کتاب سرگذشت ندیمه (1985) یک رمان کلاسیک معاصر است؛ داستان یک ویرانشهر پدرسالارانه که الهامبخش سریال تلویزیونی پربینندهای به همین نام شد و امروز نیز به همان اندازهی زمان انتشارش، مهم و روزآمد است.
مارگارت اتوود بیش از پنجاه کتاب منتشر کرده است؛ از جمله «آدمکش کور» برندهی جایزهی «من بوکر» در 2000، و «وصیتها» برندهی مشترک جایزهی «من بوکر» در 2019.
یک کتاب پیچیده و فمینیست بخوانید
هر از گاهی، رمانی ظهور میکند که آنقدر بهموقع و نافذ است که جریان تخیل فرهنگی جدیدی ایجاد میکند. کتاب سرگذشت ندیمه، اثر مارگارت اتوود، یکی از این رمانهاست که در جایگاه یک کلاسیک نوین ظاهر شده است. این کتاب، داستان یک ویرانشهر پدرسالارانهی آیندهنگرانه به نام گیلاد و مبارزهی یک زن برای رهایی از ساختارهای سرکوبگر و انسانیتزدای آن است.
کتاب سرگذشت ندیمه که حالا سریال تلویزیونی محبوبی به همین نام دارد، به نمادی قدرتمند از سرکوب زنان در دنیای واقعی هم تبدیل شده است. ندیمههای سرخپوش گیلاد، بارها از صفحات رمان اتوود به جنبشهای اعتراضی در سراسر جهان رفتهاند.
اما فراتر از آن ردای سرخ، داستانی گیرا و پیچیده از تمامیتخواهی، زنستیزی و مقاومت قرار دارد. در این خلاصه از کتاب سرگذشت ندیمه، چکیدهی کوتاهی از همهی اتفاقات اصلی این داستان کلاسیک نوین خواهم گفت و هر بخش را با تحلیلی کوتاه از برخی درونمایههای اصلی به پایان خواهیم رساند.
پس، با این مقدمه، شروع کنیم.
به گیلاد خوش آمدید.
البته اینجا همیشه به این نام شناخته نمیشد. قبل از این، ایالات متحدهی آمریکا بود. اما در اوایل دههی 2000، دولت ایالات متحده را گروهی بنیادگرای مذهبی به نام «پسران یعقوب» سرنگون کرد. پسران یعقوب بعد از کودتای موفقیتآمیز خود، دیکتاتوری تئوکراتیک (دینسالار) خود را برپا کردند: جمهوری گیلاد.
شهروندان گیلاد به قوانین بسیاری پایبند هستند. آنها باید به شیوههای مشخصی لباس بپوشند، رفتار کنند و حتی سخن بگویند؛ شهروندان بهجای «سلام»، با «ثمرهات پربرکت باد» یا «زیر سایهی او» به یکدیگر درود میگویند. مهمتر از همه، آنها هرگز نباید از «دیوار» عبور کنند؛ دیوار، سازهای بلند از آجر قرمز است که گیلاد را از دنیای بیرون جدا میکند.
اغلب شهروندان گیلاد از این قوانین پیروی میکنند. بههرحال، «چشمها» (پلیسهای مخفی) همهجا هستند و مشتاقند که گزارش تخلف بدهند. هر تخلفی هم با مجازات شدید روبهرو میشود. قانونشکنان به «کولونیها» تبعید میشوند؛ مناطقی از کشور که با زبالههای رادیواکتیو آلوده شدهاند. آنها یا اعدام میشوند و بدنهایشان از بالای دیوار، به نشانهی هشدار برای دیگران، آویزان میشود.
اما شهروندانی که زندگیشان بیشتر از همه محدود شده، زنان هستند. در گیلاد، زنان به چند طبقهی مختلف دستهبندی میشوند.
• همسران: همسران قدرتمندترین طبقهی زنان هستند. آنها همسران «فرماندهان» ردهبالا هستند. آنها جایگاه اجتماعی خوبی دارند؛ اما خارج از خانهی خود قدرت چندانی ندارند. آنها با پوشیدن ردای فیروزهایرنگ شناخته میشوند.
