مکبث (1606) تراژدی شکسپیر است که تلاش محکوم به شکست سردار اسکاتلندی، مکبث، را برای به دست آوردن تاج و تخت کشورش نشان میدهد. یک پیشگویی از سوی سه جادوگر، جاهطلبیهای او را بیدار میکند و راه او بهسوی قدرت که با نگرانی و شک شروع شده بود، با بیرحمی و سنگدلی تمام میشود. داستان او اثری جاودان دربارهی مسئلهی گناه، شک، جنون، سرنوشت و شرارتهای بلندپروازی است.
ویلیام شکسپیر شاید مشهورترین نویسندهی تاریخ ادبیات انگلیس باشد. او در اوج دوران رنسانس انگلیس زندگی میکرد و نمایشنامههای معروفی مانند هملت، رؤیای شب نیمه تابستان و ریچارد سوم را نوشت. علاوه بر این، او مجموعهای شامل بیش از 100 غزل و شعرهای دیگر نیز سروده است.
چکیدهای از یک تراژدی تکاندهنده
سه جادوگر در ابتدای نمایشنامه مکبث میخوانند: «خوب، بد است و بد، خوب است». این هشداری به تماشاگران است که به ما میگوید حواسمان باشد در این داستان، ممکن است چیزهای خوب، بد به نظر برسند و چیزهای بد، خوب. در ادامه، اتفاقات غافلگیرکننده، خیانتها و کارهای فریبکارانهی زیادی خواهیم دید.
در این خلاصهی کوتاه از مکبث شکسپیر، شما با روایتی نمایشی از داستان روبهرو میشوید و صحنهها و شخصیتهای اصلی آن را میخوانید و مرور میکنید. میبینید که چطور مکبث از یک قهرمان جنگی محترم به یک حاکم ستمگر و خونریز تبدیل میشود. با دیگر اشراف اسکاتلند، بهویژه مکداف و مالکوم درستکار، آشنا میشوید و آنها را در تلاش برای شکست دادن مکبث همراهی میکنید. و در آخر، حرفهای لیدی مکبث بدنام را میشنوید که گفتههای نفرتانگیزش تنتان را میلرزاند.
همزمان با صدای رعد و برق، سه زن ریشدار روی صحنه میآیند. آنها جادوگرند و باید برای قرار بعدیشان زمان مشخص کنند. شاید بعد از تمام شدن جنگی که همین نزدیکی است؟ بله، فکر خوبی است. آنها هنگام غروب در دشت با مکبث دیدار میکنند. موقع خروج، همصدا میگویند: «خوب، بد است و بد، خوب است».
در جای دیگری، شاه دانکن اسکاتلند گزارش میدان نبرد را میگیرد. دو سردار او، بنکو و مکبث، ارتش نروژ را به رهبری ژنرال خائن، مکدانوالد، شکست دادهاند. شاه دانکن بهخاطر این خیانت، عنوان مکدانوالد یعنی تان کادور را از او پس میگیرد و به مکبث میبخشد.
در صحنهی بعدی، دوباره صدای رعد میآید و سه جادوگر ظاهر میشوند. آنها صدای طبل میشنوند: این صدای آمدن مکبث است!
مکبث که بنکو همراهیاش میکند، نزدیک میشود. هر جادوگر به شکل متفاوتی به او سلام میکند: با عنوان تان گلمز، تان کادور و در آخر با عنوان پادشاه. آنها به بنکو هم میگویند که «از مکبث پایینتر و درعینحال بالاتر» است و فرزندان او پادشاه خواهند شد.
مکبث میداند که تان گلمز است. اما تان کادور؟ و پادشاه؟ چرا جادوگرها اینطور صدایش زدند؟
قبل از اینکه بتواند سؤالی بپرسد، جادوگرها غیب میشوند. مکبث و بنکو که سردرگم شدهاند، دو اشرافزادهی دیگر اسکاتلندی را میبینند که وارد میشوند. آنها به مکبث میگویند که دانکن به او عنوان تان کادور را داده است. مکبث غافلگیر میشود. یکی از حرفهای جادوگرها خیلی زود درست از آب درآمد. آیا ممکن است واقعاً سرنوشتش پادشاه شدن باشد؟
کمی بعد، مکبث و بنکو به دیدار شاه دانکن میروند. دانکن پسرش مالکوم را جانشین خود اعلام میکند و میگوید بهزودی در قلعهی مکبث در دانسینن به دیدارش خواهد آمد.
وقتی مکبث حرف دانکن را دربارهی مالکوم میشنود، خشمگین میشود؛ چون حالا مالکوم مانعی بر سر راه پادشاهی اوست. ناگهان «امیال سیاه و عمیقی» در وجودش حس میکند و از ستارهها میخواهد «نورشان را بگیرند» تا کسی از آرزوهایش باخبر نشود. او دربارهی کارهای وحشتناکی فکر میکند که شاید بهزودی برای رسیدن به پادشاهی باید انجام دهد.
سپس، قبل از اینکه خودش و دانکن به اینورنس برسند، مکبث برای همسرش لیدی مکبث نامه مینویسد و او را از عنوان جدیدش و پیشبینی جادوگرها مطلع میکند.
لیدی مکبث بلافاصله در فکر رسیدن به قدرتی بزرگ فرومیرود. آنها باید نقشه بکشند تا مکبث، دانکن را بکشد و خودش پادشاه شود. اما آیا مکبث آنقدر جربزه دارد که این کار را بکند؟ او نگران ذات شوهرش است که «بیش از حد مهربان است». او باید با شخصیت بسیار بیرحمتر خودش روی مکبث تأثیر بگذارد.
پیکی وارد میشود و خبر میدهد که مکبث و پادشاه بهزودی میرسند. لیدی مکبث به نقشههایش برمیگردد. او از «ارواح» میخواهد «زنانگیاش را بگیرند» و تمام وجودش را با «بدترین نوع بیرحمی» پر کنند. او میخواهد هیچ عذابوجدانی نداشته باشد و طبیعت زنانهاش محو شود تا در کار خونین او دخالت نکند.
بعد از این حرفهای ترسناک، مکبث از راه میرسد و لیدی مکبث به شوهرش میگوید که چه انتظاری از او دارد. مکبث کامل موافقت نمیکند؛ اما میگوید بعداً حرف میزنند.
در آخرین صحنهی پرده اول، مکبث دلش میخواهد کار قتل هرچه زودتر تمام شود. او قبول دارد که از این نقشه احساس گناه میکند؛ چون او میزبان است و وظیفه دارد از پادشاه در مقابل قاتلها محافظت کند؛ نه اینکه خودش قصد کشتن او را داشته باشد. بهعلاوه، پادشاه بسیار نیکوکار است. آیا چنین قتل بیرحمانهای با مخالفت کائنات روبهرو نخواهد شد؟
در همین موقع لیدی مکبث میآید. مکبث به او اعلام میکند که از کشتن شاه منصرف شده است؛ اما لیدی مکبث نمیپذیرد. او مردانگی مکبث را به چالش میکشد و سعی میکند او را غیرتی کند. او میگوید با اینکه خودش مهر مادری را تجربه کرده است، اگر قول داده بود، حاضر بود نوزادش را هم با بیرحمی بکشد. او به مکبث میگوید «شجاع باش» و کار را تمام کن. نقشه این است که او و دو خدمتکار دانکن، شاه را مست کنند و بعد مکبث او را بکشد. سرانجام، مکبث تسلیم میشود.