رمان هر دو در نهایت میمیرند (2017) اثر آدام سیلورا، نویسندهی آمریکایی، یکی از برجستهترین آثار ادبیات داستانی نوجوان و جوانان در سالهای اخیر است که با روایتی تکاندهنده و پراحساس، مفهوم زندگی و مرگ را به چالش میکشد. این کتاب که در ژانر علمیتخیلی ملایم و درام جای میگیرد، در دنیایی موازی روایت میشود که در آن سازمانی به نام «قاصد مرگ»، دقیقاً ۲۴ ساعت قبل از مرگ افراد، با آنها تماس میگیرد. سیلورا در این اثر تحسینشده که در صدر لیست پرفروشهای نیویورکتایمز قرار گرفت، ماجرای دو پسر نوجوان را روایت میکند که در آخرین روز زندگیشان تصمیم میگیرند با هم دوست شوند و یک عمر زندگی را در یک روز تجربه کنند.
آدام سیلورا، متولد ۷ ژوئن ۱۹۹۰، نویسندهی آمریکایی داستانهای جوانان است که بهخاطر رمانهای پرفروش خود شهرت جهانی دارد. او که در برانکس نیویورک بزرگ شد، بهجای پیگیری تحصیلات دانشگاهی سنتی، مسیر خودآموزی را انتخاب کرد و با کار در فروشگاههای کتاب مانند Barnes & Noble و Books of Wonder، شرکت در کارگاههای نویسندگی Gotham و نقد کتابهای ادبیات کودکان و نوجوانان، تجربهی لازم را به دست آورد. اولین رمان او در سال ۲۰۱۵ منتشر شد و در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز قرار گرفت. سیلورا که اکنون در لسآنجلس زندگی میکند، با تمرکز بر داستانهای دگرباشان جنسی (LGBTQ+) و موضوعاتی چون هویت، حافظه و مرگ، به یکی از چهرههای برجسته ادبیات معاصر جوانان تبدیل شده است. شاهکار او «هر دو در نهایت میمیرند» که در ۲۰۱۷ منتشر شد، موفقیت چشمگیری کسب کرد و قرار است به سریالی تلویزیونی تبدیل شود که خود او در جایگاه سازنده، فیلمنامهنویس و تهیهکنندهی اجرایی آن فعالیت خواهد کرد.
داستان در نیویورک مدرن و در تاریخ ۵ سپتامبر ۲۰۱۷ آغاز میشود. عقربههای ساعت کمی از نیمهشب گذشتهاند که تلفن متیو تورز به صدا درمیآید. زنگ هشداری که همهی شهروندان از آن وحشت دارند: تماس از سازمان «قاصد مرگ». متیو، پسری هجدهساله، خجالتی و بهشدت محتاط است که تمام عمرش را در ترس از خطرات احتمالی گذرانده است. او که پدرش در کما به سر میبرد و مادرش را سالها قبل از دست داده، حالا با شنیدن صدای اپراتور قاصد مرگ، میفهمد که فقط ۲۴ ساعت فرصت زندگی دارد. متیو وحشتزده و تنها در آپارتمانش حبس میشود و به این فکر میکند که چقدر از زندگیاش را هدر داده است. او حتی جرئت ندارد از خانه بیرون برود؛ مبادا که مرگ زودتر از موعد بهسراغش بیاید.
در گوشهای دیگر از شهر، روفوس امتریو هفدهساله در حال کتک زدن «پک»، دوستپسر جدیدِ دوستدختر سابقش، ایمی، است. روفوس پسری جسور و پرورشگاهی است که خانوادهاش را در یک تصادف رانندگی از دست داده و حالا با گروهی از دوستانش که خود را «پلوتونیها» مینامند، زندگی میکند. وسط درگیری فیزیکی، تلفن روفوس زنگ میخورد. قاصد مرگ به او هم خبر میدهد که پایانش نزدیک است. این تماس، درگیری را متوقف میکند؛ اما دوستانش و حتی پک را در شوک فرو میبرد. روفوس سعی میکند مراسم ختمی نمادین برای خودش با حضور دوستانش برگزار کند؛ اما پک که کینهای عمیق به دل گرفته، پلیس را خبر میکند. روفوس مجبور میشود از مراسم ختم خودش فرار کند تا آخرین ساعات زندگیاش را در بازداشتگاه نگذراند. حالا هر دو پسر، متیو و روفوس، در این شهر بزرگ تنها هستند و بهدنبال راهی میگردند تا در این زمان کم باقیمانده، معنایی برای بودنشان پیدا کنند.