کتاب هنر همهفنحریفشدن در احساسات (2019) نشان میدهد که احساسات ما در تفکر، سلامت جسم و روابطمان نقشی حیاتی دارند؛ اما بیشتر ما نمیدانیم چطور احساسات خود را دقیقاً بشناسیم و دلیلشان را بفهمیم. خوشبختانه، همهی ما میتوانیم با تمرین مهارتهای عاطفی، هوش هیجانی خود را بالا ببریم. این کار به ما یاد میدهد که احساسات خود را شناسایی کنیم، بفهمیم از کجا میآیند و عوامل محرکمان را مدیریت کنیم. وقتی به خودمان اجازه دهیم همهی احساساتمان را واقعاً تجربه کنیم، میتوانیم استرس را خیلی کم و حالمان را بهتر کنیم.
مارک براکت، یک روانشناس پژوهشگر، مدیر و بنیانگذار مرکز هوش هیجانی ییل و استاد مرکز مطالعات کودک در دانشگاه ییل است. او همچنین طراح اصلی برنامهی آموزشی RULER برای پرورش هوش هیجانی است که به بیشتر از یک میلیون دانشآموز در سنین مختلف در سراسر جهان آموزش داده شده است.
یاد بگیرید احساسات چالشبرانگیزتان را بپذیرید و آنها را به نیرویی سازنده تبدیل کنید.
آیا تابهحال برایتان پیش آمده است که بیدلیل از کوره در بروید؟ آیا بیشتر اوقات احساس خستگی یا غم میکنید؟ احساسات روی همه جنبههای زندگی ما، از روابطمان تا قدرت تصمیمگیری، اثر میگذارند. اما حتی باهوشترین ما هم مهارتهای لازم را برای شناختن و کنترل احساسات خود نداریم.
به بسیاری از ما یاد دادهاند که احساساتمان را کنار بگذاریم و همین کار، بیان کردنشان را برایمان سخت میکند. ما مدام حال دیگران را میپرسیم؛ اما آنقدر وقت نمیگذاریم که به جوابشان گوش کنیم یا وقتی همین سؤال از خودمان پرسیده میشود، پاسخی صادقانه بدهیم.
اما سرکوب کردن احساساتمان پیامدهای جدی دارد. احساسات ما شدیدتر و تحریف میشوند. همین موضوع باعث استرس مزمن و افسردگی میشود و روی سلامت جسمی ما هم تأثیر منفی میگذارد.
خبر خوب این است که همهی ما میتوانیم یاد بگیریم چطور احساساتمان را بشناسیم و با آنها کنار بیاییم. این کار، آنها را از دشمن به دوست ما تبدیل میکند و اطلاعاتی حیاتی درباره خودمان و دنیای اطراف به ما میدهد.
همهی ما در کودکی احساساتمان را آزادانه نشان میدهیم؛ اما وقتی بزرگ میشویم، به خیلیهایمان یاد میدهند که قوی باشیم و احساساتمان را بروز ندهیم؛ کاری که به سلامت ما آسیب جدی میزند.
این تجربهی شخصی خود نویسنده، پروفسور مارک براکت، است. او در کودکی همیشه درد روحی میکشید. در مدرسه قربانی قلدری بود و همسایهای که دوست خانوادگیشان بود، از او سوءاستفادهی جنسی کرد. اوضاع زمانی بدتر شد که بعد از فاش شدن این موضوع، از نظر اجتماعی هم طرد شد.
پدر و مادرش که درگیر مشکلات خودشان بودند، نمیتوانستند کمکی به او بکنند. مادرش الکلی بود و پدرش مردی همیشه عصبانی. آنها بلد نبودند با احساسات خودشان چه کنند؛ چه برسد به احساسات پسرشان.
مارک، مانند نسلهای قبل از خود، یاد گرفته بود احساساتش را در خودش بریزد تا شاید از بین بروند. او آنقدر در این کار ماهر شد که دیگر هیچ چیزی را حس نمیکرد.
اما سرکوب احساسات، آنها را قویتر و زهرآگینتر کرد و رفتارش را تحتتأثیر قرار داد. نمراتش در مدرسه بد شد، با والدینش میجنگید و رویهمرفته بداخلاق و سرکش بود. بیشتر آدمها او را دوست نداشتند و طرد یا تنبیهش میکردند. اما هیچکس از خود نپرسید که ریشهی این بدرفتاریها کجاست. تا اینکه، به تعبیر خود نویسنده، «معجزهای شد». این معجزه، عمویش ماروین بود.
ماروین معلم بود. برخلاف دیگر بزرگسالان زندگی مارک، او واقعاً پای حرفهایش مینشست و به او نشان میداد که از بودن با او خوشحال است. یک روز، او سؤالی بهظاهر ساده از مارک پرسید: «چه حسی داری؟» تا آن روز، هیچکس این سؤال را از او نکرده بود؛ آن هم کسی که واقعاً منتظر جواب باشد. ناگهان، تمام اندوه، تنهایی و خشم مارک از وجودش فوران کرد. او به هقهق افتاد و برای اولین بار، به احساساتش اجازهی بروز داد.
این لحظه، زندگی نویسنده را تغییر داد و دریچهای به دنیای احساساتش باز کرد؛ حالا بالاخره میتوانست یاد بگیرد چطور با آنها روبهرو شود. آزاد کردن آن همه احساسات تلنبارشده، با وجود دردناک بودن، به او کمک کرد تا دوباره با خودش ارتباط بگیرد. این سرآغاز مسیر التیام و درمان او و شروع کاری بود که در آن، زندگیاش را وقف کمک به دیگران برای تعامل با احساساتشان کرد.