رمان «دختر خوب، خون بد» اثر هالی جکسون، دنبالهای نفسگیر و تاریکتر بر کتاب اول این مجموعه است که پیامدهای شهرت ناگهانی و خطرات جستوجوی حقیقت را به تصویر میکشد. داستان حول محور ناپدید شدن مرموز برادر دوست صمیمی پیپ میچرخد و نشان میدهد که چگونه رازهای مدفون شده در گذشته، حال را به آتش میکشند. این اثر با نقد صریح سیستم قضایی و رسانه، مرز باریک میان عدالت و انتقام را به چالش میکشد و تحول شخصیت اصلی را از یک دختر قانونمدار به فردی نشان میدهد که خود، قانون را اجرا میکند.
هالی جکسون، نویسندهای بریتانیایی، در مدت کوتاهی توانست با آثار برجستهاش در حوزهی رمانهای معمایی نوجوانان به شهرت جهانی برسد. او تحصیلات خود را در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی و همچنین نویسندگی خلاق در دانشگاه لیورپول به پایان رساند و قبل از آنکه تماموقت به نویسندگی بپردازد، یک روزنامهنگار بود. مهمترین دستاورد او، خلق مجموعهی فوقالعاده موفق «راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب» است که شامل چهار جلد به نامهای: «راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب»، «دختر خوب، خون بد»، «خوب مثل مردهها» و «بازی قتل» میشود. این مجموعه، علاوهبر فروش میلیونی در سطح بینالمللی، جوایز متعددی از جمله جایزهی کتاب سال کودکان بریتانیا در سال ۲۰۲۰ را کسب کرد. جدیدترین رمان مستقل او با عنوان «هنوز نمردهام» نیز با استقبال خوبی مواجه شده است.
همه چیز با انتشار پادکست پیپ شروع شده بود؛ پادکستی که قرار بود حقیقت را دربارهی قتل اندی بل و بیگناهی سال سینگ فاش کند و حالا، همهی جهان، صدای او را شنیده بودند. اما شهرت برای پیپ فیتز آموبی طعم شیرینی نداشت. دادگاه مکس هیستینگز در جریان بود؛ پسری که متهم به تجاوز و دست داشتن در اتفاقات بود سال گذشته بود. فضای شهر لیتل کیلتون، ملتهب بود. پیپ قول داده بود که دیگر کارآگاهبازی را کنار بگذارد و به زندگی عادی برگردد؛ اما قولها در این شهر، دوامی نداشتند. مراسم یادبود ششمین سالگرد مرگ سال و اندی برگزار شد و جمعیت زیادی برای ادای احترام در محل یادبود جمع شدند. در میان این شلوغی و نور شمعها، جیمی رینولدز، برادر بیستوچهار سالهی کانر که دوست صمیمی پیپ بود، رفتاری عجیب و مضطرب داشت.
جیمی مدتی بود که حال خوشی نداشت و آن شب اوضاعش بدتر به نظر میرسید. او بعد از مراسم ناپدید شد. در ابتدا، همه تصور میکردند او طبق معمول برای مدتی از خانه دور شده است تا با خودش خلوت کند؛ اما با گذشت زمان، نگرانیها رنگ واقعیت گرفتند. کانر با چهرهای وحشتزده به سراغ پیپ آمد و خبر داد که جیمی به خانه برنگشته و تلفنش خاموش است. خانوادهی رینولدز به پلیس مراجعه کردند؛ اما پاسخ پلیس، سرد و ناامیدکننده بود. از نظر قانون، جیمی یک مرد بالغ بود که حق داشت هر وقت بخواهد، ناپدید شود و چون سابقهی فرار از خانه را داشت، پلیس این پرونده را در اولویت قرار نداد.
کانر که میدانست تنها امید برادرش، هوش و جسارت پیپ است، از او درخواست کمک کرد. پیپ ابتدا مقاومت کرد. او هنوز زخمهای پرونده قبلی را بر روح خود داشت و نمیخواست دوباره، خانوادهاش را به خطر بیندازد. اما وقتی استیصال را در چشمان کانر دید و بیکفایتی پلیس را به چشم خود مشاهده کرد، فهمید که چارهای جز شکستن قولش ندارد. او تصمیم گرفت فصل دوم پادکستش را بهصورت زنده و همزمان با تحقیقات پیش ببرد تا شاید فشار افکار عمومی، پلیس را وادار به حرکت کند. اینگونه بود که پیپ، بار دیگر دفترچه یادداشتش را باز کرد و قدم در مسیری گذاشت که این بار، بسیار شخصیتر و خطرناکتر از قبل بود.