کتاب میهنپرست (۲۰۲۴) را میتوان آخرین یادگار الکسی ناوالنی، سرشناسترین رهبر مخالفان در روسیه، دانست. این کتاب خاطرات که بعد از ماجرای مسمومیت او نوشته شد، داستان زندگیاش را از یک فعال اجتماعی تا یک زندانی سیاسی روایت میکند. در این اثر از زندگی شخصی او، نبردهای سیاسیاش و تلاش پیوستهاش برای برقراری دموکراسی گفته میشود.
الکسی ناوالنی رهبر پیشروی حزب مخالف روسیه و فعال ضدفساد بود. پیگیری بیباکانهی او برای اصلاحات دموکراتیک، تحسین جهانی را برایش به همراه داشت و با دریافت جایزهی ارزشمند ساخاروف پارلمان اروپا برای حقوق بشر به اوج رسید. او در سال ۲۰۲۴ در زندان بهطور مشکوکی فوت شد.
نگاهی به شجاعت مهمترین مخالف حکومت در روسیهی معاصر
در تاریخ ۲۰ اوت ۲۰۲۰، الکسی ناوالنی، که رهبری مخالفان روسیه را بر عهده داشت، با حس پیروزی کارزار موفقش، با هواپیما از سیبری راهی مسکو بود. سالها بود که او اجازهی نامزدی در انتخابات را نداشت؛ اما تشکیلات او راههای هوشمندانهای برای پیروز شدن پیدا کرده بود. بررسی اخیرشان دربارهی فساد دولتی، باعث انتشار عکسهای جنجالی از یک جزیرهی خصوصی متعلق به یک مقام فاسد شد. گروه ناوالنی آماده میشد تا نامزدهای وابسته به حکومت را در انتخابات منطقهای بعدی بهسختی شکست دهد. اما ۲۱ دقیقه بعد از شروع پرواز، وضعیت جسمانی ناوالنی تغییر کرد. همهچیز با عرق سرد شروع شد و بعد احساس ناخوشایندی که انگار تمام بدنش در حال از هم پاشیدن است. هیچ دردی نبود؛ فقط یک حال خیلی بد و توصیفنشدنی. ناوالنی لنگانلنگان به سمت دستشویی هواپیما رفت و آنجا بود که با وضوح کامل فهمید: دارد میمیرد.
سم، آنطور که بعداً فهمید، «نوویچوک» بود؛ سمی که در ترورهای دولتی روسیه استفاده میشود. ناوالنی توانست قبل از اینکه روی زمین بیفتد، به یک مهماندار بگوید مسمومش کردهاند. هجده روز در کما سپری شد و بعد هفتهها مراقبت ویژه در بیمارستان شاریته برلین. او مجبور شد تواناییهای اساسی را دوباره به دست بیاورد: حرف زدن، نوشتن، راه رفتن. ولی در همان زمانی که تلاش میکرد تا با طی کردن سه متر به طرف روشویی برود، موفقیت سیاسی ناوالنی در حال شکل گرفتن بود. نامزدهایی که او از آنها حمایت کرده بود، در چندین حوزهی انتخاباتی پیروز شدند و این نشان میداد که قدرت پوتین شکننده است. ناوالنی چند سال بعد فوت کرد؛ اما ساکت کردن جنبشی که به راه انداخته بود، سختتر از خاموش کردن خود او بود. در خلاصه کتاب میهنپرست، سیر زندگی شگفتانگیز ناوالنی را از جوانی سرکش تا جدیترین دشمن پوتین بررسی میکنیم و میبینیم که او چگونه به مردم روسیه کمک کرد تا فردایی دیگر برای کشورشان در ذهن بپرورانند.
اولین باری که الکسی ناوالنی سربازانی را با لباسهای محافظ سفید و دستگاههای سنجش رادیواکتیو دید، فهمید حقیقت در اتحاد جماهیر شوروی مخفی میشود. اواخر عمر امپراتوری شوروی و دههی ۱۹۸۰ بود. ناوالنی دوران کودکی و نوجوانیاش را در یک شهرک نظامی در نزدیکی اوبنینسک، شهری در جنوب غرب مسکو، گذراند.
وقتی فاجعهی چرنوبیل در ۱۹۸۶ رخ داد، ناوالنی دید که اولین واکنش طبیعی مسئولان، دروغگویی بود: دروغ دربارهی همهچیز، نه فقط خود فاجعه. آنها مردم را برای کاشت سیبزمینی به زمینهای آلوده فرستادند، راهپیماییهای روز کارگر را زیر آسمانی پر از مواد رادیواکتیو برگزار کردند و نمایشهای پیچیدهای برای فریب خبرنگاران خارجی اجرا کردند. مسئله فقط بیکفایتی نبود. این عملکرد، پاسخی طبیعی و ناخودآگاه از طرف سیستمی بود که باور داشت شهروندان توانایی درک حقیقت را ندارند.
تناقضات بر زندگی مردم اطراف او حاکم بود. آنها مصرفگرایی غرب را بد میدانستند؛ ولی آرزوی داشتن محصولات غربی را در سر میپروراندند. مقامات حزبی دربارهی برابری حرف میزدند؛ اما خودشان برای تهیهی کالاهای ضروری از امتیازات ویژه استفاده میکردند. تلویزیون دولتی برنامههایی در نقد موسیقی راک غربی نشان میداد که همین امر باعث محبوبیت بیشتر آن میشد. یک بستهی کوچک شکر خارجی متعلق به شرکت هواپیمایی آئروفلوت یک گنج باارزش بود و آدامس خارجی ارزش فرهنگی بیشتری از مدال یک قهرمان ملی داشت.
بالاخره زمانی که عمر اتحاد جماهیر شوروی به سر رسید، پایانی شبیه به یک نمایش کمدی ناخواسته داشت. کودتای نافرجام اوت ۱۹۹۱، نه قدرت محکم شوروی، که فرسودگی آن را نشان داد. تانکها وارد مسکو شدند؛ اما سربازان آنها بهجای سرکوب اعتراضات، با معترضان ساندویچ تقسیم کردند. رهبران کودتا با حرفهای کلیشهای و قدیمی دوران شوروی صحبت میکردند و بیشتر شبیه شخصیتهای یک نمایش طنز سیاسی بودند تا افرادی که واقعاً دنبال قدرت هستند.
بعد از آن دوران، مصیبتهای جدیدی شروع شد. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، میلیونها شهروند روستبار در کشورهای تازه استقلالیافته، بلاتکلیف ماندند. درست رسیدگی نکردن به وضعیت این جمعیت پراکنده، باعث ایجاد زخمهای عمیقی شد که برای دههها خوب نشد. این زخمها بعدها به بهانههای خوبی برای افرادی مثل پوتین تبدیل شدند تا با تکیه بر حسرت گذشته، قدرت خود را بسازند؛ حسرت برای همان شوروی که خودشان به نابودیاش کمک کرده بودند.
یک پاسخ
روحت شاد مرد بزرگ