رمان «سنگ کاغذ قیچی» اثری معمایی و دلهرهآور از آلیس فینی، نویسندهی بریتانیایی، است که به تکیه بر تعلیقهای روانی و پیچشهای داستانی غیرمنتظره شهرت دارد. این کتاب داستان زوجی را روایت میکند که برای نجات ازدواج روبهزوال خود، به سفری در اسکاتلند میروند؛ اما درگیر بازیهای ذهنی، رازهای قدیمی و انتقامی دیرینه میشوند. فینی در این اثر با مهارت تمام از عنصر «کوری چهره» یا ادراکپریشی چهرهای بهره میبرد تا اعتماد خواننده را به راوی داستان به چالش بکشد و فضایی وهمآلود خلق کند.
آلیس فینی، نویسندهی مشهور بریتانیایی و خبرنگار سابق بیبیسی، است که قبل از روی آوردن به نویسندگی تماموقت، بیش از پانزده سال تهیهکننده و گزارشگر خبری بود. او نگارش نخستین رمانش را در مسیرهای رفتوآمد روزانه به محل کار آغاز کرد. او که حالا یکی از نویسندگان پرفروش نیویورکتایمز شناخته میشود، تخصص ویژهای در خلق تریلرهای روانشناختی با پایانهای شوکهکننده دارد و آثارش به بیش از بیستوپنج زبان ترجمه شدهاند. از مهمترین کتابهای او که با استقبال جهانی و ساخت اقتباسهای تلویزیونی روبهرو شدهاند، میتوان به «من گاهی دروغ میگویم»، «سنگ، کاغذ، قیچی»، «دیزی دارکر»، «همیشه یک نفر دروغ میگوید» و «دختر خوب بد» اشاره کرد.
داستان با سفری پرتنش آغاز میشود. آدام و آملیا رایت در یک خودروی موریس ماینر قدیمی در حال پیمودن جادههای برفی و خطرناک اسکاتلند هستند. آدام فیلمنامهنویسی است که همهی عمرش با عارضهی ادراکپریشی چهرهای دست و پنجه نرم کرده است؛ او قادر نیست چهرهی هیچکس، حتی همسرش یا خودش را، در آینه تشخیص دهد و فقط از طریق نشانه هایی مانند لباس، بو یا صدا، افراد را شناسایی میکند. آملیا که در پناهگاه حیوانات کار میکند این سفر آخر هفته را در قرعهکشی محل کارش برنده شده و امیدوار است این سفر بتواند ازدواج ده سالهشان را که مدتی است سرد شده، نجات دهد. فضای داخل ماشین پر از سکوتهای سنگین و بحثهای نیمهکاره است و آدام که از رانندگی و سفر متنفر است، مدام احساس نارضایتی میکند. آنها در میانهی راه و در تاریکی شب، گرفتار طوفان برف میشوند و بهسختی مسیر خود را به سمت بلکواتر پیدا میکنند.
مقصد آنها کلیسایی قدیمی و تغییرکاربریدادهشده در منطقهای دورافتاده است که جز کوهستان و دریاچهای سیاه، هیچ چیز دیگری ندارد. وقتی آنها به کلیسا میرسند، متوجه میشوند که درها قفل است و هیچکس برای استقبال نیامده؛ اما ناگهان درها باز میشوند و فضای داخلی غبارگرفته و سرد، نمایان میشود. برق قطع است و آنها مجبورند با شمع، محیط را روشن کنند. آدام و آملیا به همراه سگ پیرشان، باب، وارد این ساختمان عجیب میشوند که بیشتر شبیه لوکیشن فیلمهای ترسناک است تا یک اقامتگاه عاشقانه. آنها در آشپزخانه، یادداشتی پیدا میکنند که به آنها خوشآمد گفته؛ اما هویت میزبان مشخص نیست. آدام در حین گشتزنی در خانه، متوجه میشود که دکوراسیون داخلی شباهت عجیبی به خانهی خودشان در لندن دارد و این موضوع، حس ناامنی را در او بیدار میکند. در همین حین، ما با نامههایی روبهرو میشویم که همسر آدام هر سال در سالگرد ازدواجشان نوشته؛ اما هرگز به او نداده است؛ نامههایی که رازهای مگوی این رابطه را فاش میکنند و نشان میدهند که عشق آنها، چگونه با دروغ آمیخته شده است.