رمان «زنی در کابین 10» اثر روث ور، تریلری روانشناختی و پرکشش است که با الهام از سبک کلاسیک «معمای اتاق دربسته»، وحشت و تعلیق را به دل دریاهای آزاد میبرد. این رمان با تلفیق فضایی کلاستروفوبیک و قهرمانی که اعتبارش بهدلیل شرایط روحی زیر سؤال است، خواننده را در مرز میان توهم و واقعیت معلق نگه میدارد و روایتی مدرن از جنایت در انزوا دارد. نویسنده در این اثر با مهارت تمام، آسیبپذیری انسان مدرن را در برابر توطئههای پیچیده به تصویر میکشد و نشان میدهد که گاهی خطرناکترین دشمن، ناباوری اطرافیان است.
روث ور، نویسندهی بریتانیایی و پدیدهی درخشان ژانر تریلر روانشناختی، با رمانهای معمایی و پرکشش خود که یادآور سبک کلاسیک آگاتا کریستی است، به شهرتی جهانی دست یافته است. او که قبل از نویسندگی تماموقت به شغلهایی مثل کتابفروشی و تدریس زبان مشغول بود، با انتشار اولین رمانش، «در یک جنگل تاریکِ تاریک»، بلافاصله در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز و ساندی تایمز قرار گرفت و توجه منتقدان را جلب کرد. آثار برجستهی دیگر او از جمله «زنی در کابین 10»، «بازی دروغ»، «مرگ خانم وستاوی»، «چرخش کلید» و «یکی پس از دیگری» نیز با استقبال گستردهی مخاطبان روبهرو شده و به دهها زبان زنده دنیا ترجمه شدهاند؛ موفقیتهایی پیاپی که جایگاه او را در میان تأثیرگذارترین نویسندگان زن در ادبیات جنایی معاصر تثبیت کرده است.
داستان با روایتی از وحشت و ناامنی آغاز میشود. لو بلکلاک، روزنامهنگار بخش سفر در مجلهی ولوسیتی، در آپارتمان خود در لندن خوابیده است که با صدایی بیدار میشود و متوجه حضور یک سارق در خانه میشود. سارق مردی است که صورتش را پوشانده و وقتی لو سعی میکند مانع او شود، در اتاق را محکم به صورت او میکوبد و او را حبس میکند. این حادثه هم جسم لو را زخمی میکند و هم ضربهی روحی عمیقی به او میزند و احساس امنیتش را کاملاً از بین میبرد. او که قبل از این نیز به اضطراب مبتلا بود و داروهای ضدافسردگی مصرف میکرد، بعد از این ماجرای تلخ، بهشدت آسیبپذیر شده است و برای آرام کردن اعصابش، به الکل پناه میبرد. لو مصمم است که اجازه ندهد این حادثه، زندگی حرفهای او را نابود کند. او فرصتی طلایی به دست آورده تا بهجای رئیسش که باردار است، در سفر افتتاحیهی یک کشتی تفریحی لوکس به نام «شفق قطبی» شرکت کند و گزارشی اختصاصی تهیه کند. این سفر، شاید پلهای برای ترقی او باشد. لو نمیخواهد آن را از دست بدهد.
لو با وجود مخالفت و نگرانی نامزدش، جودا، راهی این سفر میشود. کشتی شفق قطبی یک کشتی تفریحی کوچک اما بسیار مجلل است که فقط ده کابین مسافری دارد و قرار است مهمانان ویژه و خبرنگاران را به تماشای مناظر خیرهکنندهی نروژ و شفقهای قطبی ببرد. لو با ورود به کشتی، تحتتأثیر شکوه و جلال آن قرار میگیرد؛ اما حس کلاستروفوبیا (ترس از محیط بسته) و تنگی فضا، همچنان با اوست. کابین او، سوئیت لینه، بسیار شیک و مجهز است؛ اما چیزی در فضای کشتی، او را معذب میکند. در اولین روز اقامت، متوجه میشود که ریملش را در خانه جا گذاشته است. با شنیدن صدایی از کابین کناری، یعنی کابین شماره 10، تصمیم میگیرد در بزند و از همسایهاش کمک بخواهد. زنی جوان با تیشرت پینک فلوید و چهرهای که آرایشی غلیظ دارد، در را باز میکند. زن، رفتار دوستانهای ندارد و با اکراه یک ریمل به لو میدهد و بهسرعت در را میبندد. این برخورد کوتاه و عجیب، تنها تماس لو با ساکن کابین 10 است؛ اما همین برخورد کوتاه، در ذهن او حک میشود.
شب اول در کشتی با شام رسمی و آشنایی با سایر مهمانان میگذرد. ریچارد بولمر، مالک ثروتمند و جذاب کشتی، به همراه همسرش آنه که زنی بسیار لاغر و بیمار به نظر میرسد، میزبانان اصلی هستند. در میان مهمانان، لو با کول لدرر، عکاس خبری معروف، و بن هاوارد، نامزد سابقش که اکنون برای روزنامهای دیگر کار میکند، روبهرو میشود. حضور بن باعث میشود لو احساس معذب بودن کند و تنش بیشتری داشته باشد. او در طول شام سعی میکند با دیگران معاشرت کند و الکل زیادی مینوشد تا بر اضطرابش غلبه کند. شبهنگام، وقتی به کابینش برمیگردد، خستگی و اثرات الکل او را به خوابی عمیق فرو میبرد. اما نیمههای شب با صدایی هولناک از خواب میپرد؛ صدای جیغی کوتاه و سپس صدای برخورد جسمی سنگین با آب. لو سراسیمه بهسمت ایوان کابینش میدود و به بیرون خم میشود. او چیزی شبیه به یک جسد را میبیند که در آبهای تیره فرو میرود و روی شیشهی جداکنندهی ایوانِ کابین 10، لکهای خونین مشاهده میکند. وحشت، سراسر وجودش را میگیرد؛ او مطمئن است که قتلی رخ داده است.