کتاب دوراندیشی (2018) دربارهی پیچیدگی تصمیمگیری صحبت میکند. این کتاب توضیح میدهد چرا تصمیم گرفتن کار سختی است و چرا پیشبینی نتیجهی یک تصمیم از آن هم سختتر است. نویسنده در کنار این توضیحات، ابزارهایی کاربردی معرفی میکند که به ما کمک میکنند تا با وجود این سختیها، تصمیمهای بهتری بگیریم.
استیون جانسون نویسندهی پرفروش آثار غیرداستانی است. از آثار شناختهشدهی او میتوان به «ایدههای خوب از کجا میآیند»، «چگونه به اکنون رسیدیم» و «همهچیز بد برایت خوب است» اشاره کرد. او همچنین خالق وبسایت، وبلاگنویس و از سازندگان برنامههای تلویزیونی موفقی مثل «چگونه به اکنون رسیدیم» است که در شبکههای PBS و BBC پخش شدهاند.
تصمیمگیریهای سخت حتی منطقیترین افراد را هم دچار سردرگمی میکند.
وقتی با گزینههای زیاد روبهرو میشویم و هیچ تصوری از آینده نداریم، معمولاً بهترین کار به نظرمان این است که کلا موضوع را نادیده بگیریم. از طرف دیگر، انسانها پر از خطاهای ذهنی و سوگیری هستند و نتایج آینده گاهی آنقدر پیچیدهاند که نمیتوان آنها را پیشبینی کرد. خوشبختانه، روشهای زیادی به ما کمک میکنند با این مشکل ذاتی کنار بیاییم.
این روشها هم در موقعیتهای روزمره کاربرد دارند و هم برای تصمیمهایی بزرگ که نیاز به زمان و دقت زیادی دارند. بسته به نوع شخصیتتان، تصمیمگیری بهتر ممکن است به اندازهی یک مدل ریاضی دقیق باشد یا بهسادگی کمی فکر کردن دربارهی موضوع باشد.
در تابستان سال 1776، جنگ استقلال در آمریکای شمالی به اوج خود رسیده بود. نیروهای آمریکایی به رهبری جورج واشینگتن در تلاش بودند از سلطهی بریتانیا رهایی پیدا کنند؛ اما بریتانیاییها حاضر به عقبنشینی نبودند. در همین زمان، نیروی دریایی بریتانیا به سمت نیویورک حرکت کرد و واشینگتن را در موقعیتی سخت قرار داد.
حملهی بریتانیا قطعی به نظر میرسید؛ اما مسیر و نحوهی حمله کاملاً مشخص نبود. این اتفاق تاریخی نشان میدهد تصمیمگیری در شرایط واقعی چقدر پیچیده است. واشینگتن با چیزی روبهرو بود که «تصمیم تمامعیار» نام دارد. یعنی باید عوامل متعددی را در نظر میگرفت تا بتواند تصمیم درستی بگیرد.
در نبرد برای تصرف نیویورک، موضوعات زیادی ذهن واشینگتن را مشغول کرده بود. او باید به محل احتمالی پیاده شدن نیروهای بریتانیایی در سواحل نیویورک فکر میکرد. باید در نظر میگرفت که جریانهای قوی رودخانهی ایست چه تأثیری بر جابهجایی نیروهای آمریکایی از نیویورک به بروکلین دارد. همچنین باید دو چیز دیگر را بررسی میکرد: قدرت توپخانهی بریتانیا و آسیبی که ممکن بود به استحکامات دفاعی نیویورک وارد کند.. از سوی دیگر، باید احتمال تلفات نیروهای خود را در درگیری مستقیم در نظر میگرفت. حتی مسائل سیاسی داخلی هم بر تصمیم او اثر میگذاشتند. کنگرهی قارهای از او میخواست در برابر دشمن ایستادگی کند. طبیعی است که تصمیمگیری در چنین شرایطی برای واشینگتن بسیار سخت بود.
او در نهایت تصمیم اشتباهی گرفت. اشتباه اصلیاش همان تصمیم اول بود. او نباید اصلاً برای دفاع از نیویورک تلاش میکرد. با توجه به اینکه نیروهای بریتانیایی برتری عددی داشتند، عقبنشینی به داخل کشور تصمیمی منطقیتر و آسانتر بود. اما این اشتباه فقط برای واشینگتن نیست. همهی ما موقع تصمیمگیری، اغلب نقاط کور و سوگیریهای ذهنمان را نادیده میگیریم. این نوع خطای رایج در تفکر انسانها، نام مشخصی دارد: «گریز از باخت» یا زیانگریزی.
مطالعات زیادی نشان دادهاند که این ویژگی، بخشی طبیعی از ذهن انسان است. ما بیشتر تمایل داریم از ضرر فرار کنیم تا اینکه برای رسیدن به سود تلاش کنیم؛ حتی وقتی در بلندمدت سود کردن به نفعمان باشد. بااینحال، واشینگتن آنقدر زیرک بود که تا آخر در میدان جنگ نماند. وقتی متوجه شد نیروهایش در حال شکست خوردن هستند، بهسرعت دستور عقبنشینی داد.
او همچنان رهبری ذاتی خود را حفظ کرده بود. با وجود همهی تصمیمهای سختی که در مسیر جنگ گرفت، در نهایت انقلاب آمریکا به پیروزی رسید.