افسانهی سیزیف (۱۹۴۲) مقالهای اثرگذار است که نقش مهمی در شکلگیری جریانهای فلسفی اگزیستانسیالیسم و پوچگرایی داشته است. این مقاله میپرسد که آیا زندگی در جهانی که از معنای دینی تهی شده است، هنوز ارزش زیستن دارد یا نه. آلبر کامو بررسی میکند که آیا خودکشی تنها پاسخ مناسب به خلأ بیمعنایی و پوچی است. در نهایت، مقاله به این نتیجه میرسد که خودکشی راهحل نیست و استدلال میکند که همین بیمعناییِ اگزیستانسیال، درواقع شرط لازم برای یک زندگی سرشار از آزادی، شور و خوشبختی است.
آلبر کامو فیلسوف، رماننویس و روزنامهنگار فرانسوی بود که آثارش دربارهی مضمونهای اگزیستانسیالیستی بود. او بیشتر از هرچیز با رمانهای «بیگانه»، «طاعون» و «سقوط» شناخته میشود. کامو در سال ۱۹۵۷ برندهی جایزهی نوبل ادبیات شد.
زندگی زمینی خود را با اشتیاق زیاد و آزادی بگذرانید.
کامو در این کتاب با «بیماری فکری روزگار خود» آغاز میکند: در جوامع سکولار (جدا از دین)، بیشتر انسانها دچار احساس فراگیر بیمعنایی میشوند.
این مسئله پرسشی اساسی به همراه دارد: در برابر این احساس بیمعنایی چه باید کرد؟ آیا میتوان با آن کنار آمد یا باید دوباره به ایمان دینی برگشت؟ آیا میتوان در جهانی بیمعنا زندگی خوبی داشت یا بهتر است هرچه زودتر از زندگی دست شست؟
کامو در کتاب افسانه سیزیف نشان میدهد که میتوان بدون باور به زندگی پس از مرگ، زندگی خوبی داشت و بیمعنایی شرط لازم برای یک زندگی غنیتر و پرشورتر در همین جهان است.
یک نکتهی مهم: کامو بارها در کتاب افسانه سیزیف به مسئلهی خودکشی اشاره میکند؛ پس هنگام مطالعه مراقب باشید.
در این خلاصه کتاب خواهید خواند:
• چرا از نظر کامو، امیدوار بودن و خودکشی کردن دو واکنش مشابه به زندگیاند؛
• دون ژوانِ افسانهای چه چیزی دربارهی شیوهی زندگی به ما یاد میدهد؛
• چگونه بدترین مجازاتی که خدایان برای سیزیف در نظر گرفتند، همان چیزی است که ما آن را «شرایط انسانی» مینامیم.
اگر از کسی بپرسید «چرا به زندگی ادامه میدهی؟» جوابهای مختلفی خواهید شنید. بعضیها خود را در برابر خانواده متعهد میدانند، برخی از روی کنجکاوی برای دیدن آینده میمانند و عدهای حتی هرگز به این پرسش فکر نکردهاند و شاید با چشمغره جواب دهند.
کامو میگوید رایجترین دلیل برای ادامهی زندگی این است که انسانها احساس میکنند کارهایی که در زندگی انجام میدهند، ارزشمند است.
این مسئله بهویژه در جوانی پررنگتر است؛ وقتی زندگی سرشار از امید و نگاه به آینده به نظر میرسد. ما با جاهطلبی پیش میرویم، خود را در حال پیشرفت میبینیم و عقیده داریم که کارهایمان دلیلهای موجه و خوبی دارد.
اما دیر یا زود، تردیدها آرامآرام به جان آدم میافتد و خوشبینیاش را کمکم از بین میبرد. دو تجربه بیشتر از همه این حس معنا را به چالش میکشند: تکرار روزمرگیها و آگاهی از مرگ حتمی.
در چرخهی بیپایان «کار، خواب، غذا، تکرار» که بخش بزرگی از زندگی مدرن را شکل میدهد، کیفیت تکراری کارهایمان مشخص میشود. کمکم بیشتر شبیه ماشینها میشویم تا انسان. تکرار مداوم کافی است تا هر شور و اشتیاقی را از بین ببرد که قبلاً در کارمان داشتیم. خستگی مفرط پایان روز کاری، اغلب این سؤال را به وجود میآورد: «واقعاً همهی اینها برای چیست؟!»
از طرف دیگر، هرچه سنمان بالاتر میرود، سایهی مقصد نهایی یعنی مرگ، پررنگتر میشود. مرگ همیشه به یادمان میآورد که هیچیک از کارهای ما جاودان و همیشگی نخواهد بود. در چنین شرایطی طبیعی است که فرد احساس کند رنجها و تلاشهایش بیهوده است.
کامو این احساسِ بیارزش بودن و بیمعنایی زندگی را «پوچی» مینامد. پوچی مهم است؛ زیرا مستقیماً با مسئلهی خودکشی پیوند دارد.
اغلب فرض میشود که اگر زندگی بیمعناست، پس ارزش زیستن ندارد. اگر اینطور باشد، هر انسانی که این احساس را تجربه میکند با معضل و مسئلهای واقعی و فوری روبهروست: آیا باید به زندگی ادامه دهد و این حقیقت ناخوشایند را نادیده بگیرد، یا باید به زندگیاش پایان دهد؟
مسئلهی اصلی در کتاب افسانه سیزیف همین است: آیا بیمعنایی لزوماً باعث بیارزشی میشود یا میتوان در جهانی بیمعنا هم زندگی خوبی داشت؟