کتاب استراتژی خوب، استراتژی بد با استفاده از نمونههای تاریخی از حوزههای گوناگون، استراتژیهای موفق را تجزیهوتحلیل میکند و دربارهی توسعهی استراتژیهای مؤثر، نکاتی یاد میدهد. این خلاصه کتاب توصیههای عملی و طرحی منسجم برای ایجاد استراتژیهای مؤثر دارد. این کتاب نقطهی شروعی هوشمندانه برای درک مفهوم ساخت استراتژی مؤثر و انجام کار درست برای رسیدن به اهداف است.
ریچارد روملت صاحب کرسی استادی هری و السا کونین در تجارت و جامعه در دانشکدهی مدیریت اندرسون دانشگاه UCLA است. مجلهی اکونومیست او را یکی از ۲۵ فرد زنده با بیشترین تأثیر بر مفاهیم مدیریت معرفی کرده و از سوی فصلنامهی مککینزی با نام «غولی در زمینهی استراتژی» توصیف شده است.
یاد بگیرید چگونه استراتژیستی مؤثر شوید.
ریچارد روملت در کتاب استراتژی خوب، استراتژی بد تفاوت استراتژیهای برنده و بازنده را بررسی میکند و توضیح میدهد چرا این تفاوت مهم است. به نظر شما چه چیزی استراتژیهای موفق را از ناموفق جدا میکند؟ هر دو با هدف دستیابی به اهدافی یکسان آغاز میشوند؛ اما نتایجشان بسیار متفاوت است.
بخشی از این تفاوت به برداشت ما از مفهوم استراتژی برمیگردد. به عبارت دیگر، استراتژیهای بازنده شاید اصلاً استراتژی نباشند. خلاصه کتاب استراتژی خوب، استراتژی بد نکاتی دربارهی تفکر استراتژیک یاد میدهد و از تجربههای موارد موفق یا بهطرز فاجعهباری ناموفق استفاده میکند. با بررسی این نمونهها، ساختار یک استراتژی موفق، نحوهی استفاده از آن در زندگی یا کسبوکار و چگونگی تبدیل شدن به استراتژیستی مؤثر را یاد میگیرید.
استراتژی دقیقاً چیست؟ این را در نظر بگیرید: استراتژی کلیدی یک شرکت بزرگ هنرهای گرافیکی در سال ۲۰۰۵ این بود: افزایش بیست درصدی درآمد و حاشیهی سود بیست درصدی. آیا این استراتژی خوبی به نظر میرسد؟ خیر. درواقع، اینها صرفاً یک سری اهداف هستند؛ بسیار دور از یک استراتژی عملی.
چشمانداز یا هدف ایدهای مستقل است؛ اما استراتژی مجموعهای از ایدههای مرتبط است که طرحی برای رسیدن به این اهداف است. بعضی وقتها هدف یا چشمانداز نقطهی شروع مناسبی برای استراتژی است؛ اما استراتژی باید اطلاعات دقیقی دربارهی چگونگی رسیدن به هدف داشته باشد.
برای نمونه، اگر مربی فوتبال به تیمش توصیه کند بازی بعدی را ببرند، هیچ اطلاعات مفیدی نداده است؛ مگر اینکه بگوید چگونه برنده شوند. به عبارت دیگر، او باید طرح عملی، یعنی استراتژی، داشته باشد. اهداف اغلب با استراتژی اشتباه گرفته میشوند. همینطور شعارهای انگیزشی و واژههای دهنپرکن هم گاهی استراتژی جا زده میشوند.
وقتی از کلمات ساده و واضح استفاده نشود، یعنی استراتژیای در کار نیست. پرگویی و دوباره گفتن بدیهیات با استفادهی فراوان از کلمات دهنپرکن، همه چیز را سطح بالا ولی توخالی نشان میدهد. استراتژی اساسی یک بانک خردهفروشی بزرگ نمونهای عالی است. به گفتهی خودشان، خدمت آنها «واسطهگری مشتریمحور» است. واسطهگری به زبان ساده یعنی سپردهها را میگیرند و به دیگران وام میدهند. مشتریمحوری یعنی بر مشتری تمرکز دارند. با ساده کردن این کلمات، میفهمیم که استراتژی اساسی آنها فقط «بانک بودن» است.
آنچه در هر دو نمونهی کسبوکار دیده نمیشود، طرح عملی است. در اصل، بدون طرح عملی، استراتژی نداریم.