کاور اپیزود نود و هشتم پادکست اکوتوپیا - آقا غلامرضا تختی
تصویر پوریا بختیاری

پوریا بختیاری

نویسنده، طراح و گوینده پادکست اکوتوپیا

اپیزود شماره 98
فصل دوم

 آقا غلامرضا تختی

غلامرضا، غلامرضا را کشت

تختی فقط یک کشتی‌گیر نبود؛ یک نماد بود. آدمی که از دل فقر اومد، روی تشک قهرمان جهان شد و بیرون از تشک، پناه مردم. اما همین که پا به سیاست گذاشت، سرنوشتش تغییر کرد؛ از قهرمان ملی به چهره‌ای معترض. مرگش پر از ابهام بود؛ خودکشی یا چیزی بیشتر؟ هر روایتی که باشه، محبوبیتش یه چیزو نشون میده: تختی فقط مدال نگرفت، دل مردم رو گرفت.

این اپیزود، قصه مردیه که هنوز بعد از نیم قرن، اسمش با احترام و حسرت گفته میشه

نام تختی چگونه رمز شد؟ چرا نام او هنوز مانده است؟ تصویر و داستان‌های تختی در امروز ما هنوز جاری است. به اطرافتون نگاه کنید هنوز عکس تختی در مغازه‌ها روی دیواره  و نسل امروز با گرافیتی‌ها شمایل تختی را روی دیوار‌های شهر برقرار نگه داشته. آن غلامرضای اهل خانی‌آباد چگونه قهرمان شد و  چرا جهان پهلوان لقب گرفت و آقا تختی صدایش زدند؟ راز این همه سال زنده ماندن چه می‌تواند باشد؟ در این سال‌ها پاسخ‌های متفاوتی به این سوال داده شده. از جمله اینکه تختی در تاریخ ورزش ایران یکی از دو نفری بوده که برای اولین بار ایران را صاحب مدال طلای المپیک کرده‌اند و رکود‌های اولین برای همیشه پا بر‌جا می‌‌مانند. بعضی‌ها از این می‌گویند که چون تختی وارد صحنه‌ سیاست شد در نتیجه شهرتش محدود به صحنه‌های ورزشی نمی‌شد . بعضی‌ها به مردم داری اشاره کرده‌اند و بعضی‌ها به مرگ مرموز و پر از ابهام که باعث شده پرونده مرگ او همیشه باز بماند. حتی همین چندی پیش یکی از کشتی‌گیران مدیر شده از این گفت که تختی را خدا تختی کرد!  چیزی که در میان به آن اشاره نمی‌شود این است که تختی در دوران زندگی‌اش در قامت یک ستاره سرشناسِ روزگار قرار گرفت. یک استار ورزشی که به درخشیدن و تاثیر گذاری روی سکو‌های قهرمانی قناعت نمی‌کند در مقام  یک کنش‌گر اجتماعی و فعال سیاسی قرار می‌گیرد و نامش می‌شود یکی از معیار‌های سنجش آیندگان. این بدون شناخت عوامل و زمینه‌هایی که باعث شکل‌گیری یک ستاره در جامعه‌ی ایران می‌شود ممکن نیست. ابتدا باید صحنه‌ی ورزش حرفه‌ای مدرن  در ایران برپا می‌شد، بعد نیاز بود به رسانه‌هایی که بتوانند ستاره را در اختیار جامعه قرار دهند و در تعریف شمایل ستاره نقش اساسی ایفا کنند. این ستاره یک پا در سیاست داشت و عضو شورای مرکزی یک جبهه‌سیاسی منتقد و مخالف بود . تختی گاه نترس و هیجان زده به مصدق و جبهه‌ملی اعلام ارادت و وابستگی می‌‌کرد اما در نهایت بخش عمده‌ای زندگی سیاسی او مخفیانه بود. چرا که در بخش عمده‌ای از دوران فعالیت او جبهه‌ملی یک جریان سرکوب شده به حساب می‌آمد و فعالیت و همراه شدن با آن ممنوع بود. به همین خاطر این تشکیلات به شکل مخفیانه فعالیت می‌کرد. از همین رو بسیاری از دوستان ورزشی یا معاشران او در جریان جزئیات زندگی سیاسی او نبودند . به همین خاطر بسیاری از این دوستان تختی به خصوص در دوستان کشتی‌گیرش از این گفته‌اند که تختی را چندان هم سیاسی ندیده‌اند و ابراز ارادتی کلی به مصدق داشته است. طبیعی‌است که  تختی در اردوی تیم کشتی  دوستانش را در جریان جلسه‌ی‌های جبهه‌‌ی ملی قرار نمی‌داده. چون هم خودش درگیر یک فعالیت مخفیانه بوده و هم می‌توانسته برای اطرافیانش ایجاد دردسر کند. پس ناگزیر خواهیم بود سرکی به سوی داستان‌های جبهه‌ی ملی بکشیم اما پیش از گفتن از آن ستاره‌ی روزگار بهتر است در همین آغاز پاسخی داشته باشیم به یکی از سوال‌های تاریخ معاصر ایران. غلامرضا تختی خودکشی کرد یا او را کشتند و با ترور از سراه برداشتند؟ پاسخ به این سوال در همین ابتدا ذهن را از کنجکاوی درباره‌ی این سوال همیشه برقرار خلاص می‌کند. پس برسیم به ۱۷ دی ۱۳۴۶ آن روز که غلامرضا تختی آنکه در دوران حیاتش جهان پهلوان نامیده شد و به نام او  این جایگاه در فرهنگ ایرانی ایجاد شد به زندگی خود در ۳۷ سالگی در اتاق شماره۲۳ هتل آتلانتیک پایان داد. یعنی خودکشی کرد اما به احتمال این نظر برای همیشه مخالفانی خواهد داشت. زندگی تختی به شکل عجیبی دراماتیک است و بخشی از این درام به واسطه‌ی این سوال بی‌پاسخ رقم می‌خورد. شکل مرگ تختی، در دسترس نبودن بعضی از اسناد و در در نهایت وضعیت قهرمان نسبت به حاکمیتِ وقت  به گونه‌ای است که نمی‌توان حکم قطعی درباره‌ی مرگ او داشت. اما در نهایت با توجه به اسناد و روایت‌ها به نظر این راوی چنین آمد که غلامرضا تختی خودکشی کرده است.

غلامرضا تختی ۱۵ دی ماه ۱۳۴۶ بعد از مشاجره‌ای با همسرش از خانه خارج می‌شود. دلیل مشاجره آنگونه که در همان روز‌های بعد از مرگ تختی از سوی شهلا توکلی، همسر غلامرضا تختی، در رسانه‌ها عنوان شده  بر سر کلید کمدی در خانه آغاز می‌شود  که پیش یکی از خواهران تختی بوده . شهلا توکلی می‌گوید که مهمان دارند و می‌خواهد کمد را تمیز کند و از تختی می‌خواهد که کلید کمد را از خواهرش بگیرد از همین‌جا جر و بحث بالا می‌گیرد. اما حتما که دلیل اختلاف‌ها فقط بر سر این موضوع نبوده. آن روز حدود چهارده ماه از ازدواج این دو و حدود چهار ماه از بچه‌دار شدن‌شان می‌گذشت. این دو آبان ماه سال ۱۳۴۵ به عقد یکدیگر درآمدند، مراسم عروسی اسفند ماه همان سال برگزار شد و شهریور ۱۳۴۶ فرزند‌شان به دنیا آمد. عروس و داماد ابتدا خانه‌ای اجاره‌ای  در حوالی بلوار کشاورز امروز برپا کردند که این خانه دوامی چندانی نداشت. عمده‌ی روایت‌ها اشاره به این دارد که غلامرضا تختی از پس تامین هزینه‌ی این خانه بر نمی‌آید و بعد از چند ماه به همراه شهلا به خانه‌ی تجریش نقل مکان می‌کند که مادر و خواهر تختی در آن زندگی می‌کردند. خانه تجریش کوچک نبود.  ۶۷۱ متر بوده و تختی آن را با پاداش ۵۰ هزار‌تومانی که برای مدال طلای المپیک ۱۹۵۶ ملبورن دریافت کرد به قیمت ۴۸ هزار تومان خریداری کرده بود. بازگشت به این خانه رو در رویی‌هایی میان همسر تختی  با خواهرانش را در پی داشت. اما این تنها بحران روحی و روانی آن روز‌های تختی به حساب نمی‌آمد. حال و احوال او را می‌توان از میان یادداشت‌های آخرین دفترچه یادداشتش دریافت. آنجا که در فروردین سال ۱۳۴۶  در روز‌های نوروز نوشته است: «زندگی موقعی شیرین است که خود را برای ترک آن آماده کنیم؟» یا که اردیبهشت همان سال یک سوال کوتاه را یادداشت روزانه کرده است:«چرا مرا آفریدی؟»

آن هنگام که تختی در دفترچه یادداشت‌هایش اینچنین می‌نوشت، همسرش باردار بود و آن‌ها در انتظار فرزندی بودند. افسرده حالی‌ای که در روز‌های نوروز یا به هنگام چشم انتظاری برای نو رسیده‌ای نازل و حاصل می‌‌شود خبر از افسردگی عمیق می‌دهد اما این را ما بعد از مرگ  قهرمان و به واسطه‌ی عمومی شدن لحظه‌های زندگی شخصی او می‌‌دانیم. در عرصه‌های عمومی تا آخرین روز‌ها او تختی قهرمان بود. ستاره‌ی سرشناسی که زندگی به کامش نشان می‌داد و مشکلی جز سرشاخ شدن با حاکمیت نداشت. تختی در یادداشتی که مهر ۱۳۴۶ یعنی حدود سه ماه پیش از مرگش در نشریه روشنفکر منتشر شده نوشته است:« زندگی داخلی من با آرامش و سکوت و توافق می‌گذرد. با همسرم شهلا که در آبان ماه گذشته با هم ازدواج کردیم، یک زندگی راحت و بی‌دردسر دارم و بابک، پسر کوچکم، روشنایی خانواده ماست». تختی در حالی این تصویر را به جامعه ارائه می‌کرد که بر اساس همان آخرین دفترچه‌‌ی یادداشت‌هایش او در همان روز‌ها  در زندگی خانوادگی با مشکلات زیادی روبرو بود. مرداد ماه همان سال در دفترچه‌اش یادداشت کرده بود:«هیچ مبارزه‌ای مرا خسته نکرد، جز از موقعی که به فکر ازدواج افتادم». حتی امروز که بعد  بیش از نیم قرن به زندگی او نگاه می‌کنیم به نظر می‌آید او از مبارزه‌های بسیاری خسته بود. علاوه بر صحنه‌ی ازدواج در صحنه‌های ورزش و سیاست هم با شکست و ناکامی روبرو شده بود. قهرمان در چنین وضعیتی بعد از دعوای خانوادگی ۱۵ دی ماه از خانه بیرون می‌زند. خواهرش بعد از مرگ او تعریف می‌کند که به هنگام خروج از خانه او را دیده که چشمانی گریان داشته. خواهر می‌گوید که طاقت دیدن اشک‌های برادر را ندارد و برادر پاسخ می‌دهد کاری خواهد کرد که دیگر کسی اشکش را نبیند چرا که تصمیمی گرفته است که باعث راحتی همه می‌شود. تختی بعد از خروج از خانه به سراغ دوستانش می‌رود. از خلال روایت‌ها به نظر می‌آید همان عصر جمعه تماسی با خانه‌ی محمد‌علی فردین دوست کشتی‌گیر و آن روز‌ها بازیگرش داشته که فردین در آن لحظه به همراه خانواده در سفر بوده. این تماس از این لحاظ صاحب اهمیت است که سال‌ها بعد فردین از این گفت که تختی چندین بار درباره‌ی خودکشی با او و همسرش صحبت کرده  و آن‌ها با اشاره به اینکه او قهرمان ملی یک کشور است و خودکشی برای مسلمان مقیدی همچون او گناه است، تختی را آرام می‌کرده‌اند. چه بسا آن روز هم تختی به دنبال گوش شنوایی بوده برای گفتن و سبک کردن خود.