• ندیمهها: آنها زنان باروری در سن فرزندآوری هستند. زنان بارور در گیلاد کمیاباند. در این دنیا، باروری بهشدت کم شده و نرخ زاد و ولد بهطرزی خطرناک پایین است. ندیمهها به فرماندهان اختصاص داده میشوند و با نظارت همسر فرمانده، رابطهی جنسی منظمی با آنها دارند تا از فرمانده خود باردار شوند. ندیمهها نامی ندارند. آنها با پیشوند «آف» (Of) و سپس نام فرماندهشان خطاب میشوند. برای مثال، «آفگلن» (Ofglen) ندیمهی «گلن» است؛ «آفوارن» (Ofwarren) ندیمهی «وارن». آنها فقط با همراهی یک «نگهبان» (سربازان مرد ارتش گیلاد)، اجازهی خروج از خانه را دارند. ندیمهها رداهای قرمز روشن و کلاههایی میپوشند که چهرهشان را از دید پنهان میکند.
• مارتا: مارتاها خدمتکارانی هستند که در خانههای فرماندهان کار میکنند. آنها ردای خاکستری میپوشند.
• عمه: عمهها در جایگاه سرپرست ندیمهها عمل میکنند؛ آنها مسئول رفتار و آموزش مذهبی ندیمهها هستند. عمهها تنها زنانی در گیلاد هستند که اجازهی خواندن یا نوشتن دارند. آنها ردای قهوهای میپوشند.
• جِزِبل: جزبلها روسپیها هستند.
• نازنان: نازنان (Unwomen) زنانی هستند که با دولت همکاری نمیکنند؛ آنها برای مجازات به کولونیها فرستاده میشوند.
تحلیل
مارگارت اتوود، نویسندهی «سرگذشت ندیمه»، نوشته است که وقتی در میانهی دههی 1980 نوشتن رمان را آغاز کرد، از رویدادهای اخیر جهان مانند جنگ جهانی دوم و ظهور پردهی آهنین، الهام گرفته بود. از نظر او، این اتفاقات نشان میدادند نظم بهظاهر عادی جهان، چقدر آسان دگرگون میشود و مردم عادی چقدر آسان خود را در حال زندگی در ویرانشهرهای تمامیتخواهی مانند گیلاد میبینند. اما هنگام انتشار رمان در 1985، اتوود از خود میپرسید که آیا فرض اصلی آن، برای خوانندگان دور از ذهن جلوه میکند یا نه: اینکه دولت تمامیتخواه گیلاد بهجای آمریکای دموکراتیک (مردمسالار) برقرار شده است. البته اتوود برای سیاستهای بیرحمانه و خشکهمقدس گیلاد، از اتفاقاتی در تاریخ آمریکا مانند محاکمات جادوگری سیلم الهام گرفته بود.
اما حالا و دههها بعد از انتشار، بسیاری معتقدند که این رمان، بهجای دور از ذهن بودن، بهطرزی شگفتآور آیندهنگرانه بود. دههی 2010 و اوایل دههی 2020 شاهد ظهور سیاستهای پوپولیستی (عوامگرایانه) در سراسر جهان بودهایم. و در آمریکا، جایی که داستان رمان در آن میگذرد، سیاستمداران راستگرا حقوق باروری را به شیوهای محدود کردهاند که از نظر بسیاری از ناظران، یادآور گیلاد است. برجستهترین نمونهی آن زمانی بود که دادگاه عالی در 2022 حکم «رو دربرابر وید» (Roe v Wade) را لغو کرد. در آمریکا و سراسر جهان، بسیاری از زنان در اعتراض به سرکوب حقوق زنان، رداهای سرخ ندیمهها را برای نماد اعتراض پوشیدهاند.
