رومئو و ژولیت (نوشتهشده حدود ۱۵۹۱-۱۵۹۷) تراژدی مشهور و عاشقانهی دو جوان است که در میان دشمنی شدید بین دو خانوادهشان عاشق یکدیگر میشوند. این اثر درونمایههای زیادی را بررسی میکند؛ از جمله عشق و نفرت، سرنوشت و اختیار و رؤیا و واقعیت.
ویلیام شکسپیر که معمولاً او را با عنوان «بارد» یا «سخنسرا» میشناسند، بزرگترین نویسندهی ادبیات انگلیسی به شمار میرود. او خالق نمایشنامههای تأثیرگذار بیشماری است؛ مانند «هملت»، «مکبث»، «شاه لیر»، «رؤیای شب نیمه تابستان» و «طوفان».
با ماجرای عاشقانه، پرشور و تلخ دو دلدادهی جوان همراه شوید.
نمایش با این جملههای نمادین از زبان گروه همسرایان آغاز میشود: «دو خاندان، هر دو به یک اندازه بزرگوار، در ورونای زیبا، جایی که صحنهی نمایش ماست.» اینگونه وارد تراژدی رومئو و ژولیت میشویم.
اما برخلاف زیبایی شهر ورونا، اتفاقات درون آن زیبا نیست. کینهای دیرینه بین دو خاندان مانتگیو و کپیولت جریان دارد که اکنون به «شورشهای جدیدی» دامن زده است.
در این میان، گروه همسرایان به ما میگوید که «یک زوج عاشق بداقبال» داریم که هر کدام به یکی از این دو خانواده تعلق دارند. ما از همان ابتدا میفهمیم که مرگ این دو عاشق همان چیزی است که به «دعوای والدینشان» پایان خواهد داد.
ولی سرانجام این قصه چه میشود؟ در این خلاصه از کتاب رومئو و ژولیت با جزئیات آن آشنا میشوید. ما را در ملاقات با این دو خانوادهی رقیب و دنبال کردن سرگذشت پر از عشق و نفرتشان همراهی کنید.
پردهی اول نمایش با جرقهی تیغها و سپرها آغاز میشود. دو مرد مسلح، از خدمتکاران خاندان کپیولت، در خیابان شهر ایستادهاند. آنها از «سگهای» خاندان مانتگیو، دشمنان قسمخوردهشان، متنفرند؛ دشمنانی که بهزودی خودشان هم از راه میرسند.
طولی نمیکشد که شمشیرها کشیده میشود و جنگی بین دو طرف درمیگیرد. در حین رد و بدل شدن ضربات، بنولیو، از خویشاوندان خاندان مانتگیو، سعی میکند به این دعوا پایان دهد؛ اما موفق نمیشود.
سپس تیبالت از خاندان کپیولت هم وارد میشود. او برخلاف بنولیو، به درگیری میپیوندد. او درخواستهای بنولیو برای کمک را مسخره میکند و میپرسد: «چی؟… حرف از صلح میزنی؟ من از این کلمه متنفرم؛ همانطور که از جهنم، از همهی مانتگیوها و از تو متنفرم.»
آشوب همچنان بالا میگیرد تا اینکه سرانجام اسکالوس، شاهزادهی ورونا، با همراهانش وارد میشود. او این «دشمنان صلح» را سرزنش میکند و به آنها دستور میدهد که جنگ را متوقف کنند. هرکس دوباره آرامش ورونا را برهم بزند، کشته خواهد شد.
با پایان یافتن ناگهانی درگیری، همه صحنه را ترک میکنند و فقط بنولیو باقی میماند. کمی بعد، رومئو، دوست و خویشاوندش، از راه میرسد. بنولیو میپرسد چه «غمی ساعتهای رومئو را طولانی کرده است». رومئو اخیراً رفتاری عجیب دارد، شبها در بیشهی چنار گریه میکند و روزها خود را در اتاقش حبس میکند.
رومئو پاسخ میدهد که دلیلش عشق است؛ یک عشق یکطرفه. آنها در حال صحبت هستند که رومئو متوجه آثار باقیمانده از دعوای اخیر میشود که به نظر او «ربط زیادی به نفرت داشت؛ اما بیشتر به عشق مربوط بود». رومئو تلاش میکند طبیعت عشق را با مجموعهای از ترکیبهای متضاد توصیف کند: «سبکی سنگین»، «بیهودگی جدی»، «پَر سربی»، «آتش سرد» و غیره.
در همین حال، لرد کپیولت، بزرگ خاندان رقیب، با پاریس، از خویشاوندان شاهزاده اسکالوس، صحبت میکند. پاریس نظر کپیولت را دربارهی ازدواج با دخترش، ژولیت، جویا میشود. کپیولت تردید دارد؛ زیرا ژولیت هنوز کمسن است؛ فقط سیزدهسال دارد. بااینحال، اگر پاریس بتواند دل دخترش را به دست آورد، او با ازدواجشان موافقت خواهد کرد.
سپس کپیولت، دعوتنامههای یک مهمانی در همان شب را میفرستد و رومئو هم یکی از دعوتشدگان است. بنولیو او را تشویق میکند که به مهمانی برود و دختران دیگر را با معشوقهاش، روزالین، مقایسه کند. این کار به او ثابت خواهد کرد که روزالین آنقدرها هم خاص نیست. رومئو این کار را غیرممکن میداند؛ اما بههرحال قبول میکند که همراه با بنولیو و بهترین دوستش، مرکوتیو، به آنجا برود.
در راه مهمانی، رومئو اعتراف میکند که فکر میکند رفتنشان به آنجا عاقلانه نیست؛ چون شب قبل خواب بدی در این مورد دیده است. مرکوتیو با او مخالفت میکند و میگوید رؤیاها «فرزندان یک مغز بیکارند، که از خیالی پوچ پدید میآیند». او برخلاف رومئوی خرافاتی که از «عاقبتی که در ستارهها برایش رقم خورده است» میترسد، دیدگاهی شکاکانه دارد.
با شروع مهمانی، رومئو فوراً با دیدن ژولیت شیفتهی او میشود و از یک خدمتکار میپرسد که او کیست. از آنجا که مهمانها نقاب زدهاند، خدمتکار او را نمیشناسد. رومئو با شور و هیجان، او را ستایش میکند: «آه، او به مشعلها میآموزد که چطور روشنتر بسوزند!» او از خود میپرسد که آیا تابهحال واقعاً عاشق بوده است.
رومئو به ژولیت نزدیک میشود و دستش را میگیرد. بعد از یک گفتوگوی عاشقانه، او را میبوسد. سپس برای بار دوم او را میبوسد؛ اما در این لحظه، دایهی ژولیت حرفشان را قطع میکند و میگوید مادرش با او کار دارد. رومئو میفهمد که ژولیت از خاندان کپیولت است و حالا «زندگیاش به دست دشمنش افتاده است».
مهمانی ادامه پیدا میکند. سرانجام، درست قبل از اینکه همه به رختخواب بروند، ژولیت از دایهاش دربارهی مردی میپرسد که او را بوسیده بود. دایه به ژولیت میگوید نام او رومئو است؛ تنها پسر لرد مانتگیو، دشمن خانوادهاش. ژولیت فریاد میزند: «تنها عشق من از تنها نفرت من زاده شد!» او از اینکه عاشق یک «دشمن منفور» شده است، وحشت میکند.