کتاب وقتی همه چیز از هم میپاشد (سال ۱۹۹۷) راهنمایی است برای مواجهه با بزرگترین چالشهای زندگی. در این خلاصه کتاب مجموعهای از روشها، از مدیتیشن تا شفقت به خود و تکنیکهای تنفس، بررسی میشود. روشهایی که به شما کمک میکنند در برابر سختیها انعطافپذیر شوید و ارزش زندگی در لحظه را عمیقتر درک کنید.
پما چودرون معلم معنوی برجستهای در جهان غرب است. او نویسندهی چندین کتاب پرفروش از جمله «شکست بخور، باز هم شکست بخور، این بار بهتر شکست بخور»، «به استقبال ناخواندهها» و «فرار از موقعیتهای ترسناک» است.
یاد بگیرید وقتی زندگی به شما لیمو میدهد، با آنها لیموناد درست کنید
وقتی زندگی شما را زمین میزند، دوباره بلند شدن خیلی سخت است. هر کس که جدایی را تجربه کرده، چندین بار در زمان پیدا کردن شغل رد شده یا شاهد رنج کشیدن عزیزی بوده است، میداند که چقدر سخت است که حس مثبت داشته باشیم. مشکلات و سختیها بعضی از ما را هیچوقت رها نمیکنند.
بااینحال، یاد میگیریم که در زندگی، موانع پیشرویمان را قبول کنیم. با این روش در زمانهای سختی استوار میمانیم و آرامش خود را در لحظه حفظ میکنیم. خلاصه کتاب وقتی همه چیز از هم میپاشد، میگوید که چگونه هر کس ذهن و احساسات خود را آموزش میدهد تا حتی وقتی همه چیز از هم میپاشد، متعادل و آرام بماند.
بیشتر ما از ترسیدن لذت نمیبریم که کاملاً طبیعی است. اما در برخی مراحل زندگی، باید ترس را قبول کرد. بهجای فرار از ترسهایمان، باید آنها را بشناسیم. در این صورت دیدگاههای کاملاً جدیدی دربارهی شخصیت، روابط و گذشتهی خود به دست میآوریم. اغلب، ترس اولین واکنش ما هنگام نزدیک شدن به حقیقت پشت یک مشکل است.
اما اگر جواب میخواهید، باید ترستان را عمیقتر درک کنید و زمانی را به فکر کردن دربارهی آن اختصاص دهید. معمولاً وقتی در زندگیمان چیزی فرومیپاشد، مانند سلامت یا ازدواجمان، همهی انرژیمان را صرف حل مشکل میکنیم؛ بدون اینکه وقت کافی برای شناخت خود موقعیت بگذاریم.
در اولین قدم برای تغییر این رویکرد، باید درک کنیم که زندگیمان پیوسته درحالتغییر است. چیزها سر جای خود قرار میگیرند، فرومیریزند و دوباره به شکلی غیرمنتظره کنار هم جمع میشوند. برای قدردانی از این فرآیند و یاد گرفتن از آن، باید در زندگیمان فضایی را برای اتفاقات جدید و غیرمنتظره قرار دهیم. شاید از جایی که انتظار نداریم، راهحل خوبی پیدا شود.
داستان خانوادهای را در نظر بگیرید که در زمان سختی، به کمک مالی پسرشان وابسته بودند. وقتی او از اسب افتاد و بهشدت آسیب دید، خانواده از آیندهشان ترسیدند و احساس کردند دنیا به آخر رسیده است. اما فقط دو هفته بعد، ارتش به روستایشان آمد تا مردان سالم را برای جنگ ببرد. پسر به دلیل جراحاتش، اجازه داشت در خانه بماند. او سپس کار پیدا کرد و به مراقبت از خانوادهاش ادامه داد. در نهایت، همهی نگرانیهای خانواده بیمورد بود؛ زیرا ماهیت تغییرکردنی زندگی راهحلی کاملاً جدید برایشان آورد.
2 پاسخ
عالی
ممنون از همراهیتون