رمان «چشمهایش» (1331) اثر ماندگار بزرگ علوی، یکی از جریانسازترین و تأثیرگذارترین آثار ادبیات معاصر ایران است. نگارش این رمان شش ماه طول کشید. چشمهایش، روایتی عاشقانه و سیاسی در بستر خفقانآور حکومت رضاخان است. داستان دربارهی زنی از طبقه اشراف است که زندگیاش با سرنوشت یک نقاش مبارز و رهبر سیاسی گره میخورد. بزرگ علوی با خلق شخصیتی پیچیده و چندلایه، تصویری متفاوت از زن ایرانی و فداکاریهای پنهان او در تاریخ معاصر به دست میدهد و این کتاب را به سندی زنده از تاریخ اجتماعی ایران تبدیل میکند.
سید مجتبی آقابزرگ علوی (۱۲۸۲، تهران – ۱۳۷۵، برلین)، نویسنده، داستاننویس، و پژوهشگر نامدار ایرانی و از اعضای گروه 53 نفر بود. او که به «پدر داستاننویسی نوین» ایران شهرت دارد، از نسل اول نویسندگانی است که سبک داستاننویسی اروپایی را با محتوای اجتماعی و سیاسی ایران پیوند زد.
علوی بعد از تحصیل در آلمان، بهدلیل فعالیتهای سیاسی به زندان افتاد و تجربهی دوران استبداد رضاخانی را در آثاری چون «ورقپارههای زندان» ثبت کرد. مهمترین اثر او رمان «چشمهایش» است که مضامین سیاسی، انتقادی و اجتماعی دارد و بر رنج روشنفکران تأکید میکند. او با استفاده از زبان روان و ساختار منسجم، به عمق روان شخصیتها میپردازد. علوی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ایران را ترک کرد و سالها در آلمان به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود. او تا پایان عمر در اروپا ماند و به فعالیتهای ادبی خود ادامه داد.
داستان در تهران و در فضایی پر از خفقان و سکوت شروع میشود. شهر زیر سلطهی حکومتی استبدادی قرار دارد که سایهی سنگین خود را بر تمام ابعاد زندگی مردم گسترده است. در این میان، خبر مرگ مشکوک نقاش بزرگ و مبارز سیاسی، استاد ماکان، در شهر میپیچد. استاد ماکان در هفتم دی ماه ۱۳۱۷، بعد از تحمل بیشتر از سه سال تبعید و رنج در منطقهی کلات، به شکلی مرموز از دنیا میرود.
رژیم حاکم که از محبوبیت و نفوذ کلام استاد وحشت دارد، برای سرپوش گذاشتن بر جنایت خود و آرام کردن افکار عمومی، تصمیم میگیرد نمایشگاهی از آثار او برگزار کند. اما این نمایشگاه برخلاف انتظار حکومت، به میعادگاهی برای هواداران و دوستداران استاد تبدیل میشود و هجوم مردم برای دیدن آثار او چنان زیاد میشود که مأموران مجبور میشوند نمایشگاه را تعطیل کنند.
در میان همهی آثار باقیمانده از استاد، یک تابلوی نقاشی بیش از همه جلب توجه میکند. این تابلو که «چشمهایش» نام دارد، تصویری از چشمان زنی با نگاهی خاص، مرموز و نافذ است. راز نهفته در این چشمها، به معمایی بزرگ تبدیل میشود که ذهن همه را به خود مشغول میکند.
راوی داستان، مردی است که ناظم مدرسهی نقاشی استاد ماکان است. او که بعد از مرگ استاد، مسئولیت حفظ میراث و مدرسهاش را پذیرفته است، شیفتهی کشف راز این تابلو میشود. ناظم میخواهد بداند صاحب این چشمها کیست و چه نقشی در زندگی استاد داشته است. او احساس میکند که کلید فهم زندگی پنهان و مبارزات استاد ماکان، در کشف هویت این زن نهفته است.
روزها و ماهها میگذرند و ناظم همچنان بهدنبال پاسخی برای این معماست. در سالروز مرگ استاد، زنی ناشناس و باوقار برای بازدید از موزهی مدرسه میآید. آقا رجب، نوکر وفادار و قدیمی استاد ماکان که سالها در کنار او بوده، با دیدن زن، او را میشناسد. او با هیجان و اضطراب به ناظم خبر میدهد که این زن، همان صاحب چشمهای درون تابلو است. ناظم که سالها منتظر چنین لحظهای بود، فرصت را غنیمت میشمرد؛ اما زن، بهسرعت ناپدید میشود. ناظم که نمیخواهد این فرصت طلایی را از دست بدهد، تصمیم میگیرد تابلوی چشمهایش را از دیوار بردارد و پنهان کند. او میداند اگر آن زن واقعاً صاحب آن چشمها باشد، برای دیدن دوبارهی تابلو باز خواهد گشت.
انتظار ناظم، پانزده سال طول میکشد. در این مدت، او هر روز به امید دیدار دوبارهی آن زن، موزه را زیر نظر دارد تا سرانجام آن زن مرموز دوباره پا به مدرسه میگذارد.