مسخ (۱۹۱۵) یک رمان کوتاه تمثیلی است که روایت میکند وقتی شخصیت اصلی، گِرِگور سامسا، به حشرهای تبدیل میشود، چه اتفاقی میافتد. این داستان با مضمونهایی ماند بیگانگی، پوچی زندگی و نیروی دگرگونی سروکار دارد.
فرانتس کافکا در سال ۱۸۸۳ در پراگ و در خانوادهای یهودی، آلمانیزبان و متعلق به طبقهی متوسط با ریشهی چک به دنیا آمد. آثار او اغلب موقعیتهای عجیب یا فراواقعی را به تصویر میکشند و واژهی «کافکایی» بهطور رایج برای توصیف هر چیز پوچ یا غیرمنطقی به کار میرود. کافکا که بهشدت به خود تردید داشت، بسیاری از نوشتههایش را نابود کرد؛ اما نه همه را. از دیگر آثار برجستهی او میتوان به «محاکمه» و «قصر» اشاره کرد.
نوعی بیگانگی و پوچی را تجربه کنید؛ درست وقتی که شخصیت اصلی به حشره تبدیل میشود
رویداد فراطبیعیای که موتور محرک کتاب مسخ است، شاید در سال ۲۰۲۳ بیش از حد ساده به نظر برسد. نه خبری از دنیاهای موازی است، نه زامبیها و نه دایناسورهای دوباره بهدنیاآمده. فقط گرگور سامساست؛ یک فروشندهی دورهگرد که به حشره تبدیل میشود.
اما همانطور که احساسات گرگور در قالب یک حشره مشخص میشود، مخاطب امروزی هم با آن ارتباط برقرار میکند. او حس بیگانگی دارد؛ چیزی که بسیاری از ما آن را میشناسیم. شاید بهدلیل نژاد، دین یا گرایش جنسی منزوی باشیم. یا شاید چون محبوب نیستیم یا درک نشدهایم. به هر دلیلی که باشد، پژوهشهای بسیاری نشان میدهد مردم امروز بیش از هر زمان دیگری احساس تنهایی میکنند و تردیدی نیست که این افراد با احساس بیگانگی گرگور همدلی خواهند کرد.
مخاطب امروز همچنین با حس پوچی جاری در کتاب مسخ ارتباط برقرار میکند؛ همانطور که در بخش اول خلاصه کتاب مسخ نشان داده میشود.
اگر هنوز هم بهدنبال دلیلی برای معاصر بودن داستان هستید، کافی است به همهی اقتباسها و ارجاعات مربوط به مسخ در تلویزیون، سینما و ادبیات در سالهای اخیر نگاه کنید.
شاهکار کافکا دستکم هشت بار به فیلم بلند، فیلم کوتاه یا فیلم تلویزیونی تبدیل شده است؛ از جمله یک فیلم تلویزیونی در سال ۱۹۸۷ بر اساس اقتباس صحنهای با بازی تیم راث. یا فیلم تحسینشدهی هندی سال 2022 به زبان تامیل. رابرت کرام، کارتونیست آمریکایی، نسخهای کمیک از داستان را در کتاب معرفی کافکا (۱۹۹۳) منتشر کرد. هاروکی موراکامی، نویسندهی ژاپنی، دنبالهای برای مسخ نوشت با عنوان «سامسا در عشق» که در سال ۲۰۱۷ در مجموعهداستان «مردان بدون زنان» منتشر شد.
بله، صد سال قبل کتاب مسخ برای اولین بار منتشر شد؛ اما امروز هم نشانههایش دیده میشود. در این خلاصه، شما را با مرور کوتاهی از همهی نقاط عطف اصلی این اثر کلاسیک همراهی میکنیم و در پایان هر بخش، تحلیلی کوتاه از برخی مضامین اصلی میگوییم.
ضمناً اگر مایل باشید همین حالا یک خلاصهی بسیار کوتاه بخوانید، میتوانید مستقیماً به بخش پایانی بروید.
گرگور سامسا بعد از یک شب پر از خوابهای آشفته، خودش را به شکل یک حشره دید! او اتاقخوابش را میشناخت و بعضی از چیزهای داخل آن را، مثل نمونههای پارچه از کار فروشندگی دورهگردش و تصویری از زنی با پوست خز. هنوز هم همان اتاق در آپارتمان خانوادهی سامسا بود؛ اما بدنش بیشک تغییر کرده بود.
تصمیم گرفت کمی بیشتر بخوابد و حشره بودن را فراموش کند. ذهنش بهسمت شغلش و همهی فشارهایش رفت. سفرهای زیاد باعث میشد که خواب کافی نداشته باشد، خوب غذا نخورد و هیچ رابطهی کاری معناداری هم نداشته باشد. اگر بدهی به والدینش نبود، گرگور مدتها پیش این شغل مزخرف را رها کرده بود.
با خودش گفت پنج یا شش سال دیگر، وقتی بدهی پرداخت شد، استعفا میدهد. اما حالا باید از تخت بیرون بیاید و سوار قطار شود تا سر کار برود. همانجا بود که فهمید دیر کرده و وحشتزده شد.
یک ضربه به در، ترسش را بیشتر کرد؛ اما فقط مادرش بود که میپرسید حالش خوب است یا نه. او نمیتوانست جواب بدهد چون صدایش تغییر کرده بود و فکر میکرد احتمالاً نشانهی سرماخوردگی بدی است. برای یک فروشندهی دورهگرد، این هم یکی از خطرات معمول بود.
