رمان موبیدیک (۱۸۵۱) یکی از کلاسیکهای ماندگار ادبیات آمریکاست. این کتاب از زاویهی دید یک ملوان به نام اسماعیل، ماجرای سفر دریایی نافرجام کشتی صید نهنگ پکوئود را روایت میکند. کتاب با طنز، دقتی بینظیر و کوچکترین جزئیات، توضیح میدهد که چطور خدمهی کشتی تحتتأثیر کاپیتان ایهب قرار گرفتند؛ مردی وسواسی که تنها یک مأموریت در زندگی داشت: کشتن نهنگ سفید بزرگی به نام موبیدیک.
هرمان ملویل، زادهی ۱۸۱۹، رماننویس، داستانکوتاهنویس و شاعر بود. او مدتی را روی کشتیهای تجاری و کشتی صید نهنگ گذرانده بود. همین تجربهها به او امکان داد جهان را بگردد و سوژههای لازم برای داستانهای ماجراجویانهی خود پیدا کند. دیگر آثار او «بارتلبی محرّر»، «بیلی باد، ملوان» و «بنیتو سرنو» هستند.
داستانی کلاسیک دربارهی انتقام و پیامدهای تراژیک آن
«مرا اسماعیل صدا بزن.»
این جمله یکی از معروفترین جملههای آغازین در تاریخ ادبیات آمریکاست و ناخدا اِیْهَب (Ahab) هم یکی از افسانهایترین شخصیتهاست. اما وقتی کتاب موبی دیک در سال ۱۸۵۱ منتشر شد، در ابتدا بین خوانندهها و منتقدان موفقیت چندانی به دست نیاورد. تازه بعد از مرگ هرمان ملویل در سال ۱۸۹۱ بود که این کتاب شهرت پیدا کرد و یکی از رمانهای بزرگ آمریکایی شناخته شد. در دهههای بعد، نویسندگانی مثل دی. اچ. لارنس و ویلیام فاکنر از آن تمجید کردند و موبی دیک ماندگار شد.
راستش را بخواهید، این رمان غیرمعمولی است. بخش زیادی از آن به زبان مخصوص دریانوردان قرن نوزدهم نوشته شده و در بسیاری فصلها، سبک روایت از نثر به نمایشنامه یا بازگویی یک گفتوگوی طنزآمیز تغییر میکند. علاوهبراین، کتاب موبی دیک با حجم بیشتر از ششصد صفحه، خط داستانی کوتاهی دارد و بیشتر پر از توضیحهای طولانی دربارهی نهنگها و جزئیات کِشتیهای شکار نهنگ است.
اما در طول داستان، همین جزئیات دقیق، شخصیت منحصربهفرد راوی، یعنی اسماعیل، را روشن میکند و باعث میشود احساس کنید خودتان همراه خدمه در کشتی نحس پکوئود حضور دارید.
داستان ما با معرفی اسماعیل شروع میشود؛ او هم راوی است و هم یکی از شخصیتهای اصلی. تنها نشانهای که از زمان ماجرا داریم، عبارت «چند سال پیش» است؛ یعنی حوالی قرن نوزدهم.
در آن زمان، اسماعیل به قول خودش یک «ملوان ساده» بود. او جوانی است که از نیویورک راهی نانتاکتِ ماساچوست میشود تا کاری روی یکی از کشتیهایی پیدا کند که آمادهی ترک جزیره هستند.
اسماعیل علاوهبر شخصیت، راوی هم هست و از دید یک مرد مسنتر این ماجراها را بازگو میکند؛ پس اصلاً سادهلوح به نظر نمیرسد. وقتی به گذشته نگاه میکند، او حالا متخصص همه چیز مربوط به شکار نهنگ شده است؛ از تاریخ گرفته تا زیستشناسی دریایی و حتی جزئیترین نکات دربارهی هر ملوان روی یک کشتی.
او گاهی خیلی فیلسوفانه فکر میکند؛ اما خندهدار هم هست. شاید هیچوقت به اندازهی اولین دیدارش با مرد عجیبی به نام کویکوئگ بامزه نباشد.
اسماعیل قبل از آنکه سوار قایق شود و به نانتاکت برود، اول باید به شهر نیوبدفورد در ماساچوست میرفت و شبی را در مسافرخانهای میگذراند. شهر، پر از ماهیگیر و دریانوردان بیکار بود و چون اسماعیل پول زیادی نداشت، مجبور شد نهتنها اتاق، بلکه تختش را هم با غریبهای شریک شود. تنها چیزی که دربارهی او میدانست، همان بود که صاحب مسافرخانه گفته بود: او یک نیزهانداز است و گوشت خام میخورد.