تختی آن شب اما دیگر به خانه نمی‌رود. او سر از هتل یکی از دوستانش در می‌آورد. هتل آتلانتیک آن روز‌ها و هتل اطلس امروز. هتل برای یکی از دوستان تختی به نام امیرحسین ساعد بوده است. دوستی این دو به دوران جوانی‌شان باز می‌‌گشته. چنانچه از روایت‌های ساعد بر می‌آید او هم در جوانی مصدقی به حساب می‌آمده و همین یکی از دلایل دوستی و مراوده‌ی این دو بوده. علاوه بر این او هم دستی در ورزش داشته و  در مجموعه ورزشی بانک ملی دست به کار بوده. هتل او یکی از پاتوق‌های تختی بوده و تختی گاهی ملاقات‌های کاری‌اش را در همین هتل برگزار می‌کرده است. اینچنین تختی جمعه شب را در اتاق شماره‌ی ۲۳ هتل آتلانتیک می‌گذراند. صبح شنبه بعد از صحبتی کوتاه با ساعد راهی محضرخانه‌ای برای ثبت رسمی وصیت‌نامه‌اش می‌شود . تاریخ ثبت شده در وصیت‌نامه‌ی محضری تختی ۱۶ دی ماه است. او آن روز همچنین به دیدار یکی از دوستانش در شرکت دخانیات می‌رود و از او تعدادی گلوله شکاری می‌گیرد. آنگونه که از گزارش‌ها بر می‌آید تختی آن روز‌ها یک تفنگ شکاری هم همراه داشته است. به نظر می‌آید تختی در آن لحظه‌ها هنوز درباره‌ی خودکشی یا چگونگی خودکشی مطمئن نبوده است؟ تختی شکارچی حرفه‌ای نبود. آن روز‌ها هنوز ایده‌های محیط زیستی مانند امروز در جامعه نبود و شکار یکی از تفریحات عمومی به حساب می‌آمد. در میان عکس‌های باقی مانده از تختی عکسی هم دیده می‌شود که او را بعد از شکار یک پرنده نشان می‌دهد اما وقتی روایت‌ها را کنار هم می‌چینیم در برنامه‌ی آن روز‌های تختی خبری از شکار نبوده است. به نظر می‌آید مطرح کردن شکار یکی برای این بوده که دوست هتلدار نسبت به اقامت او در هتل مشکوک نشود و از سوی دیگر بهانه‌ای برای منطقی جلوه دادن همراه داشتن اسلحه شکاری بوده است. تختی شامگاه شنبه را پیش یکی از دوستان و شریک کاری‌اش محمد‌علی جوادزاده می‌گذراند. در این معاشرت هیچ اشاره‌ای به اقامتش در هتل نمی‌کند. در آن زمان تختی به همراه جوادزاده زمینی زمینی ۱۰ هکتاری را به قصد کشاورزی در نزدیکی‌های چالوس خریداری کرده بودند. تختی و جوادزاده این زمین را به مبلغ ۶۰ هزار تومان خریده  بودند که ۳۰ هزار تومان سهم تختی می‌شد. تختی در آن زمان پولی نداشت. ماشینش ۹ هزار تومان قیمت داشت  و فروشنده آن را  به عنوان بخشی از پول قبول کرده بود. برای ما بقی پول تختی از بانکی در خواست وام کرده بود. آن شب در اصل تختی به سراغ جواد زاده رفت بود تا خبر بدهد که بانک با یک وام ۱۰ هزار تومانی موافقت کرده است. به نظر می‌آید تا آن شامگاه ۱۶ دی هنوز تختی تصمیم قطعی‌ای برای پایان دادن به زندگی‌اش نداشته است. بنا به روایت جواد زده در پایان معاشرت تختی با او قرار می‌گذارد که یکشنبه بعد‌ از ظهر  به همراه دوست دیگر‌شان حسین عرب راهی چالوس شوند تا هماهنگی‌های لازم برای انتقال پول به فروشنده زمین را انجام دهند. در پایان این معاشرت تختی اشاره‌ای به اقامتش در هتل نمی‌کند.  تختی در این شب احتمالا بعد از خداحافظی با دوستش تماسی هم با خانه می‌گیرد و برای آخرین بار با شهلا توکلی صحبت می‌کند. محتوای این مکالمه با کم و زیاد‌هایی  در همان گفت و گو‌های توکلی با مطبوعات در روز‌های بعد از مرگ تختی عنوان می‌شود. در این دو سه گفت و گوی باقی مانده مشخص است که تختی در این مکالمه به همسرش می‌گوید که دیگر به خانه باز نخواهد گشت و از شهلا توکلی می‌خواهد که با فرزند‌شان پیش پدر شهلا بروند. تختی بار دیگر به هتل بازمی‌گردد. یکی از مواردی که نشان می‌دهد تختی تا لحظه هنوز تصمیم قطعی برای مردن و نبودن نداشته وجود یادداشت‌ها و وصیت‌‌های دیگری است که از او باقی مانده . در این یادداشت‌ها ساعت‌های برزخی تختی مشخص است. در یکی از این یادداشت‌ها که آخرین یادداشت تختی در ۱۶ دی ماه به نظر می‌آید نوشته است:« امروز شنبه ۱۶ دی است. ساعت ۲۴ را نشان می‌دهد. تا ساعت ۱۲ شب همواره در صدد بودم که خودم را از بین ببرم. اکنون ساعت ۱۲ شب است. هنوز درباره‌ی به آخر رساندن عمر خویش تصمیم قطعی نگرفته‌ام. با خود هزاران فکر کرده‌ام . به بابک می‌اندیشم. به زندگی‌ام می‌اندیشم که پس از مرگ تباه می‌شود. بابک بی‌پدر می‌شود…نمی‌دانم چه کنم. آیا خود را از بین ببرم یا صبر کنم…فردا تصمیم خواهم گرفت… آب خوردم و خوابیدم»

یادداشت‌های بعدی نشان می‌دهد که تختی تا ظهر ۱۷ دی ماه خواب بوده. نوشته است:«دیشب نتوانستم تصمیم بگیرم، تا ظهر امروز خوابیده بودم». چند ساعت بعد در یادداشت دیگری نوشته است:« ساعت سه بعد از ظهر است. مرگ به طرفم می‌آید. او را در فاصله‌ی چند قدمی خودم می‌بینم ولی از او استقبال می‌کنم». بر اساس این یادداشت تصور نکنید که تختی مرگی آرام، در نتیجه نشئگی مواد خودکشی داشته است. نیم ساعت بعد از این یادداشت تختی باز دست به قلم شده  و نوشته است:« ساعت ۳:۳۰ است. بدنم می‌لرزد. پشتم تیر می‌کشد. مرگ چه سخت و وحشت انگیز است. چشم‌هایم سیاهی می‌رود . دیگر نمی‌توانم بنویسم. دست‌هایم خشکیده و می‌لرزد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. دیگر نمی‌توانم بنویسم. دست‌هایم خشکیده و می‌لرزد»

 تختی برای آن روز چند قرار ملاقات داشت. از جمله  قرار بود در مراسمی مربوط به ختم مهدی دری،سردبیر وقت کیهان ورزشی حاضر باشد. مهدی دری از دوستان صمیمی تختی بود. در زندگی ورزشی تختی نقش بسیاری داشت و خیلی‌ها او را مشاور تختی می‌دانستند. غیبت تختی در این مراسم به چشم حسین عرب دوست دیگر تختی می‌آید اما از این دوستان هیچکس در جریان به هتل رفتن تختی نبود. جواد‌زاده هم عصر آن روز را منتظر آمدن تختی بود که راهی چالوس شوند با خانه تختی تماس می‌گیرد و شهلا همسر تختی می‌گوید که خانه نیست. در سوی دیگر و در خانه تختی هم همسرش تهدید تختی در آخرین تماس تلفنی را جدی نگرفته بود. این وضعیت بی‌خبری که شاید کاری برایش پیش آمده و حالا می‌آید تا دوشنبه صبح، ۱۷ دی ماه طول می‌کشد. به هر حال تختی در هتل ساکن بود. صبح روز دوشنبه یکی از کارمندان هتل متوجه پنچری ماشین تختی می‌شود با اتاق او تماس می‌گیرند و کسی جواب نمی‌دهد. به مدیر هتل اطلاع می‌دهند که آن لحظه در هتل نبوده. با توجه به اینکه روز گذشته هم تختی را کسی ندیده بوده است. نگرانی بالا می‌گیرد. مدیر از کارمندان می‌خواهد که پشت در اتاق بروند و در بزنند. تختی که پاسخ نمی‌دهد مدیر هتل با کلانتری تماس می‌گیرد. ماموران به هتل می‌روند، مجوز شکستن در صادر می‌شود ، وقتی داخل اتاق می‌روند با جسد تختی روبرو می‌شوند. نکته اینجاست که آن زمان سرویس حوادث دو بنگاه بزرگ مطبوعاتی کشور یعنی مجموعه‌ی کیهان و اطلاعات از اهمیت بسیاری بر‌خوردار بودند و عمده‌ی رقابت‌های رسانه‌ای در این حوزه قرار می‌گرفت. خبرنگاران این حوزه‌ها روابط خاص خود را با کلانتری‌ها، پزشکی قانونی و دادگستری داشتند. از جمله خبر اینکه به احتمال خبر ناگواری در اتاقی که تختی ساکن آن است وجود دارد خیلی زود به تحریریه‌ی روزنامه‌ی کیهان رسید. از همین رو خبرنگار کیهان هم یکی از کسانی بوده که بعد از صدور مجوز شکستن در حدود ساعت ۱۰:۳۰ وارد اتاق می‌شود. او در گزارشش نوشته است: «جسد تختی که کبود و متمایل به سیاه شده بود به پشت روی تخت قرار داشت و روی جسد پتویی کشیده شده و یک شورت و زیر پیراهنی  به تن داشت.» در همین گزارش اشاره شده در کنار جسد تعدادی قرص آسپیرین، سه قرص قرمز رنگ و یک لیوان با مایعی بی‌رنگ هم دیده می‌شده است. جسد تختی بنا بر دستور مراجع قضایی برای آزمایش و کالبد شکافی به پزشکی قانونی منتقل می‌شود. در میان اسناد منتشر شده‌ی ساواک  نخستین گزارش در مورد این واقعه مربوط به همان  ۱۸ دی ماه است که در گزارشی به دفتر ویژه‌ی اطلاعات شرحی از واقعه داده شده. چنانچه از گزارش بر می‌آید در آن لحظه هنوز خود گزارش نویس هم روی جزئیات حادثه مسلط نبوده . در گزارش  تنها اشاره کرده که تختی با خوردن مواد سمی خودکشی کرده و یادداشتی بالای سرش بوده که در آن نوشته کسی مسئول مرگ او نیست. نکته‌ای که به نظر گزارش نویس صاحب اهمیت بوده رابطه‌ی تختی با مهندس حسیبی بوده که نامش در وصیت‌نامه‌ی رسمی تختی آمده است و تختی سرپرستی فرزندش را به او سپرده. مهندس کاظم حسیبی یکی از چهره‌های جبهه‌ی ملی و یکی از همراهان دکتر مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت ایران بود. به دلیل اهمیت نام حسیبی در زندگی تختی همینجا باید کوتاه به معرفی او بپردازیم. حسیبی درس خوانده‌ی پلی‌تکنیک پاریس بود. دو دوره در مجلس شورای ملی حضور داشت و یکی از اعضای کمیسیون مختلط نفت به حساب می‌آمد. این کمیسیون از نمایندگان چند وزارتخانه تشکیل شده بود که پروژه ملی شدن صنعت نفت را در دولت مصدق سازماندهی می‌کردند. علاوه بر این حسیبی یکی از اعضای شورای مرکزی جبهه‌ی ملی دوم بود و از چهره‌‌های خوش نام این جبهه هم به حساب می‌آمد. حسیبی با تختی نسبت خانوادگی داشت. در میان گزارش‌های ساواک جایی تختی خواهر زاده‌ی حسیبی معرفی شده و در گزارشی دیگر آمده که پسر خاله بوده‌اند که درست به نظر نمی‌آید. به نظر می‌آید این دو از طرف مادران‌شان نسبت فامیلی با هم پیدا می‌کرده‌اند. به هرحال به نظر می‌آید در لحظه‌ی تنظیم گزارش اولیه ساواک مامور امنیتی مد نظر داشته مقام‌های بالادستی را در جریان این واقعه قرار دهد و هنوز روی موضوع اشراف کامل اطلاعاتی نداشته است. سیستم امنیتی حدود ۱۰ ما پیش،  از پس مدیریت و کنترل مراسم خاکسپاری و مراسم‌‌های درگذشت دکتر مصدق، رهبر در حصر جبهه‌ی ملی، برآمده بود اما این بار شرایط فرق می‌کرد و پای یک ستاره مردمی در میان بود. سرعت انتقال خبر با توجه به ابزار و وضعیت رسانه‌ای در آن روزگار بسیار بالا بود. جسد حدود ساعت ۱۲:۳۰ به پزشکی قانونی می‌رسد اما گزارش‌های مطبوعاتی نشان می‌دهد که از همان موقع سیل جمعیت به سوی پزشکی قانونی راهی شده‌ بودند . این در حالی بود که هنوز هیچ یک از رسانه‌های رسمی خبر را منتشر نکرده بودند. آن زمان دو روزنامه‌ی اصلی کشور یعنی کیهان و اطلاعات به اصطلاح عصر‌ها منتشر می‌شدند. کمتر از یک ماه بود که روزنامه‌ی آیندگان شروع به کار کرده بود و چند ماهی از شروع به کار تلویزیون ملی می‌گذشت. البته تلویزیون از سال ۱۳۳۷ در ایران آغاز به کار کرد اما تلویزیون ملی همان سال ۱۳۴۶ شروع به کار کرده بود. تلویزیون هم خبر درگذشت تختی را در خبر شبانگاهی اعلام کرد. همه‌ی جمعیتی که خود را به پزشکی قانونی رسانده بودند این خبر را تلفنی  و در گوشی شنیده بودند. خانواده و دوستان تختی ابتدا به این فکر می‌کردند که خاکسپاری بامداد سه شنبه انجام شود اما سازمان امنیت می‌دانست این یعنی جمعیت بیشتر. یعنی رسیدن آدم‌ها از شهر‌های دیگر و شکل گیری یک جمعیت بزرگ که بخش عمده‌ای از آن‌ها که اگر نگوییم این مرگ را یک ترور حاکمیتی می‌دانستند اما با دیده شک به آن می‌نگریستند. از همین رو سیستم امنیتی روی برگزاری هرچه سریع‌تر مراسم خاکسپاری تاکید داشت. پیکر تختی چیزی بین دو تا سه ساعت در پزشک قانونی می‌ماند و بعد راهی مراسم خاکسپاری شد. در جواز دفن علت مرگ قید نمی‌شود پزشکی قانونی اعلام می‌کند که نتیجه‌ی آزمایش‌ها را بعد‌تر اعلام خواهد کرد. جسد در آمبولانسی گذاشته می‌شود تا به سمت ابن‌بابویه حرکت کند اما فشار جمعیت به گونه‌ای بود که در حوالی میدان ارگ دیگر امکان حرکت آمبولانسِ حامل جسد نبود. گفته‌اند در اینجا سرهنگ طاهری نامی که فرمانده میدانی پروژه خاکسپاری محسوب می‌شده دست به ابتکاری می‌زند. اعلام می‌کنند که مراسم به فردا موکول شده و آمبولانس به پزشکی قانونی باز‌خواهد گشت. اینچنین مسیری برای آمبولانس باز می‌شود اما ناگهان آمبولانس یه سمت میدان توپخانه تغییر مسیر داده و از آنجا خود را به  قبرستان ابن بابویه می‌رساند. زمانی که مراسم خاکسپاری در حوالی ساعت ۵:۳۰ آغاز می‌شود تازه بسیاری به واسطه‌ی صفحه‌ی یک و اخبار روزنامه‌های کیهان و اطلاعات در جریان خبر مرگ تختی قرار گرفتند. از اینجا سوال غلامرضا تختی کشته شد یا که خودکشی کرد به تاریخ ایران معاصر ضمیمه می‌شود.