مادر، پدر و خواهرش همه نگران بودند که چرا دیر کرده. آنها میخواستند او از اتاق بیرون بیاید؛ اما گرگور آماده نبود که دیده شود. تازه، مطمئن هم نبود چطور میتواند کلید یا دستگیره را بچرخاند تا در را باز کند.
بعد زنگ درِ آپارتمان به صدا درآمد. صدای قدمهای خشک و سختی شنید و گرگور فهمید که رئیسش آمده است. کارمند ارشد اداره که برای سرکشی آمده. کارمند به مادرِ گرگور گفت که ملاحظات کاری باید به مشکلات شخصی ترجیح داده شود و گرگور باید سریع به اداره بیاید. بعد هم از پشت درِ بسته گرگور را سرزنش کرد. کل خانوادهی سامسا با ناامیدی گوش دادند که کارمند، صداقت و وجدان کاری گرگور را زیر سؤال میبرد.
هیچکس نمیتوانست او را درک کند؛ اما گرگور التماس کرد که رئیسش کارهای خوب گذشتهاش را به یاد بیاورد و با والدینش مهربان باشد. قول داد لباس بپوشد، قطار سوار شود و به اداره برود. حتی توانست بدن چاق و زرهمانندش را از تخت بغلتاند و هر طور شده، در را باز کند.
دیدن گرگور در قالب حشره، باعث شد خانم سامسا غش کند. کارمند ارشد با ترس به عقب رفت و لرزان از آپارتمان بیرون دوید. گرگور میخواست دنبال رئیسش برود و همه چیز را توضیح بدهد؛ اما آقای سامسا نظر دیگری داشت. او با چوب و روزنامه به جان گرگور افتاد و او را به داخل اتاقش برد. گرگور در آستانهی در گیر کرد؛ اما پدرش او را بهزور هُل داد. این ضربه بهشدت بدنش را زخمی کرد و خونریزان روی زمین افتاد. در همان زمان پدرش در را محکم بست.
تحلیل
از همان خط اول کتاب مسخ، خواننده با پوچی محض داستان روبهرو میشود: گرگور تبدیل به حشره شده است. حتی عجیبتر اینکه او واکنش خاصی نشان نمیدهد؛ یک اتفاق ماورایی افتاده و او فقط میخواهد دوباره بخوابد یا به شغلش فکر کند یا نگران پول باشد.
این مضمون «پوچی» در سراسر مسخ جریان دارد؛ جایی که خانوادهی سامسا بهجای توجه به این دگرگونی عجیب، همچنان سرگرم جزئیات روزمرهی زندگی خود هستند. این نکته بهویژه برای خوانندگان اوایل قرن بیستم آشنا بود. آنها تازه جنگ جهانی اول با میلیونها کشته را دیده بودند؛ اما مجبور بودند بدون هیچ توجهی ویرانهی اطرافشان، به زندگی ادامه دهند.
امروز هم زندگی در قرن بیستویکم بارها چنین حس پوچی را القا کرده است: وقتی تلاش میکنیم زندگی عادی داشته باشیم؛ درحالیکه با بحرانهایی چون همهگیری کرونا، بحران اقلیمی، مهاجرتهای گستردهی پناهندگان، ماجرای فلسطین و غزه، تیراندازیهای پلیسی و مدرسهای و آشفتگیهای سیاسی در سراسر جهان روبهرو هستیم.
در بخش اول همچنین با مضمون «بیگانگی» آشنا میشوید که بسیاری منتقدان آن را مهمترین مضمون داستان میدانند. گرگور بعد از تبدیل شدن به حشره آشکارا طرد میشود. مادرش غش میکند، رئیسش فرار میکند و پدرش با خشونت او را به اتاقش میبرد. اما میفهمیم که او قبل از دگرگونی هم منزوی بوده است. شغلش باعث میشد همیشه تنها و در سفر باشد و رابطههایش گذرا. مادرش هم میگفت که او هیچوقت شبها بیرون نمیرود.
بیگانگی، مضمون مهمی برای بسیاری از نویسندگان اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود، مثل داستایفسکی، اچ. جی. ولز، و تی. اس. الیوت. آنها در برابر حرکت بیروح انقلاب صنعتی مینوشتند؛ حرکتی که مردم را از مزرعهها و کسبوکارهای خانوادگی بیرون کشید و به کارخانهها و کارگاههای شهری راند و آنها را از طبیعت و عزیزانشان جدا کرد. همین وسواس ناسالم برای صنعت و تجارت را میتوان در اشتیاق گرگور به کار کردن، حتی در زمان حشره شدن، و در تأکید کارمند ارشد بر برتری کار به دغدغههای شخصی دید.
صد سال بعد، این احساس بیگانگی همچنان رایج است. کارگر عادی دستمزد کمی میگیرد و از او قدردانی نمیشود. تنها چیزی که بسیاری را در شغلشان نگه میدارد، بدهی است؛ درست مثل گرگور. بهخاطر هزینههای زندگی که بسیار سریعتر از افزایش دستمزد رشد میکنند.
بهعلاوه، اینترنت هم شکل جدیدی از بیگانگی ایجاد کرده است. چیزی که قرار بود ما را به هم نزدیک کند، خیلیها را از همیشه تنهاتر کرده است؛ چون همه برای لایکها و دوستان آنلاین لهله میزنند و حس میکنند زندگیشان از زندگیهای پرزرقوبرق و فیلترشدهای که دیگران در شبکههای اجتماعی نشان میدهند، کمارزشتر است.