کیمیاگر (1988) سرگذشت چوپان جوانی از دیار اندلس را روایت میکند که بهدنبال رؤیای تکرارشوندهی خود برای پیدا کردن گنجی گرانبها، راهی اهرام مصر میشود. او در این سفر با مانعهای بسیاری روبهرو میشود و از هر کدام درسهای ارزشمندی برای زندگی یاد میگیرد. این اثر که از یک داستان عامیانهی قرن سیزدهم میلادی الهام گرفته است، در موضوعاتی چون دنبال کردن رؤیاها، کشف سرنوشت و ماهیت عشق کاوش میکند.
پائولو کوئیلو، رماننویسی برزیلی است. شهرت اصلی او بهخاطر کتاب کیمیاگر است؛ اما بسیاری از آثار دیگر او نیز به کتابهایی پرفروش در سراسر جهان تبدیل شدهاند. نوشتههای او به 83 زبان زندهی دنیا ترجمه شدهاند.
با جادوی کتاب کیمیاگر آشنا شوید.
کیمیاگر، نوشتهی پائولو کوئیلو، روایتی افسانهوار از یک چوپان اندلسی و رؤیای اوست. این کتاب با فروش بیشتر از 65 میلیون نسخه و ترجمه به هشتاد زبان، جایگاه خود را در میان کتابهای کلاسیک ادبی معاصر در جهان محکم کرد. اما راز این داستان ساده که قلب میلیونها نفر را در سراسر جهان جذب خود کرده است، در چیست؟
شاید راز آن در پیام الهامبخشش باشد که ما را تشویق میکند تا معیارهای سطحی موفقیت را که جامعه بر ما تحمیل میکند، کنار بگذاریم و بهدنبال عمیقترین آرزوهایمان برویم. شاید هم در نگاه عمیق و درعینحال سادهی کوئیلو به مفاهیم بزرگی چون سرنوشت، ارادهی انسان و معنویت است. شاید دلیلش داستان عاشقانهی بسیار رمانتیک اما کاملاً نامتعارفی است که در قلب روایت جای دارد.
و شاید هم همانطور که خود داستان میگوید، به این خاطر است که گاهی سادهترین چیزها، پررمزورازترین، عمیقترین و قدرتمندترینها هستند.
خلاصه کتاب کیمیاگر به شما کمک میکند تا با معناهای پنهان و نمادهای مهم کتاب کیمیاگر آشنا شوید. در نهایت خودتان میتوانید دلیل محبوبیت طولانیمدت این کتاب را پیدا کنید. این خلاصه کتاب همچنین درسهای مهمی به شما میدهد که میتوانید در زندگی خود از آنها استفاده کنید.
کتاب پائولو کوئیلو که در سال 1988 نوشته شده، یک داستان ساده به نظر میرسد. داستان دربارهی چوپانی به نام سانتیاگو است که از روستایش در اسپانیا برای پیدا کردن یک گنج راهی سفر میشود. اما اگر کمی بیشتر دقت کنیم، میبینیم که این داستان یک قصه دربارهی پیدا کردن خودمان است. سفری که همهی ما باید برویم تا به عمیقترین آرزوهایمان برسیم.
چیزی که سانتیاگو را به این سفر وامیدارد، یک رؤیاست؛ رؤیایی که از بچگی بارها و بارها آن را دیده است. بسیار جالب است که یک رؤیا داستان کیمیاگر را شروع میکند. در این کتاب دربارهی چیزهای تکراری زیادی مثل نشانهها، سرنوشت و کیمیاگری صحبت میشود؛ اما رؤیا از همهی آنها مهمتر است. درواقع داستان هم با یک رؤیا شروع میشود و هم با یک رؤیا تمام میشود.
خب، رؤیای سانتیاگو چه بود؟
بگذارید اول ماجرا را تعریف کنیم؛ چون جزئیاتش بعداً مهم میشود. سانتیاگو یک روز طولانی را صرف مراقبت از گوسفندانش در تپههای اسپانیا کرده است. او دنبال جایی برای خوابیدن میگردد و یک کلیسای متروکه را پیدا میکند. سقف کلیسا خراب شده و یک درخت چنار درست همان جایی که قبلاً محراب بوده، رشد کرده است. سانتیاگو زیر شاخههای درخت به خواب میرود و رؤیا میبیند. در رؤیایش، یک بچه ظاهر میشود، دست سانتیاگو را میگیرد و او را به اهرام مصر میبرد. سانتیاگو در زندگی واقعی هرگز به مصر نرفته بود. در کنار اهرام، آن بچه به سانتیاگو میگوید که اگر به اینجا بیاید، یک گنج پیدا خواهد کرد. اما قبل از اینکه بگوید گنج دقیقاً کجاست، سانتیاگو از خواب میپرد.
