رمان «مزاحم نشوید» اثر فریدا مکفادن، تریلری روانشناختی و پرتعلیق است که با یک جنایت خانگی آغاز میشود و خواننده را به سفری دلهرهآور در جادههای برفی نیوهمپشایر میبرد. نویسنده در این اثر با مهارت تمام، لایههای پنهان زندگی دو خواهر و رازهای تاریک یک مسافرخانهی قدیمی را در هم میآمیزد تا روایتی از خیانت، انتقام و جنون را به تصویر بکشد. مکفادن با تغییر زاویهدید راوی و خلق چرخشهای داستانی غیرمنتظره، مخاطب را تا آخرین صفحه در تردید نگه میدارد که قاتل واقعی کیست و قربانی نهایی چه کسی خواهد بود.
فریدا مک فادن، نویسندهی پرکار و متخصص در ژانرهای تریلر روانشناختی و معمایی، بهخاطر داستانسرایی پرتعلیق و پایانبندیهای غیرمنتظرهاش شهرت دارد. او که در ابتدا پزشک (متخصص آسیبشناسی مغز) بود، توانست با تلفیق دانش پزشکی و علاقه به داستاننویسی، آثاری خلق کند که بارها در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز قرار گرفتهاند. از مهمترین کتابهای او میتوان به رمانهای پرطرفدار «خدمتکار»، «هرگز دروغ نگو»، «بخش دی»، و «خانم روانشناس» اشاره کرد.
کویین الکساندر در آشپزخانهی مجلل خانهاش ایستاده و دیوانهوار تلاش میکند لکههای خون را از دستانش بشوید. آب داغ، پوستش را میسوزاند؛ اما سرخی خون همچنان در شیارهای ناخنهایش باقی است. درست در همین لحظه، زنگ در به صدا درمیآید و او وحشتزده از جا میپرد. پشت در کسی نیست جز اسکات دوایر، معاون کلانتر و دوستپسر سابق دوران دبیرستانش که حالا در قامت مرد قانون ظاهر شده است. اسکات ادعا میکند همسایهها صدای جیغ شنیدهاند؛ اما کویین با لبخندی لرزان و بهانهای ساختگی دربارهی تماشای فیلم ترسناک، او را دستبهسر میکند. اسکات با تردید میپذیرد و میرود؛ غافل از اینکه جسد دِرِک الکساندر، همسر ثروتمند و جذاب کویین، فقط چند متر آنطرفتر، روی کفپوش آشپزخانه، غرق در خون افتاده است. کویین میداند که این آرامش موقتی است؛ شوهرش مرده و او باید قبل از آنکه کسی جسد را پیدا کند، فرار کند.
او با عجله، مقداری لباس و پول نقد برمیدارد و در اقدامی جنونآمیز، موهای بلوندش را با قیچی کوتاه میکند تا چهرهاش تغییر کند. درک، مردی کنترلگر و خشن بود که زندگی کویین را به جهنمی پر از پول تبدیل کرده بود. حالا کویین چارهای جز فرار ندارد. او سوار تویوتا کرولای قدیمیاش میشود و به دل جاده میزند؛ جادهای که زیر تازیانههای کولاک و برف، دارد ناپدید میشود. مقصد مشخصی ندارد. تنها هدفش، دور شدن از آن خانه و جسد سردشدهی شوهرش است. در میانهی راه، تماس تلفنی خواهرش کلودیا، او را منقلب میکند؛ اما کویین جرأت گفتن حقیقت را ندارد و با بغضی در گلو، به گفتوگو پایان میدهد.
شرایط هوا هر لحظه وخیمتر میشود و برف سنگین، دید راننده را تقریباً به صفر میرسانَد. کویین که از شدت استرس و خستگی توان ادامه دادن ندارد، با دیدن تابلوی رنگورورفتهی «مسافرخانهی باکستر»، تصمیم میگیرد شب را آنجا بگذراند. این مسافرخانه، ساختمانی قدیمی و متروکه در کنار جاده است که انگار سالهاست رنگ مهمان به خود ندیده است. کویین با ورود به لابی سرد و نمور مسافرخانه، با نیک باکستر آشنا میشود؛ مردی جوان و خوشبرخورد که صاحب این مکان دورافتاده است. نیک با روی گشاده از او استقبال میکند و اتاقی در طبقهی دوم به او میدهد. کویین که خود را کِلی معرفی کرده، امیدوار است در این مکان فراموششده از دید قانون مخفی بماند؛ اما حضور زنی مرموز در اتاق مجاور و نگاههای سنگین از خانهی روبهرو، به او نهیب میزند که شاید پناهگاه امنی انتخاب نکرده است.