کتاب مدیر مدرسه (1337) یکی از معروفترین کارهای جلال آلاحمد، نویسندهی نامدار ایرانی است. این کتاب با نگاهی واقعگرایانه و انتقادی، سیستم آموزشی و اداری ایران در دههی سی را بررسی میکند. داستان را معلم خستهای تعریف میکند که برای فرار از سختیهای درس دادن و سروکله زدن با دانشآموزان، تصمیم میگیرد رشوه بدهد و مدیر مدرسه شود. این کتاب آیینهای تمامنما از فساد اداری، فقر فرهنگی، فاصلهی طبقاتی و بیهودگی تلاشهای روشنفکران در ساختاری بیمار است که نویسنده با نثری کوبنده و صریح به تصویر میکشد.
جلال آلاحمد (1302 – 1348 خورشیدی)، نویسنده، مترجم، منتقد ادبی و روشنفکر تأثیرگذار معاصر ایرانی است. او در تهران به دنیا آمد. پدرش روحانی و از علمای وقت بود. جلال بعد از پایان دبیرستان، با وجود مخالفت خانواده، به تحصیل در رشته ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران پرداخت. آلاحمد فعالیت ادبی خود را با نگارش داستانهای کوتاه آغاز کرد و سپس به نگارش رمان، نقد و سفرنامهنویسی روی آورد. او در اوایل جوانی به حزب توده پیوست؛ اما پس از مدتی از آن کنارهگیری کرد و فعالیتهای سیاسیاش را بهصورت مستقل ادامه داد. شاخصترین اثر او، کتاب بحثبرانگیز «غربزدگی» است که در آن به نقد اثرات مخرب تهاجم فرهنگی غرب بر جامعه ایران پرداخته است. از دیگر آثار مهم او میتوان به داستانهای «مدیر مدرسه» و «نفرین زمین» و سفرنامهی «خسی در میقات» اشاره کرد.
راوی داستان معلمی است که بعد از ده سال درس دادن، تکرار الفبا و سروکله زدن با شاگردان، خسته شده است. او دیگر تحمل شنیدن صداهای گوشخراش کلاس و دیدن چهرههای بهتزدهی بچهها را ندارد و حس میکند در این چرخهی بیپایان در حال فرسودگی است. تصمیم او برای رهایی از این وضعیت، مسیر شغلیاش را کامل عوض میکند. او تصمیم میگیرد قید تدریس را بزند و سراغ مدیریت برود تا شاید در گوشهی دفتر مدرسه آرامشی پیدا کند و از شلوغی کلاسها دور بماند.
برای رسیدن به این هدف، مجبور میشود دستبهجیب شود. راوی خیلی رک و بدون پنهانکاری اعتراف میکند که مبلغ 150 تومان به کارگزینی کل رشوه داده تا حکم مدیریتش را امضا کنند. ماجرای گرفتن حکم، خودش داستانی از فساد و کاغذبازی اداری است. او با سیگاری در دست و حالتی طلبکارانه وارد اتاق رئیس فرهنگ میشود. رئیس که تازه به این مقام رسیده و تلاش میکند ژست مدیران لایق را بگیرد، اول با بیمیلی برخورد میکند و از کمبود جا و پست خالی مینالد؛ اما راوی که میداند پولش در کارگزینی کار خود را کرده، خونسرد و مطمئن است. او حتی خاکستر سیگارش را روی میز تمیز و براق رئیس میتکاند تا بیاعتناییاش را به تشریفات پوچ اداری نشان دهد. سرانجام رئیس فرهنگ حکم را امضا میکند و راوی با خیالی راحت راهی محل کار جدیدش میشود. حالا دیگر نباید ورقههای امتحان تجدیدی را تصحیح کند یا به دانشآموزان نمره بدهد. این نقطه از داستان، شروع سفر او به دنیایی ناشناخته است که فکر میکرد پناهگاه امنی است؛ اما زود میفهمد که چاه مدیریت عمیقتر از چالهی تدریس است.