اسماعیل نیمهشب برای اولینبار این غریبه را دید. اسماعیل نیمهبرهنه، درحالیکه پتو را محکم چسبیده بود، ساکت نگاه میکرد تا مرد وارد اتاق شد. پوست تیرهی او پر از خالکوبی بود و سرش تقریباً تراشیده؛ بهجز یک دستهموی تابیده که به بالا رفته بود. دندانهایش تیز بود، نشانهای از آدمخواری. در دستش هم مجسمهی سیاه کوچکی داشت و با آن مراسمی ناشناخته انجام داد که اسماعیل هرگز ندیده بود.
اسماعیل در سکوت و ترس نگاه میکرد و همین اوضاع را بدتر میکرد؛ چون آن مرد اصلاً نمیدانست فرد دیگری هم در تخت هست. وقتی سرانجام خوابید، دادش به هوا رفت. اما خندهدار این بود که وقتی اسماعیل و مرد پولینزیایی، کویکوئگ، بالاخره با هم آشنا شدند، خیلی زود بهترین دوستان هم شدند. صبح روز بعد، بعد از یکی از بهترین خوابهای عمرش، اسماعیل دید که دست خالکوبیشدهی کویکوئگ مثل دست همسرش روی او افتاده است!
این دو دوست صمیمی با هم به نانتاکت رفتند و بعد از مشورت کویکوئگ با خدای خود، به اسماعیل گفت انتخاب کشتی با اوست. و سرنوشت این بود که اسماعیل کشتی پکوئود را انتخاب کند؛ کشتی شکار نهنگی با فرماندهی ناخدا ایهب که راهی اقیانوس آرام برای سفری سهساله بود.
تحلیل
اینجا خوب است کمی مکث کنیم و شخصیت اسماعیل را بررسی کنیم. بیشتر از بیست فصل طول میکشد تا اسماعیل و کویکوئگ نانتاکت را ترک کنند و سوار پکوئود شوند. در آن فصلهای اول، اسماعیل هم راوی است و هم قهرمان داستان؛ اما همینکه سوار کشتی میشوند، او کمکم به حاشیه میرود و شخصیتهایی مثل ناخدا ایهب در مرکز توجه قرار میگیرند.
بااینحال، اسماعیلِ راوی همیشه حضور دارد. در هر قدم، او گاهی روایت را قطع میکند و یک یا چند فصل وقت میگذارد تا کارکرد بخشی از کشتی شکار نهنگ را توضیح دهد یا پیشینهی تاریخی جالبی بیاورد. او علاقه دارد به شخصیتهای کتاب مقدس مثل یونس که در شکم نهنگ بود، اشاره کند. همینطور از فیلسوفان رومی مثل پلینیِ پیر نقل میکند، از شخصیتهایی مثل ناپلئون کبیر یاد میکند و فرهنگهایی مثل مصریها و پولینزیها را با جزئیات توصیف میکند. حتی گاهی گفتوگوی شخصیتها را مثل نمایشنامه، با دستور صحنه، بازسازی میکند.
اینها نشان میدهد اسماعیل در سالهای بعد از ماجرای پکوئود مردی دانشمند و جهاندیده شده است. جالب است که خودِ نام «اسماعیل» در کتاب مقدس به معنای آواره و راندهشده است. با توجه به دانش گستردهای که اسماعیل دارد، میتوان حدس زد که او هیچوقت از سفر دست نکشیده است.
به همین دلیل منطقی است که اسماعیل فردی صبور به نظر بیاید. گرچه در ابتدا از کویکوئگ میترسید و به او بدگمان بود؛ اما در نهایت با او صمیمی شد. حتی قبل از آنکه او را بشناسد و تخت را با او شریک شود، گفته بود بهتر است با یک آدمخوار هشیار همتخت شوی تا با یک مسیحی مست.
همانطور که در بخش بعد کتاب موبی دیک خواهیم دید، منطقی نیست اسماعیل فردی بستهذهن یا متعصب باشد؛ چون خدمهی کشتیهای شکار نهنگ ترکیبی از افراد بسیار مختلف بودند. آنها باید خیلی هماهنگ کار میکردند. وقتی ناخدا برنامهی خودش را داشته باشد، همین هماهنگی اهمیت زیادی پیدا میکند.