کتاب خیره به خورشید (2008) ترس جهانی انسان از مرگ را نشان میدهد و راهکارهایی برای کم کردن اضطراب مرگ میگوید. این اثر مطالعات موردی رواندرمانی را با ایدههای فلسفی ترکیب میکند؛ فلسفهای که در مواجهه با مرگ و رسیدن به زندگی معنادار به ما کمک میکند. اروین یالوم با داستانهای بیماران، نشان میدهد که چگونه روبهرو شدن با مرگ به شما امکان میدهد اولویتهای واقعی زندگیتان را مشخص کنید.
اروین د. یالوم استاد بازنشستهی روانپزشکی دانشگاه استنفورد است که در زمینهی رواندرمانی گروهی، پیشگام بوده است. او نویسندهی کتابهای پرفروشی است که فلسفه، ادبیات و روانشناسی را با هم ترکیب میکنند؛ از جمله «موهبت درمان»، «مامان و معنی زندگی»، «وقتی نیچه گریست» و «درمان شوپنهاور». نوشتههای او دربارهی رویکردهای درمانی وجودی و تأملات دربارهی مرگ بر اساس بیشتر از پنجاه سال تجربهی روانپزشکی و تدریس است.
یاد بگیرید چطور با فکر کردن به مرگ، زندگی کنید.
یک روز، شما خواهید مرد. همهی ما خواهیم مرد. این فکر شاید غمانگیز باشد. شاید حتی ترسناک باشد.
شاید شنیدن این جملهها باعث نفستنگی و اضطراب شود. یا شاید احساس کنید بدنتان از ترس سرد شده است. مرگ چیزی است که هر موجود زندهای با آن مواجه میشود؛ درعینحال موضوعی است که بسیاری بهطور غریزی از آن دوری میکنند.
در این خلاصه از کتاب خیره به خورشید نوشتهی اروین د. یالوم، کشف خواهید کرد که چگونه اضطراب مرگ بر زندگی مردم تأثیر میگذارد و چه کاری میتوانند در این مورد انجام دهند. دربارهی مطالعات موردی واقعی از افرادی خواهید شنید که از فکر کردن به مرگ میترسیدند و دیگرانی که آن را انگیزهبخش یا حتی الهامبخش میدانستند.
همچنین خواهید فهمید که برخی از فیلسوفان بزرگ دربارهی مرگ چه میگویند و دیدگاه درمانگران چیست. فکر کردن به مرگ خودتان به شما کمک میکند معنای زندگیتان را پیدا کنید، بیهودگیهای روزمره را کم کنید و لحظهی حال را در اولویت قرار دهید.
آیا آمادهاید سفری را آغاز کنید که از طریق مرگ، به شما کمک میکند هنر زندگی کردن را دوباره کشف کنید؟
بسیاری از مردم از فکر کردن به مرگ خود خودداری میکنند؛ اما یک روز، دیگر نمیتوانند به مرگ فکر نکنند. شاید نشانههای پیری، مشکلات سلامتی یا مرگ یک عزیز، آنها را به فکر مرگ بیندازد. شاید هم فقط فکری باشد که نمیتوانند از آن خلاص شوند. مرگ اساسیترین ترس در طبیعت است و چیزی است که همه باید در مقطعی از زندگی با آن روبهرو شوند.
مری ۳۲ ساله بود که فهمید مرگش فرضی نیست. تا آن لحظه، او همیشه نسخهی دیگری از خودش را در پایان زندگیاش تصور میکرد؛ شاید پیر یا بیمار، آماده برای رفتن. اما حقیقت این بود که یک روز، دیر یا زود، میمرد. آن شخصیت خیالی که او ساخته بود، کسی جدا از خودش نبود. یک روز، همان شخصی که حالا بود، مرگ را تجربه میکرد. ناگهان، مری وحشت کرد.
