در کتاب کافکا در کرانه (2002) با یک ماجراجویی متافیزیکی روبهرو هستیم که اطراف دو شخصیت اصلی شکل میگیرد: یکی کافکا تامورا، پسر پانزدهسالهی فراری و دیگری ساتورو ناکاتا، پیرمردی که قدرتهایی مرموز دارد. داستان از جایی پیش میرود که کافکا در کتابخانهای پناه میگیرد و اتفاقات عجیبی برایش میافتد؛ اتفاقاتی که ممکن است پرده از رازهای گذشتهاش بردارد. در همین حین، ناکاتا نیز جستوجویی را برای پیدا کردن یک سنگ جادویی آغاز میکند که شاید راهگشای مشکل کافکا باشد.
هاروکی موراکامی نویسندهای ژاپنی است که بهخاطر سبک ویژهی خود در ترکیب کردن رئالیسم جادویی با فانتزی سورئال و پرداختن به دغدغههای معاصر شناخته میشود؛ دغدغههایی مثل تنهایی، حس بیگانگی و جستوجوی هویت. موراکامی متولد 1949 در شهر کیوتوی ژاپن است. رمانهایی چون جنگل نروژی، 1Q84 و سرگذشت پرندهی کوکی برای او شهرتی جهانی به همراه داشتهاند.
روایتی متافیزیکی از ماجراهای یک نوجوان فراری در ژاپن
بعد از انتشار کتاب کافکا در کرانه در سال 2002، این کتاب بهسرعت به یکی از تحسینشدهترین آثار هاروکی موراکامی تبدیل شد. روایت داستان بین کافکا تامورای پانزدهساله و ساتورو ناکاتا، مردی در دههی شصت زندگیاش، جابهجا میشود. این روایت اغلب روی مرز باریک میان واقعیت، خیال و اتفاقات سورئال حرکت میکند.
این نوع ساختار کاملاً با محتوای کتاب هماهنگ است؛ زیرا رمان کافکا در کرانه عمیقاً به مفاهیمی چون دوگانگی، دنیاهای جایگزین و ابعاد موازی میپردازد. این اثر ضمن کاوش مضامینی مانند حافظه، هویت و تقدیر، علاقهی دیرینهی نویسنده به ضمیر ناخودآگاه را نیز به نمایش میگذارد.
ممکن است این توصیفات کمی سردرگمکننده باشد؛ اما با خواندن داستان متوجه خواهید شد که چگونه زمان و واقعیتهای گوناگون در هم تنیده میشوند؛ گاهی این درهمتنیدگی کاملاً واقعی است. با توجه به این مقدمه، اجازه دهید ماجرا را با معرفی شخصیت کافکا تامورا آغاز کنیم.
کافکا تامورا پانزدهساله میشود؛ اما جشن تولدی در کار نیست. او در تنهایی خود نشسته و تلاش میکند تا شجاعت فرار از خانه و پدرش را پیدا کند.
او از همهی چیزهایی که در کولهپشتیاش با خود میبرد، فهرستی تهیه میکند؛ مقداری پول نقد، یک فندک طلا، یک چاقوی تاشوی تیز، یک چراغقوه، واکمنش با ده سیدی و چند لباس که توجه زیادی جلب نکند. کافکا میخواهد در میان جمعیت گم شود؛ نه اینکه به چشم بیاید. درواقع، کافکا نام واقعی او نیست. این هویت جدید را برای خودش و برای این زندگی جدید که از امروز شروع میشود، انتخاب کرده است.
صدایی نیز درون کافکا صحبت میکند که در کتاب گاهی با حروف درشت ظاهر میشود. این صدای پسری به نام کلاغ است؛ صدایی قاطع که معمولاً وقتی کافکا در موقعیت سختی قرار میگیرد، حرف میزند.
کافکا دوستان زیادی ندارد. او ترجیح میدهد وقتش را با کتاب خواندن یا گوش دادن به موسیقی بگذراند. مادر و خواهرش مدتها قبل، زمانی که کافکا فقط ششسال داشت، او را ترک کردند. هنگام رفتن، عکسی را برمیدارد که از هر سه آنها در ساحل گرفته شده بود.
نیرویی عمیق در درونش قدمهای او را هدایت میکند و او را بهسوی شیکوکو، منطقهای جزیرهای در جنوب شرقی ژاپن، میکشاند. آنجا مکانی عالی برای ناپدید شدن است. او بهدنبال چیزی میگردد. مطمئن نیست چه چیزی؛ اما میداند که باید برود.