کسانی که اعتقاد به ترور شدن تختی دارند ناگزیرند که تمامی دست نوشته‌های باقی مانده‌ای که از تختی در هتل به دست آمد ساختگی تصور کنند. این یادداشت‌ها شامل آخرین نوشته‌های تختی روی کاغد‌هایی که از هتل گرفته بود و دفترچه‌ی یادداشت‌هایش می‌شود اما جعلی تصور کردن وصیت‌نامه‌ی رسمی تختی که ۱۶ دی ماه تنظیم شده کار دشواری است. هرچند ادبیات به کار رفته در این وصیت‌نامه‌ها نتیجه‌ی قلم دفتر‌داران است اما تاکید صاحب وصیتنامه مبنی بر اینکه در وصیت‌نامه اشاره شود که  بازماندگان یعنی خواهران و برادرش و سرپرستی که برای فرزندش مشخص کرده، یعنی مهندس حسیبی، درحق فرزندش کوتاهی نکنند نشان می‌دهد این وصیتنامه برای همان روز‌ها و همان وضعیت تنظیم شده. از طرفی حدود یک ماه پیش از این تختی دست به یک تقسیم ارث دیگر زده بود و خانه‌ی تجریش را به نام خواهران خود کرده بود. تختی این کار را در دفترخانه‌ای انجام داد که به طور معمول کارهای ثبتی و حقوقی خود را در آنجا انجام می‌داد اما برای ثبت وصیتنامه‌ی رسمی خود به همان دفتر‌خانه‌ی همیشگی رجوع نکرد. صاحب آن دفتر‌خانه بعد از مرگ تختی گفت با توجه به واگذاری خانه اگر تختی برای ثبت وصیت‌نامه‌‌‌ی رسمی‌اش هم به دفتر او مراجعه می‌کرد او متوجه قصد و منظور او می‌شده و از همین رو تختی به دفتر‌خانه‌ی دیگری رفته است که حرف بی‌راهی نیست. ثبت وصیت‌نامه رسمی یک روز پیش از مرگ، از سوی دیگر تقسیم اموال در حدود یک ماه پیش از مرگ این گفته‌ی نزدیکان تختی را که او تلخ اندیش شده بود و از مرگ سخن می‌گفت را قوت می‌بخشد. پذیرفتن اینکه ساواک چنان سیستم امنیتی پیچیده‌ و زبردستی بوده که عملیات خود را فردای ثبت یک وصیت‌نامه انجام داده دشوار است. البته ساواک هم توانایی‌ها و قلدری‌هایی داشته اما بیشتر مربوط به لحظه‌هایی می‌شده که متهم دست بسته در اتاق بازجویی بوده باشد. مگر اینکه بخواهیم پرنده‌ی خیال را پرواز بدهیم و بگوییم که خود آن وصیت‌نامه رسمی مهر شده و تمبر خورده هم جعلی بوده  که این هم بعید است. ۱۱ سال بعد از مرگ تختی انقلابی در این کشور رخ داد و بازار افشاگری گرم بود که اتفاقا مرگ تختی یکی از موضوع‌های داغی بود که افکار عمومی در ارتباط با آن تشنه‌ی شنیدن اخبار و روایت‌های جدید بود. جعلی بودن یک وصیتنامه چیزی نبود که آن روز‌ها بخواهد پنهان بماند.

علاوه بر این می‌دانیم که آخرین دفترچه و یادداشت‌های تختی پیش از اینکه به دست ساواک برسد سر از تحریریه‌ی روزنامه‌ی کیهان در آورد. این هم از آن داستان‌هاست که گویی رخ داده‌اند تا روند زندگی پر از درام تختی حتی بعد از مرگ هم متوقف نشود. این داستان دو راوی داشته است. یکی حسین عدل،سردبیر وقت روزنامه‌‌ی کیهان، و دیگری فیروز گوران که آن زمان به نوعی دستیار عدل بوده و بعد‌تر به یکی از روزنامه‌نگاران تاثیر گذار تاریخ مطبوعات تبدیل شد. برادر همسر فیروز گوران آن زمان یکی از افسران کلانتری‌ای بود که هتل محل مرگ تختی در منطقه‌ی استحفاظی آن قرار داشت. این آشنا می‌شود یکی از منابع خبری روزنامه‌ی کیهان. در جایی گوران با سردبیر روزنامه تماس می‌گیرد و می‌گوید در وضعیتی است که می‌تواند دفترچه و یادداشت‌های تختی را با خود به روزنامه بیاورد. به زبان ساده یعنی آن‌ها را بدزدد که سردبیر هم تاکید می‌کند که حتما این کار را انجام دهد و مسئولیت کار را قبول می‌کند. عدل بعد‌تر بابت این کار تحت تعقیب قضایی قرار گرفت. هر چند این کار باعث می‌شود که در یک رقابت مطبوعاتی تاریخی  رسانه‌ی رقیب را پشت‌سر بگذارد. اصل این دفترچه و یادداشت‌ها و بعد‌تر هیچگاه دیده نشد و در دسترس عموم قرار نگرفت. اما می‌دانیم که این یادداشت‌ها از سوی نهاد امنیتی در اختیار روزنامه قرار نگرفته و اصلا نهاد امنیتی در این زمینه عقب‌تر از روزنامه‌نگارِ در میدان بوده است. در نظر داشته باشید که گوران یک روزنامه نگار چپ‌گرا با سابقه‌ی بازداشت و زندان و فعالیت‌های انقلابی است. در آن یک روز یا چند ساعتی که یادداشت‌ها و دفترچه در اختیار روزنامه‌ی کیهان بود تعداد از روزنامه‌نگاران این مجموعه هم اصل آن را دیده‌اند که یکی از آن‌ها مهدی دری، سردبیر کیهان ورزشی و دوست تختی بوده. البته که ذهن شکاک یا مدافعان دو آتیشه‌ی ایده‌ی ترور و به قتل رسیدن تختی می‌توان چنین درنظر بگیرند که این یادداشت‌ها جعل و قبل از باز شدن در اتاق از سوی نهاد مجری ترور برای وارونه جلوه دادن واقعیت و رد گم کردن در اتاق قرار گرفته. البته خیال‌پردازی را می‌توان از حقوق اولیه‌ی انسان‌ها دانست و به طور کل مردم برای روایت ساختن منتظر اجازه‌ی هیچ نهاد امنیتی یا حتی پژوهشگر و محققی نمی‌شوند.