6 پاسخ
ظهور جمهوری گیلاد، داستانی ویرانشهری است؛ اما شیوه حکومت رژیم تمامیتخواه و بیرحم آن، تا حد زیادی از زندگی واقعی گرفته شده است. این رژیم شهروندانش را از انسانیت و در برخی موارد، از همدلی تهی میکند. به همین دلیل است که داستان آفرد که میان همدستی با رژیم و مقاومت در برابر آن تردید دارد، همچنان در مخاطبان معاصر اثر دارد.
این یک رمان نیست؛ این دفتر خاطراتِ ماست…
کتاب رو بستم. دستام میلرزید. نه از ترسِ داستان، از وحشتِ شباهت. مارگارت اتوود اسم کتابش رو گذاشته «سرگذشت ندیمه»، ولی من که داشتم میخوندم، انگار داشتم تیتر روزنامههای این روزهای ایران رو مرور میکردم. انگار داشتم «سرگذشتِ خودمون» رو میخوندم فارغ از زن یا مرد بودن.
حکومت گیلیاد یکشبه ساخته نشد. این ترسناکترین درسِ کتابه. گیلیاد از یه روز صبح که بیدار شدیم نیومد؛ گیلیاد از «عادت کردن» اومد. از وقتی که گفتن: «عمل به دین اسلام واجبه و ما باید شما رو به بهشت ببریم»، «فیلترینگ برای شکست عملیات دشمنه»، «آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه ولی تمامی مشکلات زیر سر اونه». و ما… ما سکوت کردیم. گفتیم: «شاید راسته». ولی درست نبود و همه اینها تبدیل شد به دیوار. تبدیل شد به گلوله. تبدیل شد به طناب دار. حالا دیگه اعتراض هم کنیم میگن کردیم اغتشاش…
ما در گیلیاد زندگی میکنیم؟ تو کتاب، دیواری هست که کسی حق نداره ازش رد بشه؛ اینجا اسمش شده فیلترینگ و مرزهای بسته. اونجا «چشمها» (پلیس مخفی) همهجا هستن؛ اینجا لباسشخصیها میان جمعیت. اونجا اسم زنها رو میگیرن و بهشون میگن وظیفهتون فقط اطاعت؛ اینجا سال ۵۷ همین بلا رو سر مادران ما آوردن و حالا میخوان ما رو هم توی همون تاریکی نگه دارن.
خطرناکترین جملهی کتاب که مغزم رو سوراخ کرد این بود میدونی چی بود؟
«عادی یعنی چیزی که بهش عادت کردی.»
دقیقا چون جمهوری اسلامی سالهاست روی همین حساب کرده. اینکه ما به فقر، به سرکوب، به تحقیر، و به دیدن خون روی آسفالت «عادت» کنیم. که وقتی بهمون میگن «اغتشاشگر»، باور کنیم که مجرمیم. اما کور خوندن. دیگه بسه فراهم کردن شرایط برای ظهور اما غایبتان که خودتون هم میگید بیاد چیزی عوض نمیشه و حتی کشته هم میشه پس مریضید؟ دیوانه اید که کشورمون رو نابود کردید؟ شنیده بودید ظلم زیاد بشه میاد پس خودتون دست به کار شدید و زیادش کردید؟ یعنی این همه به اومدنش علاقه دارید؟
چرا ما «آفرد»های این قصه نیستیم؟ آفرد شخصیت اصلی داستان یه جایی میفهمه که بزرگترین مقاومت، اسلحه دست گرفتن نیست (هرچند اونم لازمه)؛ بزرگترین مقاومت «فراموش نکردنه». اینکه یادت نره کی بودی. یادت نره قبل از اینکه این سیاهی بیاد، «زندگی» چه رنگی بود. یادت نره حق تو شادیه، رقصیدنه، بوسیدنه، آزاد بودنه که همه اینا یعنی زندگی کردن پس بیاید حقمون رو پس بگیریم.
