چگونه شغلی پیدا کنید که در آن مهارت دارید و از آن لذت میبرید؟ کتاب عالی و فوق العاده باش تا تو را نادیده نگیرند (2012) بهجای توصیهی معمول «دنبال علاقهات برو»، «طرز فکر صنعتگر» را معرفی میکند؛ یعنی پرورش صبورانهی مهارتها. در این کتاب، راهحلهایی عملی برای کسب و حفظ رضایت شغلی یاد میگیرید.
کال نیوپورت در سال ۲۰۰۹ دکترای علوم کامپیوتر گرفت. او پژوهشگر پسادکترا در MIT بود و در مسیر استاد شدن قرار داشت که فهمید پیدا کردن شغل دانشگاهی چقدر سخت است. او به دلایل خانوادگی میخواست در آمریکا بماند؛ اما فهمید که برای این کار شاید ناچار شود همه چیز را از صفر شروع کند. این کتاب دربارهی پاسخهایی است که او برای این سؤال پیدا کرد: چطور در نهایت عاشق کارتان میشوید؟
عالی و فوق العاده باش تا تو را نادیده نگیرند
احتمالاً زمانی، فردی، جایی به شما گفته است که راز موفقیت و خوشبختی «دنبال کردن علاقهتان» است. این شعار مربیهای خودیاری بیشماری در سراسر جهان است که پوستهای برنزهشدهی مصنوعی دارند! اما آیا این توصیه، واقعاً خوب است؟ اگر اینطوری است، چرا وقتی استیو جابز دوست داشت استاد ذن شود، یکی از موفقترین شرکتهای جهان را ساخت؟
کتاب عالی و فوق العاده باش تا تو را نادیده نگیرند، «فرضیهی علاقه» را کنار میگذارد و بهجای آن، راههای واقعبینانهتر و عملیتری را برای موفقیت و رضایت از شغل بررسی میکند. شما یاد میگیرید که چگونه مهارتهای کمیاب و ارزشمندی را پرورش دهید که لازمهی شغلهای عالی هستند. همچنین یاد میگیرید که چگونه آن مهارتها را به خودمختاری در کارتان تبدیل کنید؛ نوعی ضرورت برای رضایت شغلی. همچنین کشف خواهید کرد که چطور مأموریت خودتان را پیدا کنید: هدفی الهامبخش که در مسیر حرفهای برایش تلاش کنید.
«فرضیهی علاقه» که مربیان زندگی و نویسندگان موفقیت آن را آموزش میدهند، افراد را تشویق میکند «کاری را انجام دهند که دوست دارند». خلاصهاش این است: اگر ابتدا علاقهتان را پیدا کنید، آنگاه کار معنادار خیلی راحت پیدا میشود.
اما آیا علاقه لزوماً مسیر درستی است؟
اول از همه، علاقهی واقعی که با فرصتهای شغلی سازگار باشد، بسیار نادر است. در پژوهشی در سال ۲۰۰۲، از هر صد دانشجوی کانادایی، ۸۴ نفر در پاسخ به پرسشها گفتند که علاقهی مشخصی دارند. اما بیشتر علاقههایی که مشخص کردند، ارتباط عملی با شغلهای موجود نداشتند؛ بلکه سرگرمیهایی مانند رقص، مطالعه و اسکی بودند. درواقع، فقط چهار نفر از ۸۴ دانشجو علاقههایی با ارتباط مستقیم با کار یا تحصیل داشتند؛ مانند برنامهنویسی کامپیوتر.
دوم اینکه، علاقه خطرناک است. از زمان پیدایش «فرضیهی علاقه» در ۱۹۷۰، افراد بیشتری علاقههای خود را دنبال کردهاند. آنها قانع شدهاند فقط باید کاری را انجام دهند که دوست دارند؛ در نتیجه بیشتر، شغل خود را عوض میکنند. اما بازار کار از پس این تقاضاها برنمیآید. قرار نیست همهی ما آبجوشناس حرفهای یا شاعر باشیم؛ بنابراین جویندگان کار بیشتری سر از شغلهایی درمیآورند که از آن ناراضی هستند. درواقع، رضایت شغلی در دهههای اخیر کم شده است؛ در سال ۲۰۱۰، فقط ۴۵ درصد از آمریکاییهای شرکتکننده در نظرسنجی از شغل خود راضی بودند؛ اما این رقم در ۱۹۸۷، ۶۱ درصد بود.
این یعنی جستوجو برای کاری که «برای آن ساخته شدهاید» احتمالاً به از این شغل به آن شغل پریدن مداوم و تردید به خود ختم میشود.
برای مثال، توماس را در نظر بگیرید. توماس از کارش ناراضی بود. او که میخواست یک راهب بودایی ذن شود، در نهایت به معبد رفت. او ورودش به آنجا را اینطور توصیف کرد: بسیار گرسنه بودم و انتظار «یک وعدهی غذایی شگفتانگیز» را داشتم؛ اما فهمیدم که آن غذا مرا راضی نمیکند. توماس در تمرین ذن موفق بود؛ اما هیچ چیز تغییر نکرده بود. او هنوز نگرانیها و اضطرابهایی داشت. او یاد گرفت که مسیر علاقه، تضمینکنندهی خوشبختی نیست.
یک پاسخ
استاد شدن تو یه مهارت با قدم های کوچک 👌