اما مدافعان نظریه‌ی ترور شدن تختی همواره با یک مشکل بزرگ دیگر روبرو بوده‌اند. آن هم اینکه عمده‌ی بستگان و آشنایان و دوستان ورزشکار و سیاسی تختی پای ایده‌ی ترور شدن تختی نه ایستادند. در نظر داشته باشید تعدادی  از این دوستان که می‌گوییم مخالفان زندان افتاده و سختی کشیده از حاکمیت بودند. یا در سال‌های بعد از انقلاب ایده‌ی کشته شدن تختی به مذاق حاکمان جدید خوش می‌آمد و گوش‌های شنوای زیادی می‌توانست داشته باشد و رسانه‌های رسمی از شنیدن چنین حرفی استقبال می‌کردند اما باز هم از میان خانواده و دوستان نزدیک کسی پا پیش نگذاشت تا پرچمدار این ایده باشد. در حالی که همسر تختی، شهلا توکلی، در آن زمان می‌توانست انگیزه‌ی شخصی برای این موضوع داشته باشد. انگشت اتهام زمانی سوی او چرخیده بود همراهی او با ایده‌ی ترور شدن تختی می‌توانست در حکم تبرئه شدن او نزد افکار عمومی باشد اما او فقط تا چند روز بعد از مرگ تختی سخن گفت و بعد برای همیشه در اینباره سکوت اختیار کرد. نکته اینجاست که بسیاری از نزدیکان تختی این صحبت از مرگ و خودزنی را از زبان او شنیده بودند یا که احوال تختی را در چند ماه آخر زندگی‌اش به گونه‌ای  دیده بودند که خود‌زنی او را برای‌شان باورپذیر می‌کرد. همسر و همچنین خواهران تختی از همان ابتدا مرگ تختی را چیزی به غیر از خودکشی ندانستند. محمد‌علی فردین اشاره کرد که تختی با او درباره‌ی خودکشی صحبت کرده بوده است. عمده‌ی  دوستان هم حزبی و هم جبهه‌ای تختی هم سخنی از ترور نگفتند. حتی گزارش نویسان ساواک اشاره کرده‌اند که در میان اعضای جبهه‌ی ملی صحبت از  این بوده که تختی چرا با خودکشی دست به گناه کبیره زده و این شایسته‌ی جهان پهلوان نبوده است. اما در مقابل آن‌ها که اعتقاد  دارند تختی به قتل رسیده نیز دلایل و نکته‌هایی را به میان می‌گذارند. از جمله‌ی این‌ها مربوط است به زخمی روی سر و یک خونِ بی‌رد. پنج نفر از دوستان کشتی‌گیر و سیاسی تختی گفته‌اند که در پزشکی قانونی یا غسال‌خانه متوجه زخم و شکستگی در پشت سر او شده‌اند که ردِ خون از آن جاری بوده است. البته بعد‌تر توضیحی برای این زخم داده شد. در سال‌های بعد از انقلاب فرامرز خدادیان خبرنگار سرویس حوادث روزنامه کیهان که به هنگام باز کردن در اتاق هتل از سوی پلیس آنجا بوده می‌گوید که به هنگام انتقال جسد پیکر تختی از دست یکی از ماموران پزشکی قانونی لیز می‌خورد و در نتیجه اصابت با زمین شکاف بر می‌دارد و خون جاری می‌شود. ۲۶ دی ماه خبر کوتاهی در دو روزنامه کیهان و اطلاعات منتشر شد که در آن اعلام شده بود که آزمایش‌های پزشکی قانونی نشان می‌دهد که تختی با مصرف تریاک و قرص‌های باربی‌توریک خودکشی کرده است. باربی‌توریت‌ها یک دسته دارویی هستند که آن سال‌ها به عنوان آرامش بخش و قرص خواب‌آور استفاده می‌شدند و گویا داروی رایجی هم برای خود کشی محسوب می‌شده. در این گزارش کوتاه تاکید شده که هیچ نشانه ضرب و جرحی در بدن تختی دیده نمی‌شود. اشاره نکردن به رد خون و زخم روی سر می‌توان به این دلیل بوده باشد که ساواک نگران این بوده که کوچکترین اشاره‌‌ای به رد خون یا وجود زخم باعث تقویت شک کشته شدن تختی در افکار عمومی خواهد شد. از آنجا که در اینجای جهان نهاد‌های امنیتی همواره در افکار عمومی تشکیلات دروغ سازی و دروغ‌گویی بوده‌اند بی‌راه نیست که بگوییم  توضیحات هیچ نهادی در مورد زخم روی سر مورد قبول مردم قرار نمی‌گرفته از همین رو شاید در گزارش پزشکی قانونی اشاره‌ای به آن نشده. جالب اینکه این خبر پزشکی قانونی آن زمان خیلی مورد توجه قرار نمی‌گیرد. هنوز هم گاهی گفته می‌شود که پزشکی قانونی دلیل مرگ تختی را اعلام نکرده. این بیش از همه به نحوه‌ی اعلام این خبر باز می‌‌گردد. هیچ اشاره‌ای به این خبر در صفحه اول دو روزنامه‌ی کیهان و اطلاعات نشده در حالی که آن روز‌ها بسیار خبر مهمی محسوب می‌شده.  از طرفی چون همان روز‌ها فشار ساواک روی نشریات برای نپرداختن به تختی آغاز شده بود این خبر امکان انتشار دوباره در رسانه‌های دیگر هم پیدا نمی‌کند. به طور کل اگر پرونده پزشکی قانونی تختی در دسترس بود چه بسا امروز اظهار نظر درباره‌ی مرگ او می‌توانست از قطعیت بیشتری برخوردار باشد اما این پرونده در حال حاضر در  سازمان پزشکی قانونی در دسترس نیست. احتمال داده می‌شود که همان سال‌ها با توجه به اینکه پزشکی قانونی زیر نظر دادگستری بوده تحت اختیار نهاد بالا دستی قرار گرفته یا شاید به دلیل اهمیت موضوع سر از ساواک در آورده باشد که در این صورت ممکن است هنوز تحت اختیار نهاد‌های امنیتی باشد.

اما چرا در همه‌ی این سال‌ها با اینکه معتقدان و علاقمندان ایده‌ی ترور شدن تختی از سوی حاکمیت مستقر سند معتبر و قابل باوری ارائه نداده‌اند اما همچنان ایده‌شان در جامعه گوش شنوا دارد. بخشی از این به مسئله به وضعیت و نسبت قهرمان با حاکمیت باز می‌گردد. برای مشخص کردن این مسئله هم باید به یک سوال پاسخ بدهیم که غلامرضا تختی به چه میزان درگیر فعالیت‌های سیاسی بود؟ گاهی مدافعان سلطنت چنین می‌گویند که تختی مورد سوء استفاده جبهه‌‌ی ملی قرار گرفت و حضور او در این جریان سیاسی یک حضور تشریفاتی و تزئینی بوده و این را باید به حساب موفقیت این جریان سیاسی در جذب ستاره‌ی سرشناس روزگار دانست. در نهایت هم حرف می‌رسد به اینجا که همین مداخله‌ی بی‌جا در سیاست در بهم ریختگی احوال تختی تاثیر بسیاری داشته و در نهایت یکی از  عوامل خودکشی او بوده. اما آنچه از اسناد و گزارش‌ها بر می‌آید چنین نظری را تایید نمی‌کند. پیوست و ارتباط تختی با جبهه‌ی ملی مربوط به دوران قبل از شهرت او  می‌شود. تختی در زمان نخست‌وزیری محمد‌مصدق یک مصدقی دو آتیشه به حساب می‌آمد. به هر حال یکی از بستگان او یعنی مهندس کاظم حسیبی یکی چهره‌های نزدیک به مصدق بود. علاوه بر این در میان دوستان نوجوانی و هم محلی‌های تختی هم با دو نام روبرو می‌شویم که بعد‌تر آن‌ها را در حزب‌های جبهه‌ی ملی هم می‌بینیم. حسن خرمشاهی و حسین سکاکی که هر دو از نیرو‌های اجرایی و میدانی جبهه‌ی ملی بودند. دوستی تختی با خرمشاهی به دوران نوجوانی بر می‌گشته و  خرمشاهی گفته است یک تابستان او را برای کار به یک دکان دوچرخه سازی می‌فرستند  که در همسایگی آنجا یک دکان نجاری بوده که تختی آنجا شاگرد نجار بوده است. حسین سکاکی گفته است که زمانی شب‌‌ها در یکی از دکان‌های خانی‌آباد با تختی تمام روزنامه باختر امروز را می‌خوانده‌اند.  باختر امروز روزنامه‌ی حسین فاطمی بود که تریبون جبهه‌ملی و مصدقی‌ها به حساب می‌آمد و از مرداد ۱۳۲۸ چاپ آن آغاز شد. از ناصر تکمیل همایون و خسرو سیف نقل شده که نهم اسفند ۱۳۳۱ وقتی طرفداران شاه به خانه‌ی مصدق حمله می‌کنند تختی یکی از کسانی بوده که برای دفاع از حریم  مصدق به آنجا رفته بود. چند روز مانده به کودتا نیرو‌های جبهه‌ی ملی مجسمه‌های شاه و پدرش را میدان‌های شهر پایین کشیدند. از داریوش فروهر نقل شده که تختی را در میان کسانی دیده بوده که مجسمه‌های شاه و پدرش را پایین می‌کشیدند. مسابقات المپیک ۱۹۵۲ هلسینکی مصادف شد با وقایع تیر ۱۳۳۱ یعنی استعفای مصدق، به خیابان آمدن حامیان او و در نهایت بازگشت مصدق به دفتر نخست‌وزیری. در آن هنگام تختی در ایران نبود و برای مسابقات به هلسینکی رسیده بودند. تختی از این مسابقات با مدال نقره به ایران بازگشت. وقتی تیم به ایران بازگشت روزنامه شاهد که رسانه‌ی حزب زحمتکشان، از جمله حزب‌های جبهه‌ی ملی، به حساب می‌آمد به سراغ ورزشکاران رفت. ایده اصلی گفت و گو‌ها اعلام حمایت ورزشکاران از دولت مصدق بود. عمده‌ی ورزشکاران در دفاع از دولت مصدق سخن می‌گویند. گفت و گوی تختی پنجم شهریور ۱۳۳۱ منتشر شده و او در حمایت از مصدق سنگ‌تمام گذاشته. برای نمونه گفته است:«نظر شخصی من پشتیبانی از دولت دکتر مصدق می‌باشد و هر جمعیتی و یا شخصی با او مخالفت نماید دشمن ایران و ملت ایران می‌‌دانم و برای سربلندی و موفقیت ایران از دولت ملی دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی پشتیبانی می‌نمایم»