مری تا هفتهها ذهنش درگیر مرگ بود. ترس او اضطراب آشکار مرگ نام داشت؛ تفکر آگاهانه دربارهی مرگ اجتنابناپذیر خود. دیگران ترسهای خاصتری دارند؛ مرگهای خاصی که در ذهنشان است یا رؤیاهایی از پایانهای خشونتآمیز.
اما گاهی اوقات فوبیای مرگ چندان واضح نیست. اغلب، اضطراب پنهان مرگ درست زیر سطح آگاهی کمین کرده است. موضوع مرگ خود کنار گذاشته میشود و اضطرابهای ناخودآگاه به موضوعات دیگر زندگی منتقل میشوند.
سوزان، یک حسابدار میانسال، اضطراب پنهان مرگ خود را به موقعیت دیگری در زندگی منتقل کرد: پریشانی شدید از اینکه پسرش بهدلیل مصرف مواد مخدر دستگیر شده بود. البته انتظار میرود که یک مادر در چنین موقعیتی ناراحت شود؛ اما واکنش سوزان خیلی شدید بود. سلامتیاش در خطر بود، از نظر احساسی نابود شده بود، مدام گریه میکرد و نمیتوانست سر کار برود. سوزان در بیداری و خواب، نمیتوانست تصاویر فاجعهبار مرگ پسرش در زندان را از ذهنش بیرون کند.
مشکل مواد مخدر پسرش غافلگیرکننده نبود. او در زندان در حال ترک بود. اعتیاد او چندین بار عود کرده بود و سوزان قبلاً توانسته بود با آنها کنار بیاید. پس این دفعه چه چیزی متفاوت بود؟
سوزان بعد از همکاری با درمانگرش، توضیح داد که چطور پسرش را مرکز هویت و ارزش خود قرار داده بود. او نیز مانند بسیاری از والدین، به پسرش بهچشم نوعی پروژهی جاودانگی نگاه میکرد؛ وسیلهای برای گسترش نمادین خود از طریق نسلهای آینده. با نزدیک شدن سوزان به دوران میانسالی، گرفتاری پسرش او را مجبور کرد تا با مرگ خود روبهرو شود. او گرفتاری پسرش را تهدیدی برای زندگی خودش میدانست.
وقتی سوزان بهدنبال درمان رفت، میخواست احساساتش به پسرش را کنترل کند. اما آنچه واقعاً نیاز داشت، کنترل احساساتش دربارهی زندگی خودش بود. در ماههای بعدی، او روی اولویتهایش تمرکز کرد. بهجای صرف وقت برای ایجاد آیندهای فرضی از طریق پسرش، روی ساختن زندگیای رضایتبخش در لحظهی حال، کار کرد. او حالا برای خودش زندگی میکرد.
پس، اضطراب مرگ برای افراد مختلف بسیار متفاوت به نظر میرسد. شاید واکنشی شدید به نشانههای طبیعی پیری باشد؛ مانند دیدن موی سفید یا لکههای پیری. شاید به شکل ترس از شغل یا بازنشستگی ظاهر شود. حتی رفتارهایی مانند احتکار و جمع کردن بعضی لوازم، ممکن است تلاشی برای کنترل کردن دنیای مادی و دوری از تغییرات طبیعی باشند. اضطراب پنهان مرگ ممکن است از طریق جابهجایی بروز پیدا کند؛ وقتی با فرافکنی، اضطراب وجودی خود را به استرسهای روزمره منتقل میکنیم.
مهم نیست اضطراب مرگ پنهان باشد یا آشکار، اضطراب برای پایان زندگی موضوعی مهم است که اغلب نادیده گرفته میشود. ممکن است احساس درماندگی کنید. اما در مقطعی از زندگی، همه باید با این ترس خاص روبهرو شوند. پس چگونه زندگی میکنید، وقتی میدانید که روزی خواهید مرد؟ در ادامهی کتاب خیره به خورشید، به این موضوع میپردازیم.