کتاب کشتن مرغ مقلد (۱۹۶۰) یکی از تأثیرگذارترین رمانهای آمریکایی است. داستان در شهری کوچک در آلاباما در دههی ۱۹۳۰ میگذرد و خانوادهی فینچ را در طول سه سال پرآشوب دنبال میکند؛ هنگامیکه یک محاکمه کل جامعه را دچار شکاف میکند. این کتاب با پرداختن به موضوعاتی همچون عشق و نفرت، معصومیت و تجربه، مهربانی و بیرحمی، به قلب خوانندگانش نفوذ میکند.
هارپر لی در سال ۱۹۲۶ در مانروویلِ آلاباما به دنیا آمد. او در دانشگاه آلاباما حقوق خواند و سپس به نیویورک رفت تا خود را وقف نویسندگی کند. کشتن مرغ مقلد نخستین و تنها رمان او بود. او جوایزی چون پولیتزر، مدال آزادی ریاستجمهوری و افتخارات ادبی فراوان دیگری را دریافت کرد. هارپر لی در ۱۹ فوریهی ۲۰۱۶ درگذشت.
مطالعهای جاودانه دربارهی رفتار بشر
از زمان انتشار نخستین رمان هارپر لی، «کشتن مرغ مقلد» در سال ۱۹۶۰، بیشتر از هجدهمیلیون نسخه از آن فروخته شده است. در نظرسنجیهای مربوط به کتابهای تأثیرگذار، خوانندگان آمریکایی آن را بعد از کتاب مقدس در جایگاه دوم قرار میدهند. چرا بسیاری از مردم این کتاب را دوست دارند؟ همانطور که در این خلاصه خواهیم دید، رمان به ذات رفتار انسانی و اخلاقیات میپردازد. در داستان، قهرمانان و شرورانی هستند؛ اما هارپر لی مسائل اخلاقی پیچیده را سادهسازی نمیکند. عدالت، همانطور که او نشان میدهد، مبارزهای مداوم است. شجاعت یعنی تعهد به انجام کار درست؛ حتی وقتی میدانید هیچ شانسی برای موفقیت ندارید. این همان درس اصلی است که آتیکوس فینچ، وکیل داستان، به فرزندانش و به ما یاد میدهد. و از همه مهمتر، دلیل محبوبیت کتاب، فیلم کشتن مرغ مقلد با بازی درخشان گرگوری پک است که از بهترین اقتباسهای سینمایی به شمار میآید.
میکمب، همانطور که اهالی میگفتند، شهری بود که «فقط یک تاکسی داشت». شهر کوچک بود؛ واقعاً فقط یک تاکسی برای رفتوآمد به ایستگاه راهآهن بود. شهر بهطور کامل متروک نشده بود؛ اما نشانههایی از بیتوجهی در آن دیده میشد: پیادهروهای پوشیده از علف و خیابانهای خاکی که وقتی باران میآمد، به گِل قرمز تبدیل میشدند. البته باران زیاد نمیآمد. درختان در بهار شکوفه میدادند و در پاییز برگهایشان میریخت؛ اما گرما همیشه بود. گرما یقههای اتوشدهی مردان را از شکل میانداخت و عرق زنان را روی پیشانیهای پودرزدهشان مینشاند. وسعت شهر باعث میشد زمان در میکمب کندتر از دیگر نقاط بگذرد.
این شهر، البته، جنبههای باشکوهی هم داشت. مرکز اداری و محل فرمانداریِ شهرستان بود. قلب شهر از خیابانهای عریض پوشیده از درخت بلوط و ساختمانهای محکم با جلوههای معماری زیبا تشکیل شده بود. ساختمان دادگاه شاید مستحکمترین و پرابهتترین بود؛ بر ستونهای سنگی عظیم استوار بود که بیشتر شبیه معبدی یونانی بود تا دادگاه شهرستان..
میکمب نسبتبه آنچه معمولاً در شهرهایی به این اندازه پیدا میشود، جمعیت بیشتری از حرفهایها را در خود جای داده بود. این شهر جایی بود که مردم دندانهای خود را میکشیدند، قلب خود را معاینه میکردند و قراردادها را امضا میکردند. شهرستان میکمب، روستایی بود؛ دریایی از مزارع پنبه و جنگلهای چوبی. اما خود شهر، جزیرهای جداافتاده از دیگر شهرها بود.
در میان این افراد حرفهای، وکیلی به نام آتیکوس فینچ بود. مردی بلندقد با عینک، حدود ۴۵ ساله، با چهرهای خوشایند و مربعی و موی مشکیخاکستری. او تمام و کمال متعلقبه میکمب بود. جدش، سیمون فینچ، مؤسس شهر بود و آتیکوس با تقریباً همهی خانوادههای شهر، خویشاوندی خونی یا نَسبی داشت.
آتیکوس وکیل بسیار معتبری بود؛ حداقل بهترین وکیل شهرستان. اما از کار در دادگاههای کیفری خوشش نمیآمد. این کار را ناخوشایند میدانست؛ مهم اما فاسد. از اولین پروندهاش همین حس را داشت. او وکیل دو برادر بود که آهنگر شهر را در کشمکش بر سر یک اسب کشته بودند. او به آنها توصیه کرد به قتل درجهدوم اعتراف کنند؛ اعترافی که زندگیشان را نجات میداد. اما آنها گفتند آهنگر آدم بدی بود، سزاوار کشته شدن بود و بیگناهی خود را اعلام کردند. آتیکوس هیچ کاری نمیتوانست برایشان انجام دهد؛ جز حضور در زمان اجرای حکمشان، کاری ناخوشایند که براساس وجدانش انجام داد.