کتاب عملیات پاکسازی (The Undoing Project) نوشتهی مایکل لوئیس، داستان جذابی از زندگی، دوستی و کار مشترک دو روانشناس معروف اسرائیلی، یعنی دنیل کانمن و آموس تورسکی است. این کتاب نشان میدهد چطور نگاه انسان به فکر کردن و تصمیمگیری عوض شد؛ اینکه چطور دو ذهن کاملاً متفاوت کنار هم قرار گرفتند و این فکر قدیمی را که «انسان همیشه کاملاً منطقی است» خراب کردند. موضوع اصلی کتاب دربارهی رابطهی این دو و کشفهایشان در اقتصاد رفتاری است.
مایکل لوئیس (Michael Lewis) نویسنده، روزنامهنگار و محقق معروف آمریکایی در زمینهی مسائل مالی، تجاری و علوم رفتاری است. او در دانشگاه پرینستون تاریخ هنر خوانده و مدرک اقتصادش را از مدرسهی اقتصاد لندن گرفته است. لوئیس با نوشتن کتابهای پرفروشی مثل «مانیبال»، «شرت بزرگ» و «بومرنگ» در جهان معروف شد و از روی کتابهایش فیلمهای سینمایی موفق ساخته شد.
داستان کتاب با یک تغییر بزرگ در دنیای ورزش شروع میشود. دریل موری، مدیر جوان تیم بسکتبال هیوستون راکِتس، تصمیم گرفت روشهای قدیمی برای انتخاب بازیکنان را کنار بگذارد. سالها کارشناسان و استعدادیابهای قدیمی بسکتبال بر اساس حس شخصی، نگاه و تجربههای خود دربارهی آیندهی بازیکنان جوان نظر میدادند. آنها بازیکنانی مثل جرمی لین را فقط بهخاطر این که ظاهر ستارههای بسکتبال را نداشتند، رد میکردند. موری در بررسیهای خود فهمید که این قضاوتهای شخصی پر از اشتباه است و کارشناسان ورزشی بهجای بررسی واقعی عملکرد، اسیر ذهنیتها و خطاهای خود میشوند. موری با استفاده از آمارهای پیشرفته و مدلهای ریاضی نشان داد که دادههای واقعی همیشه خیلی دقیقتر از حس ششم یا نگاه چشمی کار میکنند.
این ماجرا دقیقاً همان چیزی بود که دنیل کانمن سالها قبل در جای دیگری فهمیده بود. کانمن در بچگی روزهای تلخ فرانسه در زمان اشغال نازیها را دیده بود؛ روزهایی که به او یاد داد ذهن آدمها چطور در ترس و شرایط سخت، واقعیت را عوض میکند. بعد از مهاجرت و تشکیل ارتش اسرائیل، از کانمن خواستند سیستمی برای انتخاب سربازان تازهوارد بسازد. مصاحبهکنندگان نظامی فکر میکردند بعد از یک صحبت پانزدهدقیقهای با سرباز، با حس ششم خود میفهمند او خلبان خوبی میشود یا در پیادهنظام ضعیف خواهد بود. اما وقتی کانمن حدسهای آنها را با کار واقعی سربازان در سالهای بعد مقایسه کرد، حقیقت تلخی روشن شد: قضاوتهای شخصی آنها ارزش علمی نداشت و کاملاً غلط بود.
کانمن برای حل این مشکل کار تازهای کرد. او مصاحبههای آزاد و سلیقهای را حذف کرد و جایش یکسری سؤال مشخص و واقعی گذاشت که رفتارهای گذشتهی سرباز را بررسی میکرد. او به ارزیابان گفت فقط به پاسخهای واقعی امتیاز بدهند و احساسات شخصیشان را کنار بگذارند. نتیجه شگفتانگیز بود؛ آمارها نشان دادند که برنامههای منظم و متکی بر داده، خیلی بهتر از حس ششم ارزیابان آیندهی سربازان را پیشبینی میکنند.
تحلیل مایکل لوئیس از این دو داستان ما را به حقیقت اصلی کتاب میرساند: ذهن ما در مسائل سخت و نامشخص، ابزار قابلاعتمادی نیست. قضاوتهای شخصی ما، هرچقدر هم که به آنها مطمئن باشیم، معمولاً بر اساس خطاهای ذهنی و تصورات سادهلوحانه شکل میگیرند. برای تصمیمگیری درست در دنیای سخت امروز، باید دست از حساب کردن روی حس شخصی برداریم و کار را به دادههای واقعی، آمارها و برنامههای منظم بسپاریم.