ما همچنین کمی دربارهی فلسفهی راسکولنیکف فهمیدیم؛ فلسفهاش دربارهی «آن کاری» که قصد انجامش را دارد. او میگوید بزرگترین مانع بشریت، ترس است و مردم باید آنقدر جسور باشند که قدمهای جدید بردارند و کلمات جدیدی به زبان بیاورند. شاید او معتقد است که خودش یکی از این افراد است؟