رمان کوتاه «بازی قتل» اثر هالی جکسون، پیشدرآمدی جذاب و کلیدی برای مجموعهی پرفروش «راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب» است که ماجرای اولین مواجههی پیپ فیتزآموبی با دنیای جرم و جنایت را روایت میکند. این داستان که در قالب یک بازی معمایی دوستانه اتفاق میافتد، نهتنها مهارتهای استنتاجی و شخصیت کمالگرای پیپ را به تصویر میکشد؛ بلکه جرقهی اصلی تصمیم او برای بازگشایی پروندهی معروف اندی بل را روشن میکند. نویسنده در این اثر با ظرافت تمام، مرز میان بازی و واقعیت را محو میکند و نشان میدهد که چگونه یک سرگرمی ساده، مقدمهای برای خطرناکترین تصمیم زندگی یک دختر نوجوان است.
هالی جکسون، نویسندهای بریتانیایی، در مدت کوتاهی توانست با آثار برجستهاش در حوزهی رمانهای معمایی نوجوانان، به شهرت جهانی برسد. او تحصیلات خود را در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی و همچنین نویسندگی خلاق در دانشگاه لیورپول به پایان رساند. او قبل از آنکه تماموقت به نویسندگی بپردازد، روزنامهنگار بود. مهمترین دستاورد او، خلق مجموعهی فوقالعاده موفق «راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب» است که شامل چهار جلد به نامهای: «راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب»، «دختر خوب، خون بد»، «خوب مثل مردهها» و «بازی قتل» میشود. این مجموعه علاوهبر فروش میلیونی در سطح بینالمللی، جوایز متعددی از جمله جایزهی کتاب سال کودکان بریتانیا در سال ۲۰۲۰ را کسب کرد. جدیدترین رمان مستقل او با عنوان «هنوز نمردهام» نیز با استقبال خوبی مواجه شده است.
پیپ فیتزآموبی با وسواس همیشگیاش به لکهی قرمز روی انگشت شستش نگاه میکرد. انگار خون بود؛ اما درواقع فقط رژ لب قرمز روشنِ «روبی وو» بود که مادرش اصرار داشت برای تکمیل ظاهر دهه بیستیاش، استفاده کند. او در ماشین پدرش نشسته بود و بهسمت خانهی رینولدزها میرفت؛ خانهای که همیشه در نظرش شبیه به صورتی بود که با پنجرههایش به او خیره شده است. زک چن، همسایه و دوست صمیمیاش هم، کنارش بود. زَک با کت قرمز و کلاه حصیریاش، شبیه به شخصیتهای کارتونی شده بود؛ اما پیپ با آن شالگردن پَرِ مشکی و پیراهن راسته، سعی داشت وقارِ نقش خود را حفظ کند. امشب قرار نبود آنها پیپ و زک باشند؛ آنها برای شرکت در یک مهمانی «معمای قتل» دعوت شده بودند که جیمی رینولدز، برادر بزرگتر کانر، ترتیب داده بود.
پدر پیپ با شوخیهای لوس و همیشگیاش دربارهی قتل و جنایت، آنها را بدرقه کرد و پیپ با چرخاندن چشمهایش، سعی کرد زودتر، از این فضای خانوادگی رها شود. او کارهای زیادی برای انجام دادن داشت؛ از جمله انتخاب موضوع پروژهی پایانی مدرسهاش که هنوز هیچ ایدهای برایش نداشت؛ اما نمیتوانست دعوت دوستانش را رد کند.
وقتی درِ خانهی رینولدزها باز شد، کانر را دیدند که با گریم ناشیانهای سعی کرده بود خود را پیر نشان دهد. او موهای بورش را با واکس، خاکستری کرده و خطوط کجی، دور چشمانش کشیده بود. کانر تعظیمی کرد و خود را «هامفری تاد»، پیشخدمتِ عمارت رِمی معرفی کرد. داخل خانه، لورن و کارا هم با لباسهای عجیبوغریب، منتظر بودند. لورن نقش «لیزی رمی»، همسر پرادعای زک را بازی میکرد و کارا با پیشبند آشپزی و لهجهی ساختگی، در نقش «دورا کی»، آشپزِ خانه، فرو رفته بود. آنِت، شوخطبعترین عضو گروه، با کتوشلواری گشاد و سبیلی مصنوعی که مدام کج میشد، نقش «بابی رمی»، پسر قمارباز و طردشدهی خانواده را داشت. پیپ هم «سیلیا بورن» بود؛ دخترخالهی یتیم و معلم سرخانهای که رابطهی سردی با بقیهی اعضای خانواده داشت.
فضای خانه با موسیقی جاز ملایمی که از بلندگو پخش میشد و نور شمعهای روی میز ناهارخوری، تغییر کرده بود. جیمی رینولدز که مغز متفکر این بازی بود، هنوز دیده نمیشد. روی میز برای هر نفر یک دفترچه راهنما، یک خودکار و پلاکی با نام شخصیتشان گذاشته شده بود. کانر در نقش پیشخدمت، توضیح داد که آنها در جزیرهی خصوصی «جوی» هستند و تنها راه ارتباطی با دنیای بیرون، قایقی است که روزی یک بار میآید. همه چیز برای یک شب هیجانانگیز آماده بود؛ اما پیپ نمیتوانست فکر پروژهی مدرسهاش را از سر بیرون کند. او دفترچه را برداشت و با دقت، ویژگیهای شخصیتش را خواند. بازی هنوز شروع نشده بود؛ اما حس رقابتجویی پیپ بیدار شده بود. او باید برنده میشد. ناگهان صدای جیغی از طبقهی بالا شنیده شد و سکوتِ خانه را شکست. بازی آغاز شده بود.