  حسین عرب یکی دیگر دوستان تختی که دوستی‌اش بر می‌گردد به زمان حضور تختی در مسابقه‌های داخلی یعنی از سال ۱۳۲۹، گفته است از همان آغاز که تختی را دیده او یک مصدقی بوده و در همان سال‌ها جلسات کمیته‌ی ورزشی جبهه‌ی ملی گاهی در خانه‌ی تختی برگزار می‌شده. اشاره عرب به جلسه‌های کمیته‌ی ورزشکاران حزب زحمتکشان است که از جمله احزاب جبهه‌ی ملی به حساب می‌آمد. در این جلسه‌ها عمدتا محمد‌علی خُنجی به عنوان سخنران و مدرس حضور پیدا می‌کرد. او در فرانسه اقتصاد خوانده بود  از جمله فعالان سیاسی جدا شده از حزب توده بود. او یکی از چهره‌های تئوری پرداز جبهه‌ی ملی بود و در بخش‌های رسانه‌ای کارهای اجرایی می‌کرد. تاریخ جبهه‌ی ملی پر از جزئیات و انشعاب است. کمی بعد‌تر در حزب زحمتکشان میان مظفر بقایی موسس حزب با بدنه‌ی حزب اختلاف افتاد. عمده‌ی چهره‌های اصلی مثل خلیل ملکی، جلال آل‌احمد، محمد‌‌علی خنجی از زحمتکشان جدا شدند و حزب راه سوم را برپا کردند. کمیته‌ی ورزشکاران هم از جمله بخش‌هایی بود که با راه سوم همراه شد. اما باز جلوتر اختلافی دیگر پیدا شد. چهره‌ی اصلی حزب راه سوم خلیل ملکی بود. بعد از کودتای مرداد ۱۳۳۲ میان بخشی از حزب راه سوم با ملکی اختلاف بالا گرفت. دو نفر از چهره‌های اصلی این مخالفان یعنی محمد‌علی خنجی و مسعود حجازی با سازماندهی نیرو‌های منتقدِ ملکی حزبی ایجاد می‌کنند به نام حزب سوسیالیست. کمیته‌ی ورزشکاران هم که از دوران حزب زحمتکشان با خنجی همراه بود در این انشعاب همراه می‌شود. خلیل ملکی بعد از کودتا به زندان افتاد. بعد از آزادی کمیته‌ورزشکاران خواهان جلسه‌ای با ملکی درباره‌ی اتهام‌های او به منتقدان می‌شوند که گویا جلسه برگزار  و آن‌ها همراه شدن خود را با حزب سوسیالیست به ملکی اعلام می‌کنند. از اینجا به بعد خانه‌ی تختی می‌شود مرکز اصلی جلسات کمیته‌ی ورزشکارانی که از دوران حزب زحمتکشان تشکیل شده بود و حالا زیر مجموعه حزب سوسیالیست قرار داشت. بعد‌از کودتا فضا بسته‌‌تر و وضعیت امنیتی ‌تر می‌شود. احزاب همراه با مصدق تصمیم به فعالیت مخفیانه می‌‌گیرند ونام نهضت مقاومت ملی را انتخاب می‌کنند. سوسیالیست‌ها یکی از حزب‌هایی بودند که در زیر مجموعه‌ی نهضت مقاومت ملی شروع به فعالیت مخفیانه کردند. به طور کل سوسیالیست‌ها نیرو‌های اجرایی و میدانی در میان خود زیاد داشت. در برپایی تجمع با تجربه به حساب می‌آمدند. در همین دوران فعالیت مخفیانه از جمله نیرو‌هایی بودند که در انتشار نشریه‌ی راه مصدق نقش داشتند. خنجی در همان سال‌ها به همین دلیل بازداشت شد. مرتضی تاجیک یکی از دوستان کشتی‌‌گیر تختی که نامش در فهرست کمیته‌ی ورزشکاران جبهه‌ی ملی هم دیده می‌شود خاطره‌ای تعریف کرده که تختی به او تعدادی اعلامیه می‌دهد که آن‌ها را در تهران پخش کند. ماشینِ حاملان اعلامیه خراب می‌شود و آن‌ها به تختی خبر می‌دهند و او خود را با ماشینی دیگر می‌رساند و شروع به توزیع و جابجایی اعلامیه‌های می‌کنند. این احتمالا مربوط به همان دوران انتشار راه مصدق و دوران فعالیت در نهضت مقاومت ملی می‌شود. فعالیت این نیرو‌ها تا سال  ۱۳۳۹  به شکل مخفیانه ادامه داشت. در این هنگام گشایشی کوتاه مدت در صحنه‌ی سیاسی رخ داد. انگار که شاه پذیرفته بود که جبهه‌ی ملی به صحنه‌‌ی سیاست بازگردد. این تصمیم ریشه در وقایع صحنه‌ی بین‌المللی داشت. رفتن کندی به کاخ سفید باعث فشار آمریکایی‌ها به شاه برای باز کردن فضای سیاسی شد. امریکایی‌ها فکر می‌کردند ایرانِ تحتِ اختناق استعداد زیادی برای یک انقلاب چپ‌گرایانه آن‌هم در همسایگی شورویِ آن روز‌ها دارد. از این زمان جبهه‌ی ملی وارد دوره‌ای می‌شود که از آن به عنوان جبهه‌ی ملی دوم یاد می‌‌کنند. ساختمانی در خیابان فخر‌آباد می‌شود مقر فعالیت‌های این جبهه که دست به برگزاری میتینگ در جلسات در آنجا می‌زدند. حزب سوسیالیست در این هنگام اعلام  انحلال خود خواسته می‌‌کند. خنجی چهره‌ی اصلی حزب اعتقاد داشت که حزب‌های حاضر در جبهه باید  تشکیل دهنده‌ی یک سازمان واحد باشند  و از این نظر دیدگاهش کاملا متضاد با مصدق بود که در جایگاه رهبر و پیشوای جبهه‌ی ملی قرار داشت. حسن خرمشاهی گفته است که بیانیه‌ی انحلال خود خواسته‌ی حزب سوسیالیست به نفع جبهه‌ی ملی در خانه‌ی غلامرضا تختی نوشته می‌شود و بعد از سوی خود او در جلسه‌ای با حضور نمایندگان حزب‌های مختلف خوانده می‌شود. در این دوره‌ جبهه‌ی ملی اقدام به تشکیل کمیته‌های استانی کرد که کمیته تهران از ۱۲ بخش  تشکیل شده بود از جمله کمیته محلات، کمیته زنان، کمیته جوانان و دانش آموزان، کمیته اصناف، و کمیته دانشجویان و چند کمیته دیگر که غلامرضا تختی ریاست کمیته ورزشکاران را به عهده داشت. در همین دوران است که جلسه‌های و میتنگ‌های ساختمان فخر‌آباد که مقر جبهه‌ی ملی به حساب می‌آمد مورد حمله‌ی لات‌های شناسنامه‌دار و شناخته شده مثل طیب و رمضان یخی قرار می‌گیرد. تصمیم گرفته می‌شود که برقراری امنیت جلسه‌ها را به کمیته‌ی ورزشکاران و تختی بسپارند که اتفاقا در جلسه‌ی بعدی هم سر و کله‌ی لات‌ها پیدا می‌شود و بنا به روایت ادیب برومند، یکی از چهره‌های جبهه‌ی‌ملی، تختی از آن‌ها می‌‌خواهد که محل را ترک کنند که به قول برومند اوباش و لات‌ها در یک حالت هراس و حرمت از محل بیرون می‌روند. البته روایت‌های دیگر از جمله روایت خسرو سیف نشان می‌دهد که چوب و چماقی هم  تدارک دیده شده بود که اگر نام و احترام تختی کار نکرد وارد مرحله‌ی دیگری شوند که کار به آنجا نمی‌‌کشد. به هر حال تختی در بین لات‌ها می‌توانست از یک جهت دیگر هم نام شناخته شده‌ای باشد. او برادر زاده‌ی تقی تختی بود که سال‌ها از لات‌ها و قمه به دست‌های سرشناس خانی آباد به حساب می‌آمد. اما  سال ۱۳۴۰ برای تختی مصادف با بود با دومین مدال طلای جهانی‌اش که از در مسابقات جهانی یوکوهاما در ژاپن به دست آمد در این زمان دیگر اخبار جبهه‌ی ملی را در مطبوعات منتشر می‌شد . جبهه‌ی ملی اردیبهشت ۱۳۴۰ در زمین‌های جلالیه و پارک لاله امروز دست به برگزاری یک میتینگ بزرگ می‌زند. دولت امینی در ابتدا مدافع بازگشت مصدق به صحنه سیاست نشان می‌داد. تختی در چنین شرایطی بعد از بازگشت از مسابقات جهانی در مهمانی‌ای  که در خانه خودش با حضور خبرنگاران  تعدادی از کشتی‌گیران برپا شده بود به شکل رسمی خبر از حضورش در جبهه‌ی ملی می‌دهد اما وضعیت به همین گونه نمی‌ماند. خیلی زود ناممکن‌ها بروز پیدا می‌کنند. تیر ماه ۱۳۴۰ جبهه‌ی ملی می‌خواست حضوری میدانی دیگری را به مناسبت سالگرد واقعه‌ی ۳۰ تیر ۱۳۳۱ برگزار کند. دولت مخالفت کرد و گفت با هرگونه راهپیمایی و گرد آمدنی برخورد خواهد کرد و نیروی نظامی به خیابان‌ها فرستاد. جبهه‌ی ملی دعوت خود از مردم را بر حضور در این راهپیمایی پس نگرفت اما در همان آغاز هسته‌‌های اولیه  تجمع با برخورد شدید نیرو‌های امنیتی و نظامی روبرو شد و تعداد زیادی از چهره‌‌های جبهه‌ی ملی بازداشت شدند. گزارش میدانی یکی از ماموران  ساواک نشان می‌دهد که آن روز تختی یکی از نیرو‌های میدانی جبهه‌ی ملی برای سازماندهی این راهپیمایی بوده است. در این گزارش آمده است:««انصاری ـ آراسته ـ عرب ـ غفوری ـ نوربخش ـ حقیقی ـ اطمینانی ـ غلامرضا تختی که مسئول کمیته‌های ورزشکاران هستند، مأموریت دارند هر یک در محل‌هایی که برای آن‌ها درنظر گرفته شده دستجات و گروه‌های مختلفه را به‌سوی میدان جلالیه هدایت کنند. ورزشکاران مزبور با هر دسته و گروهی که روبه‌رو می‌شوند قبل از حرکت دستور می‌دهند که از تشکیل مأمورین پلیس و قوای انتظامی و توپ و تانک وحشت نداشته باشند، زیرا مقامات انتظامی دستور حمله و حتی شلیک گلوله ندارند و این تظاهرات به‌خاطر مرعوب‌کردن و متفرق‌ساختن صفوف جبهه است». سند دیگری از ساواک نشان می‌دهد که حاضرانِ در کمیته‌ی ورزشکاران جبهه‌ی ملی، بعد از ناکام‌ماندن در تشکیل تجمع و شدت عمل نیرو‌های نظامی، دوباره جلسه‌ای برگزار کرده‌اند. در این گزارش آمده است:«کمیته‌ی ورزشکاران زیر نظر تختی در روز ۳۰ تیرماه تشکیل گردید. در این جلسه مذاکراتی پیرامون عمل خُلف دولت و ضعف هیئت حاکمه و اعمال زور  غیرانسانی مأمورین انتظامی در روز ۳۰ تیر ماه به‌عمل آمد و شدیداً دولت دکتر امینی مورد انتقاد قرار گرفت. ضمناً در این جلسه مسئولین دوم انتخاب گردید تا در صورت بازداشت تختی کمیته بتواند به فعالیت خود ادامه بدهد.»

داستان پر پیچ و خم جبهه‌ی ملی در بخش‌های مربوط به دوران جبهه‌ی ملی دوم پُر پیچ و خم ‌تر هم می‌شود. از یک سو حزب‌ها و نیرو‌های حاضر در جبهه با هم اختلاف داشتند. از سوی دیگر اسناد باقی مانده از ساواک نشان می‌دهد که مخبران ساواک توانسته بوده‌اند که در جبهه نفوذ کنند. البته جبهه‌ی ملی خود را بعد از سال ۱۳۳۹ یک حزب مخالف نمی‌دانست و خود را مجموعه حاکمیت تعریف می‌کرد از همین رو مانند احزاب دیگر تشکیلات امنیتی هم نداشت. این نفوذ هم بیش از آنکه نشان از مهارت ساواک داشته باشد، اشاره به اختلاف‌های عمیق در جبهه‌ی ملی دارد. چهارم دی ماه ۱۳۴۱ جبهه‌ی ملی اقدام به برگزاری یک کنگره‌ی یک‌هفته‌ای در سیزده جلسه کرد. یکی از اهداف کنگره برگزاری انتخابات برای مشخص کردن اعضای شورای مرکزی بود. تختی برای حضور در شورای مرکزی کاندیدا شد و در انتخابات با ۱۰۰ رای از سوی ۱۶۷ نفر اعضای حاضر در کنگره به عنوان پانزدهمین برگزیده‌ی فهرست ۳۵ نفری شورای مرکزی معرفی شد. این یعنی او در این انتخابات بیش از چهره‌هایی همچون بازرگان، بختیار، طالقانی و خنجی رای آورده بود. روایت‌ها درباره‌ی چگونگی و دلیل حضور تختی در این انتخابات متفاوت است. حسین شاه حسینی از جمله چهره‌های جبهه‌ی ملی که با تختی هم دوستی و معاشرت داشت  گفته است که یکی از حاضران در کنگره با صدای بلند اعلام می‌کند که تختی باید نماینده‌ی مردم جنوب تهران باشد. مسعود حجازی از برپا کنندگان حزب سوسیالیست این روایت را رد می‌کند و نوشته است: نه خود را کاندیدای عضویت در شورای مرکزی کرد و نه از سوی فرد دیگری برای انتخاب معرفی شد. انتخاب او بدون هیچ مقدمه قبلی و خود به خود انجام گرفت. کارشناسان ساواک اما هیچکدام از این دو نظر را قبول نداشته‌اند و نوشته‌اند که تختی به اصرار خنجی و حجازی، چهره‌های اصلی حزب سوسیالیست نامزد انتخابات شورای مرکزی جبهه‌ی ملی می‌شود. با وجود این‌ها تختی در صحنه‌ی سیاست آدم متوهمی نبود. می‌دانست دانش سیاسی‌اش در چه حدی است و در کنار چه کسانی با چه دانش سیاسی و سابقه‌‌‌ی مبارزاتی حضور پیدا کرده است. چندین روایت از او وجود دارد که در جلسه‌های سخنرانی و تبیینی معمولا پرسشگر بوده یا ادیب برومند روایت کرده است که تختی به او گفته است:« آقای ادیب برومند، به چه مناسبت من برای شورا انتخاب شده‌ام. چون شورا جای سیاسیون و سیاست‌مدران باید باشد که راجع به اوضاع جهانی و مملکت صحبت کنند. این‌ها اطلاعات وسیعی می‌طلبد که من این توانایی را ندارم. همین که در کنار شما عزیزان باشم کافی است.حتی دوست دارم که در همین میتینگ‌های جبهه ملی حاضر باشم تا جرات نکنند که آن‌جا را به هم بریزند». از طرفی همان روز‌ها که کنگره‌ی جبهه‌ملی برگزار شد حاکمیت هم در تدارک برگزاری رفراندوم برای انقلاب سفید بود. چند روز بعد از کنگره و سه روز قبل از برگزاری رفراندم، جبهه‌ی ملی بیانیه‌ای در این ارتباط صادر کرد که در پایان آن آمده است:

