رمان «مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است» شاهکاری لطیف و تکاندهنده از فردریک بکمن، نویسندهی نامدار سوئدی است که مرزهای میان واقعیت و خیال را با استادی در هم میشکند. بکمن در این اثر که پس از «مردی به نام اوه» جایگاه او را در ادبیات جهان تثبیت کرد، داستان دختری هفتساله را روایت میکند که برای تاب آوردن فقدان مادربزرگش، وارد مارپیچی از ماجراهای عجیب میشود. این کتاب ستایشی است از قدرت کلمات و قصهها در التیام زخمهای روحی. همچنین روایتی است از اینکه چطور آدمهای آسیبدیده یکدیگر را نجات میدهند.
فردریک بکمن، نویسنده و وبلاگنویس سرشناس سوئدی، فعالیت حرفهای خود را با ستوننویسی در نشریات آغاز کرد و با انتشار نخستین رمانش، مردی به نام اوه، به شهرتی جهانی رسید. آثار او که غالباً ترکیبی هنرمندانه از طنز و اندوه هستند و بر روابط انسانی و مفاهیم عمیق اجتماعی تمرکز دارند، به دهها زبان ترجمه شده است و بارها در صدر فهرست پرفروشترینهای نیویورکتایمز قرار گرفتهاند. از مهمترین نوشتههای او میتوان به «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، «بریتماری اینجا بود»، «شهر خرس» و «مردم مشوش» اشاره کرد که برخی از آنها دستمایهی ساخت فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی موفق نیز شدهاند؛ دستاوردهایی که او را به یکی از محبوبترین و تأثیرگذارترین نویسندگان معاصر جهان تبدیل کرده است.
السا دختری هفتساله، تیزهوش و متفاوت است که همکلاسیهایش او را بهخاطر همین تفاوتها آزار میدهند و بزرگترها معتقدند «بهنسبت سنش زیادی میفهمد». تنها پناهگاه او در این دنیای بیرحم، مادربزرگ هفتادوهفتسالهاش است؛ زنی که در جوانی پزشکی نابغه بوده و جان کودکان زیادی را در جنگها نجات داده؛ اما حالا در نظر همسایهها پیرزنی دیوانه و آشوبگر است که از بالکن به مردم شلیک میکند. مادربزرگ برای محافظت از دنیای درونی السا، سرزمینی خیالی به نام «میاماس» و پادشاهی «سرزمین تقریباً بیدار» را خلق کرده است؛ جایی که در آن متفاوت بودن بزرگترین فضیلت است و السا در مقام شوالیه خدمت میکند.
رابطهی میان این دو فراتر از مادربزرگ و نوه است؛ آنها همرزمانی هستند که پشتبهپشت هم با دنیای قانونمند و کسالتبار میجنگند. اما این دژ مستحکم زمانی ترک برمیدارد که سرطان، آخرین و سرسختترین دشمن مادربزرگ، از راه میرسد. السا که با هوش سرشارش زودتر از بقیه متوجه وخامت اوضاع شده است، خشمگین و درمانده میشود. مادربزرگ که نمیخواهد نوهاش را با اندوه مطلق تنها بگذارد، در آخرین روزهای زندگیاش نقشهای زیرکانه میکشد؛ یک بازی گنجیابی که السا را مجبور میکند از پیلهی تنهاییاش بیرون بیاید.
مرگ مادربزرگ، السا را در حفرهای از غم و عصبانیت رها میکند. او حس میکند قهرمانش او را وسط میدان نبرد تنها گذاشته است. اما مادربزرگ فکر همه جا را کرده است. او مجموعهای از نامهها را با عنوان وصیتنامه باقی گذاشته است که السا باید آنها را به دست گیرندگانشان برساند. هر نامه حاوی یک عذرخواهی از یکی از ساکنان عجیبوغریب آپارتمان است. السا ناخواسته و با اکراه پا در مسیری میگذارد که قرار است تصویر ذهنیاش از مادربزرگ و البته همسایههای بهظاهر معمولیشان را برای همیشه دگرگون کند.