رمان «مکان اشتباه، زمان اشتباه» اثر جیلیان مکآلیستر، تریلری روانشناختی و هوشمندانه است که با ترکیب سفر در زمان و معمای جنایی، روایتی نفسگیر از عشق مادرانه را به تصویر میکشد. این کتاب داستان زنی را روایت میکند که میبیند پسر نوجوانش کسی را به قتل میرساند. بعد از این ماجرا، او در یک حلقهی زمانی گرفتار میشود و هر روز که بیدار میشود، به عقبتر میرود تا ریشهی این جنایت را پیدا کند. این اثر با نثری گیرا و ساختاری پیچیده، پرسشهایی عمیق دربارهی سرنوشت، انتخابهای گذشته و میزان شناخت ما از نزدیکترین اطرافیانمان را مطرح میکند.
جیلیان مکآلیستر، نویسندهی بریتانیایی و وکیل سابق، یکی از چهرههای موفق و پرفروش در ژانر تریلر روانشناختی است که آثارش بارها در فهرست پرفروشترینهای ساندیتایمز و نیویورکتایمز قرار گرفتهاند. او با نگارش رمانهای تعلیقآمیزی همچون «مکان اشتباه، زمان اشتباه»، «همه چیز جز حقیقت»، «آن شب» و «چگونه ناپدید شویم» توانسته جایگاه ویژهای نزد مخاطبان ادبیات معمایی پیدا کند. نقطهعطف کارنامهی او، برگزیده شدن کتاب «مکان اشتباه، زمان اشتباه» در باشگاه کتاب ریس ویترسپون بود که شهرت جهانی او را دوچندان کرد. آثار مکآلیستر به دهها زبان زنده دنیا ترجمه شدهاند.
جِن پشت پنجرهی بزرگ خانه ایستاده است و به خیابان تاریک و مهآلود نگاه میکند. شب هالووین نزدیک است و او منتظر تاد، پسر هجدهسالهاش مانده که هنوز به خانه برنگشته است. عقربههای ساعت از نیمهشب گذشتهاند و نگرانی مثل پیچکی سمی دور قلبش میپیچد. کِلی، همسرش، با آرامشی ذاتی که گاهی آزاردهنده میشود، سعی دارد او را آرام کند و به رختخواب بفرستد؛ اما غریزهی مادرانه نمیگذارد جن بخوابد. او کدوی هالووین را ناشیانه حکاکی کرده و شمعی درون آن روشن گذاشته است که شعلهاش در تاریکی سوسو میزند. خیابان ساکت است و فقط صدای باد پاییزی شنیده میشود که برگهای خشک را روی آسفالت میلغزاند. ناگهان سایهای در انتهای کوچه ظاهر میشود. تاد است که با قدمهایی شتابان و حالتی غیرعادی بهسمت خانه میآید. جن لبخندی از سر آسودگی میزند و آماده میشود تا بابت تأخیرش او را مؤاخذه کند؛ اما چیزی در حرکات تاد، لبخند را روی لبانش میخشکاند.
درست در همین لحظه، مردی غریبه از سوی دیگر خیابان به تاد نزدیک میشود. جن دستش را روی شیشهی سرد پنجره میگذارد و با وحشت صحنه را میبیند. تاد نمیایستد. او بهسمت مرد میدود و در یک لحظهی شوم، چاقویی را از جیبش بیرون میکشد و با خشونتی باورنکردنی به مرد حمله میکند. جن فریاد میکشد و با پاهای برهنه از پلهها پایین میرود. کلی هم با وحشت پشتسر او میدود. وقتی آنها به خیابان میرسند، کار از کار گذشته است. مرد غریبه روی زمین افتاده و خون سرخ و گرمش سنگفرش سرد خیابان را رنگین کرده است. تاد بالای سر او ایستاده، چاقوی خونین در دستش مانده و نگاهش خالی از هرگونه احساس انسانی است. پلیسها خیلی زودتر از آنچه انتظار میرفت سر میرسند؛ انگار در کمین بودهاند. جن سعی میکند جلوی آنها را بگیرد، فریاد میزند که پسرش هنوز بچه است؛ اما دستبند سرد فلزی دور مچهای تاد حلقه میشود.
تاد هیچ مقاومتی نمیکند و هیچ توضیحی نمیدهد. او فقط با نگاهی غریبه به مادرش خیره میشود و جملهای میگوید که دنیا را روی سر جن خراب میکند: «مجبور بودم.» جن در شوک فرو رفته است. او وکیلی باتجربه است که سالها در دادگاهها جنگیده؛ اما حالا در برابر این فاجعه ناتوان مانده است. کلی نیز مثل مجسمهای سنگی در گوشهای ایستاده و به پسرش نگاه میکند که سوار ماشین پلیس میشود. چراغهای قرمز و آبی روی صورتهای رنگپریدهشان میچرخند. جن به خانه برمیگردد و روی مبل میافتد. ذهنش پر از سؤالات بیپاسخ است. این پسر مهربان و باهوش که عاشق علم و ریاضیات بود، چطور تبدیل به یک قاتل شد؟ او با ناامیدی آرزو میکند کاش میتوانست زمان را به عقب برگرداند و جلوی این اتفاق را بگیرد. با این فکر و با اشکهایی که صورتش را خیس کردهاند، به خوابی سنگین و تلخ فرو میرود.