زمین و آب حق دهقانان و زارع است

آزادی از حقوق اساسی ملت است.

با: الغاءِ رژیم ارباب و رعیتی – زمین و آب برای دهقان – دسترنج کارگر برای کارگر – حاکمیت ملت و آزادی برای همه مردم – از میان برداشتن استعمار و استثمار

«آری موافقم».

با: حکومت خودکامه و دخالت پادشاه در امور حکومت و رژیم وحشت و ترور سازمان امنیت، تسلط سیاست استعماری بر کشور، تعدی پلیس و ژاندارم و مأمور متعدی دولت در شهرها و روستاها

«نه – مخالفم».

همین باعث آغاز دوره‌ی دیگری از بازداشت‌‌ها و فشار‌های امنیتی می‌شود. از سوی دیگر اختلاف‌های داخلی جبهه‌ی ملی هم مدام اوج می‌گیرد. کار به جایی می‌رسد که دکتر مصدق در موضع مخالفت و منتقدِ جبهه‌ی ملی دوم قرار می‌گیرد. اردیبهشت ماه ۱۳۴۳ نامه نگاری‌های مصدق با هیات اجرایی جبهه‌ی ملی بالا گرفت و در نهایت به غیر از دو نفر، اعضای هیات اجرایی و سپس اعضای شورای مرکزی تصمیم به کناره‌گیری می‌گیرند. چه بسا در میان آن چهره‌های اهل سیاست اختلاف مصدق با شورای مرکزی جبهه‌ی ملی دوم بیش از همه برای تختی دردناک بوده است. تختی یک مصدقی به حساب می‌آمد. در میان سند‌های تا امروز عمومی شده‌ی ساواک درباره‌ی تختی اولین سند  مربوط به سال ۱۳۳۷ است که در آن مخبر گزارش داده است که تختی در مراسم سوم درگذشت پدرش از شمس‌الدین امیر‌اعلایی یکی از چهره‌های جبهه‌ی ملی سراغ از حال و احوال دکتر مصدق می‌گرفته است. در آن روز‌ها که تختی با مدال طلای مسابقات جهانی یوکوهاما در سال ۱۳۴۰ به ایران بازگشته بود از مهندس حسیبی عکسی از مصدق با امضا و دستخط مصدق می‌خواهد. حسیبی این عکس را از دکتر مصدق با امضا و یادداشت می‌گیرد اما مصدق می‌گوید داشتن این عکس برای تختی می‌توان باعث ایجاد مشکل شود و می‌خواهد که تختی آن را در معرض دید عموم قرار ندهد اما چنانچه حسییی در مستندی روایت کرده تختی خیلی توصیه را به گوش نمی‌گیرد و حسیبی وقتی به خانه تختی می‌رود عکس را روی دیوار و در معرض دید می‌بیند. تختی به طور کل در عمومی کردن علاقه‌اش به مصدق به نسبت شرایط و وضعیت سر نترسی داشت. باز عکسی وجود دارد مربوط به مسابقات جهانی ۱۹۵۴ توکیو که برگزاری آن در خرداد ‍‍۱۳۳۳ بوده است. عکس در ژاپن گرفته شده و در آن تختی یکی از عکس‌های معروف مصدق را به دست دارد. سال ۱۳۴۰ که تختی عکس مصدق را خواسته بود در یک مقطع چند ماهه حتی عکس مصدق در مطبوعات هم منتشر شد اما در آن سال  ۱۳۳۳ یعنی یک سال بعد از کودتا یافتن عکس مصدق در ژاپن و عکس گرفتن با آن در جریان یک سفر رسمی دل و جرات اساسی می‌خواسته. از همین رو شاید اختلاف مصدق با شورای مرکزی جبهه‌ای که تختی هم یکی از اعضای آن بود چه بسا برای او بیش  از همه تلخ بوده است. مصدق تصمیم گرفت که با سازماندهی دوباره‌ی جبهه‌ی ملی دوران تازه‌ای را برای این جبهه رقم بزند. اما این‌بار خیلی زود با مشت آهنین سرکوب روبرو می‌شود و اساسا جبهه‌ی ملی سوم در همان نطفه کارش به پایان می‌رسد. اما نکته اینجاست که دیگر نامی از تختی و البته حزب سوسیالیست در جریان شکل جبهه‌ی ملی سوم شنیده و دیده نمی‌شود. آن حزب سوسیالیستی‌‌ای  که در جریان شکل‌گیری جبهه‌ی ملی سوم نامش به میان می‌آید حزب جامعه‌ی سوسیالیست‌هاست که رهبری آن به عهده‌ی خلیل ملکی بود که در اصل جایگزین همان حزب سوسیالیست خنجی و حجازی شد. حزب سوسیالیستی خلیل ملکی مد نظر داشت در جبهه‌ی ملی دوم هم حضور داشته باشد که آن زمان مورد قبول هیات اجرایی قرار نمی‌گیرد . البته خنجی و حجازی هم در این مخالفت بی‌تاثیر نبودند و به دلیل سابقه‌ی مبارزاتی و همراهی نهضت مقاومت ملی در آن تاریخ دست بالا را داشتند.  به طور کل یکی از دلایلی که چندان به حضور و همراهی تختی با حزب سوسیالیست اشاره نمی‌شود یا چهره‌های جبهه‌ی ملی علاقه‌ای به قرار دادن نام تختی در کنار  این حزب نشان نمی‌دهند به جایگاه و وضعیت دو بنیان‌گذار این حزب در مجموعه‌ی جبهه‌ی ملی باز می‌گردد. در ارتباط با محمد‌علی خنجی گاه در روایت‌ها اشاره می‌شود که نظریه پردازی مستعد و صاحب نظر بود اما مسعود حجازی نام محبوبی میان عمده‌ی چهره‌های جبهه‌ی ملی به حساب نمی‌آمد. در جبهه‌‌ی ملی بسیاری او را مسبب به خشونت کشیده شدن تجمع دانشجویان دانشگاه تهران در بهمن ۱۳۴۰ می‌دانستند. روی در رویی و اختلاف او با داریوش فروهر در جریان کنگره‌ی دی ماه ۱۳۴۱ جبهه‌ی ملی مشخص است. مخبران ساواک بارها خبر از اختلاف بختیار با جریان خنجی و حجازی داده‌اند. خود بختیار در گفت و گویش با مجموعه‌ی تاریخ شفاهی هاروارد اشاره می‌کند که خود مصدق هم دیدگاه خوبی درباره‌ی حجازی نداشت . در نهایت اصرار مصدق به بازگشت خلیل ملکی به بدنه‌‌ی جبهه‌ی ملی و کنار گذاشته شدن حزب سوسیالیست خنجی و حجازی به هنگام برپایی جبهه‌ی‌ ملی سوم نشان از این دارد که این حزب به انواع دلایل در جبهه‌ی ملی محبوبیت نداشت و گاه حتی مورد اتهام بود. از همین رو بسیاری از چهره‌های جبهه‌ملی که بعد‌تر از راویان تاریخ جبهه‌ی ملی هم به حساب می‌آمدند علاقه‌ای به گذاشتن نام تختی در کنار این حزب نداشتند اما به نظر می‌آید شرح مسعود حجازی از روند زندگی سیاسی تختی در کتاب خاطراتش بی‌راه نیست. حد‌اقل می‌توانیم بگوییم که اسناد ساواک نشان می‌دهد که مخبران و تحلیل نویسان سازمان امنیت هم تختی را یکی از اعضای حزب سوسیالیست جبهه‌ی ملی می‌دانسته‌اند. البته که جایگاه اجتماعی تختی به عنوان یک چهره‌ی سرشناس و از طرفی روابطش با دیگر چهره‌‌های حاضر در جبهه‌ی ملی باعث می‌شد که تختی نا‌خود‌آگاه وضعیتی متفاوت با حجازی و خنجی داشته باشد. به خصوص اینکه به طور معمول تختی در فهرست بازداشتی‌های ساواک نبود. ساواک می‌دانست که بازداشت تختی می‌‌تواند نفوذ اخبار جبهه‌ی ملی را به اعماق جامعه و غیر سیاسی‌ترین بخش‌های جامعه ببرد. از همین رو در مواردی تختی یکی از معدود چهره‌های شورای مرکزی جبهه به حساب می‌آمد که خارج از زندان بود و گاه رسیدگی به امور خانواده‌های زندانیان به او عهده‌‌ی او می‌افتاد. در ارتباط با زندگی سیاسی تختی با یک واقعه‌ی بی‌توضیح هم روبرو هستیم. آن هم انتشار یک آگهی در روزنامه‌ها درباره‌ی حضور تختی در بیست و یکمین دوره‌ی انتخابات مجلس شورای ملی است. پنجم شهریور ۱۳۴۲ در یک آگهی در روزنامه‌ی کیهان آمده است:« مردم وطن پرست تهران یه غلامرضا تختی که نماینده‌ی واقعی گروه کثیر طبقات زحمتکش می‌باشند رای خواهند داد» نام آگهی دهنده محمد حسین قیصر عنوان شده که یکی از دوستان تختی بوده و دوستی‌اش هم تا پایان عمر تختی با او ادامه داشت. چند روز بعد هم تکذیبیه‌ی این آگهی به نقل از خود تختی در کیهان و اطلاعات منتشر می‌شود. در آگهی نامی از جبهه‌ی ملی نیست و در تکذیبیه‌ی تختی هم اشاره شده که در جریان انتشار این آگهی نبوده است. هر چند انتشار سر خود این آگهی از سمت یک دوست کمی عجیب به نظر می‌رسد. تختی دوستان زیادی در تحریریه‌های کیهان و اطلاعات داشت. بعید است که چنین آگهی‌ای به دست این روزنامه‌ها رسیده باشد و آن‌ها تختی را در جریان نگذاشته یا در اینباره از او نپرسیده باشند. از طرفی آن زمان شاه و حاکمیت بد‌شان نمی‌آمد که در مجلس پیش‌رو نمایندگانی از جبهه‌ی ملی هم حضور داشته باشند. آن هم در حالی که در آن زمان عمده‌ی چهره‌های سرشناس جبهه‌ی ملی در زندان بودند. آن زمان همایون صنعتی‌زاده مدیر انتشارات فرانکلین از طرف شاه مامور به مذاکره با سران جبهه‌ی ملی می‌شود. شرح دقیقی از این مذاکرات در دسترس نیست. پراکنده در میان یادداشت‌ها و مصاحبه‌ها اشاره‌ای به این مذاکرات شده است که بخش عمده‌ای از آن به واسطه‌ی زندانی بودن چهره‌‌های اصلی جبهه‌ی ملی در زندان اتفاق می‌افتد و بخشی هم به دلیل  بیماری و انتقال  الهیار صالح از زندان به بیمارستان در بیمارستان بوده است. الهیار صالح که آن زمان از چهره‌های اصلی جبهه‌ی ملی بود  معمولا یادداشت‌های روزانه‌اش را کوتاه و بدون توصیف نوشته و به نوعی برنامه‌ی روزانه‌اش را مرور کرده. براساس یادداشت‌های او می‌دانیم که تختی در شهریور ۱۳۴۲ چندین بار در فهرست ملاقات‌ کنندگان صالح در بیمارستان بوده. نام تختی دو روز قبل و دو روز بعد از انتشار این آگهی در فهرست کسانی که به ملاقات صالح رفته بوده‌اند دیده می‌شود. باز دو روز بعد از انتشار تکذیبیه‌ی تختی نام او را در فهرست کسانی که به دیدار صالح رفته بوده‌اند می‌بینیم اما در نهایت اثبات ارتباط این مذاکرات و دیدار‌های تختی با الهیار صالح با نامزد شدن یا تکذیب نامزدی او با این اسناد ممکن نیست. در نهایت این نامزد شدن و بعد تکذیب آن از مجهولات زندگی تختی به حساب می‌آید.