امروز، ۱۸ دی ۱۴۰۴، وقتی تو خیابونهای شهر ساعت 8 شب کنار هم هسیتم نشون میده که که دیگه لازمه این چرخه عادتی که برامون ساختن رو نابود کنیم. رژیم داره آخرین زورهاشو میزنه. تو خیابون سرکوب میکنه، تهدید میکنه، ولی نمیفهمه که ترس ما ریخته. وقتی ترس بریزه، دیکتاتور هم لخت میشه. از بدشانسی ما دیکتاتوری گیر ما افتاده که از لخت شدن لذت هم میبره ولی ایرادی نداره تعداد ما بالاست و دوام نمیاره تو این سنی که داره.
درسته امشب قصه رو عوض می کنیم دوست من، هموطن من، ما دیگه فقط قربانیهای یک رمان غمگین نیستیم. ما نویسندههای پایانِ این داستانیم. شاید اونها باتوم داشته باشن، شاید هنوز عدهای که مغزشون توسط سیستم شستشو شده (مثل «عمه»های توی کتاب) از دیکتاتور دفاع کنن، اما ما همو داریم. ما امید رو داریم. شنیدن خبر حمایتهای جهانی، از آمریکا تا اسرائیل، یا پیامهای شاهزاده، شاید دلگرمکننده باشن که قطعا هستن اما معجزه اصلی ما هستیم. من و تویی که دیگه نمیترسیم و حاضریم بمیریم ولی نسل بعدی بتونه زندگی کنه.
پس امشب، ساعت ۸ شب، به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، فریادمون رو یکی میکنیم. نه فقط برای اعتراض به وضعیت اقتصادی؛ برای اینکه بهشون بگیم: «دیگه وقت رفتن همه شماست چه سبز باشید چه بنفش چه صورتی دیگه فایده نداره، چون رو شده دستتون برای همه که با همید. حالا که همه چیز مشخصه به فکر افتادید؟ حالا که نابودی نزدیکه با ماسک جدید میخواید هنوز هم از این سفره بخورید لامصبا بس نیست؟ چرا بسه دیگه کافیه…»
پیروزی از اون چیزی که فکر میکنید نزدیکتره. فقط کافیه «آدم موندن» رو تمرین کنیم و تسلیم عادیسازی نشیم.
قرار ما: کف خیابون، یا پشت پنجرهها. فقط صدا باش. چون سکوت، پیش غذاییه که دیکتاتورها رو آماده میکنه برای خوردت غذای اصلی یعنی مغز جوان هامون، ولی دیگه دوران ضحاک و مارهاش دیگه تمومه
پس زنده باد آزادی 🕊️
جاوید شاه✌️
این کتاب به نقد قدرتهای تمامیتخواه و اثرات کنترل اجتماعی بر آزادیهای فردی می پردازد.
این رمان فقط یک حکایت تخیلی نیست بلکه هشداری اجتماعی درباره خطرات تعصب، بنیادگرایی و از بین بردن حقوق بشر است.
قدرت همیشه همراه خودش فساد رو داره و چقدر ترسناک که این قدرت با یک ایدئولوژی باطل باعث مسمومیت ذهن جامعه بشه. در جامعهای که ایدئولوژی بدنه اصلی حاکمیت باشه فسادش افسار گسیخته میشه چون دست هرکسی که به قدرت وصله بیشتر باز میشه و حلقه فساد گستردهتر میشه و جایی برای اعتراض نمیذاره. چون حکام هر عمل اعتراضی رو مخالفت با اون ایدئولوژی در نظر میگیرن و با قانون از پیش تعیین شده برای این جرم گذاشتن تا خیال خودشون رو راحت کنن، اشد مجازات رو برای معترض در نظر میگیرن. چون معترض باعث به خطر افتادن حلقه فسادشون میشه و اگه این آگاهی در سطح جامعه گسترده بشه، شعله اعتراض رو بیشتر میکنه. چه چیزی بدتر ازین برای حلقه فساد و چه رهاکاری سادهتر از ایدئولوژی برای از بین بردن ریشه اعتراض!
نوعی از توتالیتاریسم را درقالب داستان بیان میکند