او که مطمئن است این رؤیا معنی خاصی دارد، پیش یک فالگیر میرود و از او میخواهد رؤیایش را تعبیر کند. زن فالگیر به او میگوید که این رؤیا یعنی او باید به اهرام سفر کند و در آنجا گنجی پیدا خواهد کرد. سانتیاگو ناراحت میشود؛ چون فکر میکرد تعبیر رؤیایش خیلی پیچیدهتر از این حرفها باشد. اما فالگیر به او تشر میزند و میگوید: «در زندگی، این سادهترین چیزها هستند که از همه فوقالعادهترند و فقط آدمهای دانا میتوانند آنها را بفهمند.»
سانتیاگو بهدنبال رؤیایش میرود. گوسفندانش را میفروشد و سفرش را بهسمت مصر شروع میکند. اما رؤیای او به یک آرزوی قدیمیتر هم ربط دارد: آرزوی سفر کردن. سانتیاگو قبلاً درس خواندن برای کشیش شدن را رها کرده بود تا بتواند چوپان شود و آزادانه سفر کند. این کار او پدر و مادرش را خیلی ناراحت کرده بود. در تمام کتاب کیمیاگر، رؤیاها بهنوعی آرزوهای واقعی آدمها را نشان میدهند.
اما در کتاب کیمیاگر، رؤیاها اثر دیگری هم دارند. کمی قبل از شروع سفر، سانتیاگو با شخصی به نام ملکیصدق آشنا میشود. او شبیه یک پیرمرد فقیر با لباسهای عجیب است؛ اما درواقع یک پادشاه جادویی است. ملکیصدق به سانتیاگو مفهوم مهمی را یاد میدهد؛ «روح جهان». روح جهان یعنی همهی موجودات دنیا، چه زنده و چه غیرزنده، یک روح مشترک دارند. این روح همیشه دور و بر ماست؛ اما این خود ما هستیم که باید با آن ارتباط برقرار کنیم. یکی از راههایی که روح جهان با ما حرف میزند، از طریق رؤیاهای ماست. پس وقتی به رؤیاهایمان گوش میدهیم و به آنها عمل میکنیم، درواقع داریم از قدرت معنوی روح جهان استفاده میکنیم.
حالا برگردیم به همان رؤیای اول. رؤیای پیدا کردن گنج، سانتیاگو را از اسپانیا به آفریقا میبرد. آنجا دزدها همه چیزش را میدزدند. او در یک مغازهی بلورفروشی کار میکند و دوباره پولدار میشود. با یک کاروان شتر از صحرا رد میشود، وسط جنگ قبیلهها گیر میافتد، در یک واحهی زیبا عاشق میشود و یک کیمیاگر واقعی را ملاقات میکند. در هر قدم از این راه، چیزهایی مثل عشق، پول، جنگ یا سختیها سر راهش قرار میگیرند تا او را از دنبال کردن رؤیایش پشیمان کنند. اما او مقاومت میکند و بالاخره به اهرام میرسد. آنجا یک سوسک را میبیند که روی شنها راه میرود و فکر میکند این یک نشانه است؛ پس شروع به کندن زمین میکند.
همانطور که زمین را میکند، دو مرد جوان او را میبینند و فکر میکنند دارد گنجی را خاک میکند. به او حمله میکنند تا گنجش را بدزدند. سانتیاگو برایشان توضیح میدهد که بهخاطر رؤیایی که دیده، زمین را میکند. مردها با مسخره کردن او را رها میکنند. یکی از آنها میگوید که نباید اینقدر احمق باشد و رؤیاها را باور کند. بعد میگوید که خودش هم همهی عمر یک رؤیای تکراری دیده است؛ ولی آنقدر نادان نبوده که زندگیاش را بهخاطر آن هدر بدهد.
رؤیای آن مرد چه بود؟ اینکه اگر یک روز به اسپانیا برود و یک کلیسای خرابه پیدا کند، باید زیر درخت چنار آنجا زمین را بکنّد تا یک گنج بزرگ پیدا کند.
اینجا بود که سانتیاگو فهمید رؤیایش او را به همان نقطهی اول برگردانده است. او به خانه برمیگردد و گنج را پیدا میکند. و حرف زن فالگیر درست بود: پیدا کردن گنج برای سانتیاگو کار بسیار سادهای بود. اما او برای اینکه آن را پیدا کند، باید اول یک سفر فوقالعاده را پشت سر میگذاشت.