آخرین فعالیتی که از جبهه‌ی ملی سوم ثبت شده مربوط به بیانیه‌ای انتقادی در تیر ۱۳۴۳ است و دیگر سرکوب و سرکوب. با مرگ مصدق در اسفند‌ماه ۱۳۴۵ آخرین امید‌ها برای از سرگیری فعالیت جبهه‌ی ملی بر باد شد. در واقع نیز بعد از سرکوب جبهه‌ی ملی سوم این جریان تا سال ۱۳۵۶ فعالیت سازمانی و تشکیلاتی نداشت. اما هزینه‌های مصدقی بودن برای تختی همچنان برقرار بود. وقتی مصدق درگذشت چند ماهی بود که تختی آخرین میدان ورزشی‌اش را با شکست پشت‌سر گذاشته و با تشک کشتی خداحافظی کرده بود. آن روز‌ها تختی خیال مربی‌گری تیم ملی را داشت و بسیاری از علاقمندانش هم او را در قامت مربی تیم ملی می‌دیدند. از طرفی صحبت مربی شدن تختی چندین سال بود که در جامعه‌ی ورزشی ایران مطرح بود. وقتی مصدق درگذشت اساسا جبهه‌ی ملی‌ای وجود نداشت که تختی بخواهد در آن فعالیت کند اما حضور تختی در مراسم‌های هفتم و چهلم مصدق باعث شد که او امکان مربی‌گری تیم ملی را از دست بدهد. به خصوص حضور تختی در مراسم هفتم مصدق سخت به چشم نیرو‌های امنیتی و مخبران نشست. چنانچه حسن نزیه ،مدیرعامل شرکت ملی نفت در دولت بازرگان، روایت کرده  تختی با تعدادی از ورزشکاران در این مراسم حضور پیدا می‌کنند. دست گل بزرگی تدارک دیده بودند و تختی پیشاپیش گروه حرکت می‌کرد. این در حالی بود که احمد‌آباد تحت محاصره قرار داشت.  آن روز حضور ورزشکاران آن هم به این شکل جلب توجه کرد. از طرفی دو ماه پیش از آن  در تشکیلات تربیت بدنی تحولاتی رخ داده بود. منوچهر قراگوزلو که  از چهره‌‌های نزدیک به شاه به حساب می‌آمد و سابقه‌ی مدیریت ورزشی از مدیریت فدراسیون دو و میدانی تا فدراسیون کشتی را داشت به ریاست تشکیلات تربیت بدنی ایران منصوب شد. قراگوزلو یکی از کشتی‌گیران با سابقه به نام محمد خادم را به عنوان رئیس فدراسیون کشتی معرفی کرد. محمد خادم در تاریخ کشتی یک نسل پیش از تختی قرار می‌گیرد و با حاج محمد خادم ، پدر رسول و امیر خادم فرق دارد، او چند دهه‌ی بعد روایت کرد که آن زمان او پیشنهاد مربی‌ تیم ملی شدن تختی را می دهد. تمام تشکیلات تربیت بدنی زیر نظر خود شاه اداره می‌شد. روسای تربیت‌بدنی تصمیمات کوچک‌تر از این را هم بدون نظر خواستن از شاه نمی‌گرفتند. بنا به روایت خادم قراگوزلو می‌گوید باید در اینباره با شاه مشورت کند و بعد از ۲۴ ساعت تماس می‌گیرد که شاه مخالفتی ندارد. حکم مربی گری تختی با حقوق ماهیانه دو هزار تومان صادر می‌شود و به خود او هم اطلاع می‌دهند اما قبل از عمومی شدن این خبر، مرگ مصدق و ماجرای حضور تختی در مراسم هفتم رقم می‌خورد. قراگوزلو خادم را می‌خواهد و می‌گوید حکم مربی‌گری را باطل کنند وقتی خادم دلیل را می‌پرسد قراگوزلو اشاره می‌کند به حضور تختی در احمدآباد و مراسم ختم مصدق و به همین دلیل تختی مربی‌گری تیم ملی را هم از دست می‌دهد. محمد‌خادم گفته است که او این موضوع را به خود تختی می‌گوید و تختی هم با خنده و خونسردی با موضوع بر‌خورد می‌کند. البته روایت‌های بعدی حکایت از این دارد که این دور ماندن از کشتی و تیم ملی یکی از مواردی بوده که روان تختی سخت تحت تاثیر قرار می‌دهد. به گونه‌ای که کمی بعد‌‌تر از حبیب‌الله بلور مربی‌اش در تیم ملی که بی مناسبت با دربار و مردان قدرت نبود می‌خواهد که کاری کند که او بتواند بار دیگر کنار تیم ملی و تشک کشتی بازگردد که البته از بلور هم نقل شده که در همان روز‌های بعد از مرگ تختی در کنار قبر او گفته است که هرچه کردم نشد. تعدادی از نزدیکان تختی از جمله همسر او و مهدی دری سردبیر کیهان ورزشی اعتقاد داشتند این دور ماندن تختی از کشتی یکی از مهم‌ترین دلایل خودکشی او بوده. رابطه‌ی شاه و تختی هم بالا و پایین‌های خود را داشت. آن زمان تیم‌های ورزشی پیش از مسابقات مهم به حضور شاه یا به اصطلاح جلسه‌ی شرفیاب می‌رفتند. شاه در جلسه‌ی شرفیاب پیش از المپیک ۱۹۵۶ ملبورن موفقیت تختی را پیش‌بینی کرده بود. از جایی تختی در مقام کاپیتان تیم کشتی قرار داشت و در جلسه‌های شرفیاب او سخنگوی تیم به حساب می‌آمد و طرف صحبت با شاه می‌شد. به طور کل شاه خود را از معماران ورزش مدرن ایران می‌دانست. حتما که پدیده‌ای همچون ورزش مدرن نمی‌توانسته یک بانی و یک معمار داشته باشد اما به واقع شاه سهم زیادی در مدرن شدن ورزش ایران داشت و به نوعی از دوران ولیعدی همه سازمان و تشکیلات ورزش ایران زیر نظر خود او اداره می‌شد. تربیت بدنی غیر سنتی به واسطه‌ی افسران روسی در نیروی قزاق و افسران سوئدی در ژاندارمری به ایران رسید. در تاریخ ورزش ایران با نام‌هایی روبرو می‌‌شویم مثل میرمهدی ورزنده که گفته‌اند از سال ۱۲۹۶ باشگاهی را برپا می‌کند که در آن مقدمات ژیمناستیک، شمیشیر‌بازی و وزنه برداری آموزش داده می‌شد. در سال ۱۳۰۶ ورزش در مدارس اجباری شد اما در واقع نه مربی ورزشی وجود داشت و نه باشگاهی و نه دانشی برای برپایی ورزش جدید. مهم‌ترین گام برای مدرن شدن ورزش ایران با تصویب اساسنامه‌ی انجمن ملی تربیت بدنی در سال ۱۳۱۳ رقم می‌خورد . ولیعهد که برای تحصیلات مقدماتی به سوئیس اعزام شده بود سال ۱۳۱۵ به ایران باز می‌گردد و از همان زمان در مقام رئیس عالی این انجمن قرار می‌گیرد. از طرفی ورزش یکی از علایق ولیعهد در اروپا بود و از همین رو این سمت برای او فقط یک سمت سلطنتی و تزئینی به حساب نمی‌آمد. هر چند شاه همیشه برای اداره تشکیلات ورزشی کفیل یا مدیر انتخاب می‌کرد اما گزارش‌ها و اسناد نشان می‌دهد که حتی جزئی ترین تصمیم‌ها بدون نظر شاه گرفته نمی‌شد. فدراسیون‌ها یا رئیس تشکیلات ورزش برای استخدام مربیان خارجی و داخلی برای تیم‌های ملی، گاهی  جریمه ورزشکاران خاطی یا  بخشش آن‌ها  یا حتی رنگ لباس تیم‌های اعزامی از شاه نظر می‌خواستند و این قاعده به نوعی تا پایان سلطنت او ادامه داشت. اینکه بگوییم محمد‌‌رضا پهلوی عالی‌ترین مدیر ورزش ایران به حساب می‌آمده بی‌راه نیست. از طرفی هم زمان با شکل‌گیری سازمانی برای ایجاد ورزش مدرن، نشریات و رسانه‌های تخصصی هم شروع به کار کردند. اولین نشریه‌ی تمام ورزشی ایران به نام آیین ورزش از همان سال ۱۳۱۴ آغاز به کار کرد. از سال ۱۳۲۲  نشریه‌ای به نام نیرو و راستی به سردبیری خانم منیر مهران منتشر شد که در مدرن شدن ورزش ایران نقش مهمی داشت. اولین بار تصویر تختی در این نشریه روی جلد رفت که تصویر مربوط به تیم اعزامی به مسابقات جهانی ۱۹۵۱ فنلاند در سال ۱۳۳۰ بود. در سال‌های ۱۳۳۱ تا تیر ۱۳۳۲ حزب توده اقدام به انتشار نشریه‌ای به نام ورزشِ ایران کرد. وقتی تختی و حبیبی سال ۱۳۳۵ و در جریان المپیک ۱۹۵۶ ایران را صاحب نخستین مدال‌های طلای المپیک کردند کمتر از یک سال بود که نشریه‌ای به نام کیهان ورزشی منتشر می‌شد. این نشریه چندین دهه جایگاه یک نشریه راهبردی را در ورزش ایران داشت. تحریریه‌ی این نشریه علاقه‌ی زیادی به تختی داشت. در عمده‌ی سال‌هایی که تختی کشتی می‌گرفت دوستش مهدی دُری سردبیر نشریه بود. کیهان ورزشی در جهان پهلوان شدن غلامرضا تختی نقش زیادی داشت. شعر سیاوش کسرایی که در آن تختی را جهان پهلوان لقب می‌دهد اولین بار در کیهان ورزشی منتشر شد. با این مقدمه‌ها  بود که زمینه‌ی شکل گیری یک ستاره ورزشی در ایران رقم خورد. اما این ستاره‌‌ی ورزشی در کشوری با یک نظام استبدادی ورزشکار شاه دوستی به حساب نمی‌آمد که هیچ  سر از اردوی مخالفان در آورد و شد ارادتمند مصدق. دیکتاتور‌ها دوست داشته نشدن‌شان را از  بی‌لیاقتی و قدر نشناسی آدم‌های مقابل می‌دانند. چه بسا هیچ چیز به اندازه‌ی محبوب نبودن آن‌ها را عصبی نمی‌کند. تختی هم مصدقی بود و شاه را دوست نداشت و همین شرایطش را برای زندگی در اینجای جهان دشوار می‌کرد.

