رمان «دایی جان ناپلئون» اثر ایرج پزشکزاد، بیگمان برجستهترین شاهکار ژانر طنز در تاریخ ادبیات معاصر ایران است. پزشکزاد با چیرهدستی توانست در پسزمینهی یک ماجرای عاشقانه و کمدی، جامعهی سنتی ایران و تیپهای مختلف اجتماعی را نقد کند و اثری جریانساز بیافریند. این داستان، که بسیاری از دیالوگها و شخصیتهایش وارد ادبیات عامه شدند، از زبان یک پسر نوجوان روایت میشود که قصهی عشق او به دخترداییاش، لیلی، با جنون سیاسی و توهم توطئه در یک خانوادهی اشرافی گره میخورد.
ایرج پزشکزاد (۱۳۰۶ – ۱۴۰۰ خورشیدی) در دههی بیست خورشیدی برای تحصیل حقوق به فرانسه رفت. پس از پایان تحصیلات، به ایران برگشت و در دادگستری و وزارت امور خارجه کار کرد. پزشکزاد در دوران شکوفایی مطبوعات، به طنزنویسی مطبوعاتی روی آورد و ستون «آسمون ریسمون» را با نام قلمی «الف پ آشنا» در مجلهی فردوسی مینوشت. اوج کار نویسندگی او در دهههای سی تا پنجاه خورشیدی بود که رمانهای برجستهای همچون «داییجان ناپلئون» و «ماشاءاللهخان در بارگاه هارونالرشید» را نوشت و همچنین ترجمههای موفقی چون رمان «دزیره» را منتشر کرد.
شروع کتاب دایی جان ناپلئون یکی از بهیادماندنیترینها در ادبیات فارسی است: «من یک روز گرم تابستان، دقیقاً ۱۳ مرداد، حدود ساعت ۳ و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم.» راوی داستان، سعید، یک پسر نوجوان چهاردهساله است که در کوران گرمای تهران، دل به دخترداییاش لیلی میبازد. این رمان در حقیقت خاطرهنگاری سعید در سالهای بعد است که با نگاهی بالغ و طنزآمیز به آن اتفاقات نگاه میکند و در نهایت اعتراف میکند که «تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر دوازدهم یا چهاردهم مرداد بود، شاید این طور نمیشد!»
داستان در تهران و در خلال جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد؛ زمانی که متفقین ایران را اشغال کردهاند. در مرکز داستان، یک عمارت بزرگ قرار دارد که مجموعهای از خانههای اشرافی فامیل را در خود جای داده و کانون درگیریهای داخلی است. در این باغ، هیچ دیواری میان خانهها نیست؛ اما دیوارهای ضخیم غرور، کینه و توهم میان آدمها کشیده شده است. سعید و لیلی تنها راه ملاقات خود را در پناه درخت گردوی حیاط و در سکوت خواب بزرگترها پیدا میکنند.
محور این خانواده، داییجان ناپلئون است. او بزرگِ خاندان، مأمور بازنشستهی ژاندارمری و مردی بسیار سختگیر و منظم است. او شیفتهی ناپلئون بناپارت است، با فرانسوی دستوپا شکسته سرگذشت او را میخواند و دائماً دلاوریهای خود در زمان خدمت را با فتوحات امپراتور فرانسه مقایسه میکند؛ تا جایی که بچههای خانواده به او لقب «داییجان ناپلئون» میدهند. از نظر دایی، او نه با دزدها، بلکه همیشه با «قشون انگلیس» در جنگ بوده و آنقدر این لافها را تکرار میکند که کمکم خودش نیز باور میکند با ارتش بیگانه جنگیده است.
داییجان یک معضل جدی دارد: او اعتقاد راسخ دارد که انگلیسیها نگذاشتند در ژاندارمری پیشرفت کند و همهی ناکامیهای زندگیاش، حاصل توطئهی آنهاست. او دچار بیگانهستیزی افراطی است و هر رویداد سیاسی و اجتماعی را از دریچهی توهم توطئه میبیند.
در مقابل داییجان، آقاجان، پدر سعید، قرار دارد. او داماد خانواده و پزشک داروساز است. آقاجان از خاندانهای پرافتخار با لقبهای «سلطنه و دوله» نیست؛ بلکه نمایندهی طبقهی متوسط شهری است که میخواهد با کار و تخصص، جایگاهی اجتماعی کسب کند. داییجان هیچ وقت او را همشأن خود ندانست و از همان ابتدا رابطهشان شکرآب است. این کشمکش و کینهتوزی میان دو پدر، زمینهی دراماتیک و طنزآمیز اصلی داستان را شکل میدهد و سرنوشت عشق سعید و لیلی را به آن گره میزند. عشق پاک این دو نوجوان، در پسزمینهی روابط خندهآور و ریاکارانه میان زنان و مردان این خانوادهی اشرافی، محک میخورد.