«هابیت» (1937) داستان ماجراجویانه و فانتزی کلاسیکی دربارهی یک هابیت بیخبر به نام بیلبو بگینز است. گندالف جادوگر، بیلبو را ناگهان از زندگی آسوده و لذتجویانهاش بیرون میکشد. بیلبو خود را در سفری میبیند که باید به گروهی از دورفها کمک کند تا گنج دزدیدهشدهی خود را از اسماگ، اژدهای حسود، پس بگیرند. او در این مسیر با ترولها، الفها، گابلینها و عنکبوتها روبهرو میشود و البته با یک حلقهی جادویی خاص برخورد میکند. بیلبو در نهایت میفهمد که همیشه ویژگیهای یک قهرمان را در وجود خود داشته است.
جی. آر. آر. تالکین نویسنده، زبانشناس تاریخی و استاد ادبیات و زبان آنگلوساکسون در دانشگاه آکسفورد بود. مجموعه آثار او شامل داستانها، شعرها، زبانهای ابداعی و مقالههای فراوانی است که در دنیای خیالی سرزمین میانه میگذرند. مجموعهی «ارباب حلقهها» و «هابیت» بخشی از این گنجینه هستند. محبوبیت گسترده و ماندگار این آثار باعث شده است که بسیاری تالکین را پدر سبک «فانتزی والا» لقب دهند.
برای یک ماجراجویی شگفتانگیز و خیالی آماده شوید.
یک روز در اوایل دههی 1930، جی. آر. آر. تالکین هنگام تصحیح برگههای امتحان دانشجویانش با یک صفحهی سفید مواجه شد. در همان لحظه، ایدهای ناگهانی به ذهنش الهام شد و این کلمات را روی کاغذ نوشت: «در سوراخی در دل زمین، هابیتی زندگی میکرد.».
تا مدتی، رمانی که بعدها «هابیت» نام گرفت، فقط از همین یک خط تشکیل شده بود. طی سالهای بعد، موارد بیشتری به آن اضافه شد؛ از جمله نقشهها، شخصیتها، مکانها و مطالب فراوان دیگر. تمام این عناصر از مجموعه افسانههای تالکین بیرون کشیده شده بود که گنجینهی دانستههای او دربارهی جهان خیالی ابداعیاش بود.
کتاب «هابیت» اولین بار در سال 1937 منتشر شد. از آن زمان، در ژانر فانتزی بیرقیب باقی مانده است. این کتاب بنیانگذار ژانر فانتزی والا شد و اسطورهای را پدید آورد که تأثیر آن در سراسر فرهنگ عامه مدرن دیده میشود. «هابیت» برای کودکان نوشته شده؛ اما داستانی است که همهی سنین میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و بارها به سراغش بروند.
در این خلاصه کتاب، ما به تکتک ماجراهای «هابیت» نمیپردازیم. اما شما با برخی از نمادینترین شخصیتها آشنا خواهید شد و بعضی از هیجانانگیزترین رویدادهای کل ادبیات فانتزی را تجربه خواهید کرد.
بیلبو بگینز یک هابیت بود و از لحاظ ظاهری، شبیه دیگر هابیتها به نظر میرسید. یعنی کمی چاق بود، لباسهایی با رنگهای شاد به تن میکرد و کفش نمیپوشید. قدش کوتاه بود؛ حدود نصف قد یک انسان عادی و صورتی مهربان و خوشبرخورد داشت.
بیلبو هم مانند هابیتهای دیگر در سوراخی درون زمین سکونت داشت که ورودی آن یک در گرد و سبز بود. یک روز صبح، همینطور که بیرون در ایستاده بود و پیپ میکشید، پیرمردی عصابهدست از راه رسید. آن پیرمرد، کلاه نوکتیز بلندی بر سر، شنلی خاکستری بر تن و ریشی بسیار بلند بر صورت داشت.
آن مرد در حقیقت یک جادوگر بود و به آنجا آمده بود تا کسی را برای شرکت در یک ماجراجویی پیدا کند. اما پیدا کردن فردی مناسب در قلمرو هابیتها بسیار سخت بود. بیشتر هابیتها، از جمله خانوادهی بگینز، اصولاً آدمهای ماجراجویی نبودند و عموماً ماندن در خانههای آرام و راحت خود را ترجیح میدادند.
اما بیلبو تنها یک بگینز نبود؛ او از سمت مادرش به خانوادهی توک نیز تعلق داشت. توکها معروف بودند که هر از گاهی راهی ماجراجویی میشوند.
هنگامی که جادوگر با او به گفتوگو کرد، این دو جنبهی ناسازگار از ذات بیلبو، همزمان خود را نشان دادند. وقتی جادوگر در نهایت هویت خود را آشکار کرد و گفت گندالف است، بیلبو به شکلی خوشایند غافلگیر شد. قطعاً گندالف را میشناخت. شهرت جادوگر بهخاطر قصهها، آتشبازیها و جادوگریهایش بود و همچنین به این معروف بود که پسران و دختران جوان را به سفرهای ماجراجویانه میبرد.
گندالف از اینکه بیلبو او را میشناسد، خوشحال شد و همانجا تصمیم گرفت خواستهی بیلبو را برآورده کند. بیلبو به گندالف اطمینان داد که هیچ درخواستی نداشته است و علاقهای به ماجراجویی ندارد؛ اما گندالف هر وقت بخواهد میتواند برای چای خوردن بیاید؛ حتی شاید فردا.