 با اینکه ساواک در ارتباط با تختی سیاست بازداشت را دنبال نمی‌کرد اما اسناد باقی مانده از ساواک نشان می‌دهد که این سازمان در دوره‌ای به دنبال توبه‌ی تختی و اعلام برائت او از همراهی با جبهه‌ی ملی و مصدق بوده است. در یکی از اسناد ساواک که مربوط به اسفند ۱۳۴۲ است آمده

«در روز‌های ۲۳و ۲۴و ۲۵ اسفندماه جاری مسابقات کشتی بین تیم‌های عراق ـ شوروی ـ ژاپن ـ بلغارستان در ایران و سالن محمد‌رضاشاه برگزار خواهد شد. ضمناً قرار است چنانچه غلامرضا تختی تنفر‌نامه‌ای از بستگی با احزاب و دستجات سیاسی بنویسد از طرف فدراسیون کشتی برای تماشای این مسابقات از او دعوت به‌عمل آمده و تجلیل به‌عمل آید و شایع است چنانچه در سالن حضور یابد از طرف طرفدارانش ابراز احساسات شدیدی نسبت به وی خواهد شد.»

تختی زیربار این توبه نامه نرفت اما شخصیتش با کنار کشیدن و گوشه نشستن هم سازگار نبود. روایت‌های دیگر نشان می‌دهد که تختی به هنگام برگزاری این مسابقه‌ها به سالن می‌رود. از سوی برگزار کنندگان سپرده شده بود که او را به سالن راه ندهند. این را سال‌ها بعد علی دلال باشی مسئول تدارکات تیم تعریف می‌کند که تختی برای ورود به سالن سراغ او می‌آید. او تختی را بسیار دوست داشت به قول خودش پشت سر او نماز می‌خوانده. او تختی را به سالن می‌آورد. ورود تختی با واکنش قهرمان جوان آن روز‌های شوروی الکساندر مدوید روبرو می‌شود که سخت به تختی علاقمند بود. او دست تختی را می‌گیرد و به میان سالن می‌آورد. شور و هیجان در سالن بالا می‌گیرد و درود و سرود است که نثار تختی می‌شود.اینچنین هم دست ساواک از توبه‌نامه کوتاه می‌ماند و هم تختی مثل همیشه می‌شود ستاره‌ی مجلس. نکته اینجاست که اسناد عمومی شده ساواک درباره‌ی تختی نشان می‌دهد که او در همان زمستان سال ۱۳۴۲ با احضاریه‌هایی از ساواک روبرو بوده. جالب اینکه اسناد نشان می‌دهد که تختی دوبار این احضاریه‌ها را بی‌جواب گذاشته و از مراجعه سر‌باز زده است و چرا که در یکی از این سند‌ها آمده است:

«موضوع: غلامرضا تختی، فرزند رجب

نامبرده بالا در تاریخ مقرر در ساواک حاضر نشده. خواهشمند است دستور فرمایید مجددا به وی ابلاغ نمایند با در دست داشتن سه قطعه عکس خود در ساعت ۹ روز ۲۱/۱۲/۴۲ در نشانی تعیین شده‌ی قبلی حضور به هم رساند.» بر اساس اسناد منتشر شده نمی‌دانیم که در نهایت نتیجه‌ی این احضاریه‌ها چه بوده اما آن مسابقه‌ورزشی‌ای که ساواک امیدوار بوده بتواند در آن مراسم توبه تختی را برگزار کند مربوط به چند روز بعد از تاریخ این احضاریه می‌شود. این نشان می‌دهد که برای نمونه در آن زمستان ۱۳۴۲ علاوه بر اینکه  تختی درگیر اختلاف‌های داخلی جبهه‌ی ملی بوده، زیر فشار نهایت امنیتی هم قرار داشته.

همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که مسیر تختی اتفاقی به سوی جبهه‌ی ملی نخورده بود. او پیش از اینکه به عضویت شورای مرکزی این جبهه‌ی سیاسی در بیاید یک نیروی کادری و میدانی در این جبهه بوده است. شاید در میان چهره‌ي های جبهه‌ی ملی او دانش سیاسی و نظری چندانی نداشت اما در نهایت انسانی بود که با دانش و حواس سیاسی‌اش راه تغییر‌خواهی و ظلم‌ستیزی را انتخاب کرده بود و در این راه هم به سهم خود هزینه داد. بعید است که کنش خود زنی در آدم‌ها تنها به یک دلیل خلاصه شود. در مورد تختی هم همینطور به نظر می‌آید. یادمان باشد که در خانواده‌ی تختی سابقه‌ی بیماری‌های روان‌پریشی و روان‌نژندی وجود داشته. پدر تختی  وقتی اموالش را از دست می‌دهد، زیر فشار وقایع به پریشان احوالی دچار می‌شود. گفته‌اند که ساعت‌ها سکوت می‌کرده و همسایه‌ها‌یی روایت کرده‌اند که در چندین سال حرفی از او نشنیده‌اند. امروز می‌دانیم که خصلت‌های روانی در آدم‌های یک خانواده ممکن است مشترک باشد و از طریق ژنتیک منتقل شود. در مورد خود تختی هم به مواردی از پیچیدگی‌های روانی بر می‌خوریم از جمله اینکه حبیب‌الله بلور، مربی تیم ملی کشتی ایران، بعد از مرگ تختی روایت می‌کند که دو بار با از خود بی‌خود شدگی‌های تختی بعد از مسابقه‌های سنگین روبرو شده. بنا به روایت او تختی دو بار بعد از مسابقه در وضعیتی بوده که گویی در لحظه‌ی حال نیست. صدای اطرافیانش را نمی‌‌شنیده، حالی شیدا داشته و گویی در دنیای دیگری بوده است. این‌ها می‌تواند زمینه‌هایی باشد برای برهم ریختگی‌های روانی. در نهایت داستان تختی روی تشک کشتی هم آنگونه که خودش می‌خواست به پایان نرسید و او دو میدان آخر ورزشی‌اش را با شکست پشت‌سر گذاشت. هرچند تختی تا همین امروز ورزش‌کار پر افتخاری محسوب می‌شود. رکوردی که او در المپیک ۱۹۶۰ رم به آن دست پیدا کرد  یعنی دو مدال نقره و یک طلای المپیک در سال ۲۰۰۸ از سوی هادی ساعی شکسته شد. رکورد هفت مدال جهانی و المپیکش در حوزه‌ی کشتی در سال ۲۰۲۲ از سوی حسن یزدانی پشت سر‌گذاشته شد اما این‌ها را ما امروز می‌دانیم به احتمال تختی در آن سال‌ها بعد از شکست در آخرین میدان‌های ورزشی‌اش طعم شکست را بر‌ جانش داشته است. از طرفی  او از مربی‌گری تیم ملی هم دور ماند. در صحنه‌ی سیاست هم چیزی جز شکست نصیبش نشد . از یک طرف درگیری‌های داخلی جبهه‌ی ملی بود و از طرفی دیگر سرکوب ساواک و حاکمیت. در کنار همه‌ی این‌ها در زندگی خانوادگی هم با انواع بحران‌ها روبرو شد. از یک طرف با برادرش درگیر بود. از طرفی با مادر همسرش از همان آغاز سر ناسازگاری داشتند. در کنار این بلافاصله بعد از ازدواج همسرش باردار شد در حالی که شهلا توکلی همان زمان دانشجو هم بود. داستان اختلاف فرهنگی خانواده‌ی تختی و خانواده‌ی همسرش داستانی پر از جزئیات است که مجال دیگری می‌طلبد و تا همین‌جا هم باید از حوصله‌ای که به خرج دادین سپاسگزار باشیم. زیر همه‌ی فشار‌ها بود که تختی برای آخرین بار روی پل رفت و در نهایت مقاومت شکست و غلامرضا غلامرضا را کشت اما نام او به یک میزان سنجش تبدیل شد. او راه استقلال ستاره‌ی ورزشکار از حاکمیت را بنیان گذاشت که تا زمانی که ملت و حاکمیت یکی نباشند، ورزشکار و قهرمان باید سوی مردم قرار بگیرد و نان شهرت را حلال کند. البته که از آن روز تا به امروز همه نتوانسته‌اند و نمی‌توانند در این راه پر هزینه قدم بردارند. بعضی‌ها اصلا انتخاب شان همراه شدن با حاکم است اما در نهایت غلامرضا تختی راه تمرد و نه گفتن را در ورزش مدرن ایران بنیان گذاشت. از طرفی داستان پر رمز و راز او از سوی نسل‌های بعدی مورد خوانش‌های دیگری قرار گرفت. در نسل امروز بسیاری تختی را با کم آوردن‌ها و نتوانستن‌هایش دوست دارند. بسیاری از مردم  این سرزمین در خیال خود ایران دیگری داشته‌اند و برای رسیدن به آن دست به کنش و عمل هم زده‌اند اما به هیچ چیز دست پیدا نکرده‌اند. این مردم قهرمانی مثل تختی را آشنا و قابل درک می‌دانند. می‌گویند آنکه دست به خودکشی می‌زند به چیزی در جاریِ زندگی اعتراض دارد. تختی از همان روزگار نوجوانی‌اش معترض بود اما در نهایت دستش از همه چیز کوتاه ماند و روانش چنان لهیده شد که در دفترچه یادداشت‌هایش از شباهتش به یهودی سرگردان نوشت. او میان همه نتوانستن‌هایش سرگردان مانده بود و کار را تمام کرد. خواندن این چند سطر پایانی کتاب اینجا بی‌مناسبت نیست: یکی بود و یکی نبود و آقا تختی بود و هست. قهرمانی طلایی که تاریخ ساخت و فرهنگ‌ساز شد. بیش از آن‌که مدال‌هایش بدرخشد، یادش می‌درخشد از بس که مردمی بود. یکی نبود و یکی بود و‌ آقا تختی بود که در خیالاتش، چونان یهودی سرگردانی، گم شد و بر همه‌ی نداشته‌هایش نقطه‌ی پایان گذاشت، اما داستانش به پایان نرسید.

پلی‌لیست‌های اپیزود

نظرات و دیدگاه‌های شما
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نظرات و دیدگاه‌های شما
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اپیزود 98 در پادگیرها

1404/05/30
49:41

جدیدترین اپیزودهای پادکست

این اپیزود قصه مردی است که بارها شکست خورد اما دوباره برخاست و داستان زندگی وینستون چرچیل از …
این اپیزود قصه مردی است که بارها شکست خورد اما دوباره برخاست و داستان زندگی وینستون چرچیل از …
در این اپیزود می‌خواهیم 12 اصل مهم و اصولی سرمایه گذاری را مرور کنیم که هر کس با هر سطح ریسک و هر میزان دارایی …
در این اپیزود می‌خواهیم 12 اصل مهم و اصولی سرمایه گذاری را مرور کنیم که هر کس با هر سطح ریسک و هر میزان دارایی …
این اپیزود درباره یک راهکار غلط رایج است که در واکنش به چالش‌های زندگی به ما گفته می‌شود که سعی کن …
این اپیزود درباره یک راهکار غلط رایج است که در واکنش به چالش‌های زندگی به ما گفته می‌شود که سعی کن …
لوگوی اکوتوپیا کامل