رمان «برندگان» سومین و آخرین جلد از سهگانهی تحسینشده شهر خرس اثر فردریک بکمن است که با نثری کوبنده و احساسی، سرنوشت ساکنان دو شهر کوچک جنگلی را در مواجهه با تغییرات بزرگ، فقدان و رستگاری به تصویر میکشد. این کتاب که پایانی قدرتمند بر حماسهی مردمانی است که زندگیشان با هاکی روی یخ گره خورده است، پرسشهای عمیقی دربارهی معنای برنده شدن، بهای فداکاری و چیستی یک جامعهی واقعی مطرح میکند. بکمن در این اثر با ظرافتی مثالزدنی نشان میدهد که چگونه تروماهای گذشته و تصمیم در زمان حال، آیندهی نسلهای بعدی را شکل میدهند و گاهی برای محافظت از آنچه دوست داریم، باید سنگینترین بها را بپردازیم.
فردریک بکمن، نویسنده و وبلاگنویس سرشناس سوئدی، فعالیت حرفهای خود را با ستوننویسی در نشریات آغاز کرد و با انتشار نخستین رمانش، مردی به نام اوه، به شهرتی جهانی رسید. آثار او که غالباً ترکیبی هنرمندانه از طنز و اندوه هستند و بر روابط انسانی و مفاهیم عمیق اجتماعی تمرکز دارند، به دهها زبان ترجمه شده است و بارها در صدر فهرست پرفروشترینهای نیویورکتایمز قرار گرفتهاند. از مهمترین نوشتههای او میتوان به «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»، «بریتماری اینجا بود»، «شهر خرس» و «مردم مشوش» اشاره کرد که برخی از آنها دستمایهی ساخت فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی موفق نیز شدهاند؛ دستاوردهایی که او را به یکی از محبوبترین و تأثیرگذارترین نویسندگان معاصر جهان تبدیل کرده است.
روایت درست از همانجایی آغاز میشود که طبیعت تصمیم میگیرد قدرت مهارنشدنی خود را به رخ انسانها بکشد؛ طوفانی سهمگین و بیسابقه که در اواخر تابستان بر سر منطقه هوار میشود، درختان کهنسال را مانند علفهای هرز از ریشه درمیآورد و سقف خانهها را ویران میکند. این آشوب طبیعی درست همزمان میشود با لحظهای که مایا اندرسون و بنجی اویچ، بعد از دو سال دوری و فرار از خاطرات تلخ، به شهر خرس برمیگردند. مایا که برای تحصیل موسیقی و پیدا کردن صدایش به پایتخت رفته بود و بنجی که سرگردان در جهان بهدنبال فرار از سایهی خودش بود، حالا برای مراسم خاکسپاری رامونا، صاحب کافه پوست خرس و مادر معنوی تیم هاکی، به خانه برگشتهاند. بازگشت آنها با ویرانی گستردهای که طوفان به بار آورده است، همراه میشود. مهمتر از همه، تخریب کامل سقف سالن هاکی شهر هد، رقیب دیرینه و همسایهی شهر خرس، تعادل شکننده و صلح موقتی میان دو شهر را برهم میزند و زنجیرهای از وقایع پیشبینیناپذیر را کلید میزند.
در دل این طوفان، شخصیتهای آشنا هرکدام بهنوعی درگیر بحران میشوند. هانا، مامای شهر هد و همسر جانیِ آتشنشان، در شبی طوفانی مجبور میشود به همراه آنا، دوست صمیمی مایا، به دل جنگل بزند تا زنی را که در ماشین گیر افتاده و در حال زایمان است، نجات دهد. آنا که دختری سرسخت و یاغی است و با پدرش در کلبهای جنگلی زندگی میکند، در این سفر پرخطر رانندگی میکند و شجاعتی کمنظیر از خود نشان میدهد. نوزادی که در آن شب به دنیا میآید، ویدار نام میگیرد؛ نامی که یادآور یکی از جوانان ازدسترفتهی شهر است. در همین حال، بنجی که چهرهاش با زخمهای تازه و روحش با دردهای کهنه پوشیده شده، سعی میکند در میان دوستان قدیمیاش جایی پیدا کند؛ اما شهر تغییر کرده است و او نیز دیگر آن پسر سابق نیست که بتواند بیتفاوت باشد.
رامونا، زنی که نماد سرسختی، حافظهی تاریخی و وجدان بیدار هاکی در شهر خرس بود، از دنیا رفته است و مرگ او حفرهای بزرگ و پرنشدنی در قلب جامعه ایجاد میکند. پیتر اندرسون، مدیر سابق باشگاه که حالا سعی دارد زندگی آرامی کنار همسرش کیرا و پسرش لئو داشته باشد و خود را با پختن نان سرگرم کند، ناخواسته دوباره به مرکز طوفان کشیده میشود. آمات، ستارهی نوظهوری که قرار بود به لیگ ملی هاکی (NHL) برود، بعد از مصدومیت و انتخاب نشدن، حالا به سایهای از خود تبدیل شده و در انزوا با بطریهای الکل و ناامیدی دستوپنجه نرم میکند. طوفان فیزیکی فرو مینشیند و آسمان صاف میشود؛ اما طوفان واقعی در روابط پیچیده و کینهتوزانه میان انسانها، تازه در حال شکلگیری است.