آرمان‌شهر اقتصادی
کاور اپیزود نود و سوم پادکست اکوتوپیا - حداقل دستمزد
تصویر پوریا بختیاری

پوریا بختیاری

نویسنده، طراح و گوینده پادکست اکوتوپیا

اپیزود شماره 93
فصل دوم

حداقل دستمزد

بحثی خطرناک با سابقه‌ای طولانی

حداقل دستمزد یکی از بحث‌برانگیزترین و دشوارترین مباحثی هست که تا امروز در اقتصاد مطرح شده. این بحث مخالف‌ها و موافق‌های جدی داره. وقتی می‌خوایم در مورد حداقل دستمزد حرف بزنیم، موضوع مثل یک بحث ساده اقتصادی نیست که فقط به مشاهدات تجربی و نظرات دانشمندهای مشهور نگاه کنیم و یک حکم نهایی بدیم. اینجا زندگی میلیون‌ها نفر درگیره. اگر یکی بگه با افزایش حداقل دستمزد موافقه، داره می‌گه به کلی آدم از این به بعد پول بیشتری بدید. طبیعیه که اون آدم‌ها خوشحال بشن. از سمت دیگه اگر یکی خواستار کاهش حداقل دستمزد یا حتی حذف این قانون باشه، ممکنه مورد حمله عده زیادی قرار بگیره. برای همین معمولا عموم افراد در مورد این بحث، با سوگیری حرف زدن.

ما امروز می‌خوایم به دور از سوگیری، بدون این که از قبل تعیین کنیم که دلمون می‌خواد بحثمون به کجا بره، نگاهی بندازیم به بحث حداقل دستمزد و در نهایت ببینیم که حداقل دستمزد می‌تونه قانونی مفید باشه یا نه، ممکنه زندگی همون فقیرترین افراد رو سخت‌تر کنه.

حداقل دستمزد یکی از بحث‌برانگیزترین و دشوارترین مباحثی هست که تا امروز در اقتصاد مطرح شده. این بحث مخالف‌ها و موافق‌های جدی داره. وقتی می‌خوایم در مورد حداقل دستمزد حرف بزنیم، موضوع مثل یک بحث ساده اقتصادی نیست که فقط به مشاهدات تجربی و نظرات دانشمندهای مشهور نگاه کنیم و یک حکم نهایی بدیم. اینجا زندگی میلیون‌ها نفر درگیره. اگر یکی بگه با افزایش حداقل دستمزد موافقه، داره می‌گه به کلی آدم از این به بعد پول بیشتری بدید. طبیعیه که اون آدم‌ها خوشحال بشن. از سمت دیگه اگر یکی خواستار کاهش حداقل دستمزد یا حتی حذف این قانون باشه، ممکنه مورد حمله عده زیادی قرار بگیره. برای همین معمولا عموم افراد در مورد این بحث، با سوگیری حرف زدن. موافقت با افزایش حداقل حقوق، لایک‌خوره و مخالفت باهاش فحش‌خور. طبیعیه که خیلی از آدم‌ها مستقل از این که واقعیت چیه، خیلی شعاری بگن که بله، حداقل حقوق کارگر باید باشه هزار دلار. طبیعتا این ادعا هم مورد تشویق عموم قرار می‌گیره. در حالی که شاید آدم‌هایی که دارن برای این شعارها کف می‌زنن، ندونن که چنین قانونی چه تبعاتی می‌تونه داشته باشه. پس عجیب نیست که سیاست‌مدارها، به خصوص در زمان انتخابات بیان و وعده افزایش کف پرداختی رو بدن. اما ما امروز می‌خوایم به دور از سوگیری، بدون این که از قبل تعیین کنیم که دلمون می‌خواد بحثمون به کجا بره، نگاهی بندازیم به بحث حداقل دستمزد و در نهایت ببینیم که حداقل دستمزد می‌تونه قانونی مفید باشه یا نه، ممکنه زندگی همون فقیرترین افراد رو سخت‌تر کنه. 

وقتی تاریخ عقاید اقتصادی رو ورق می‌زنیم. یک موضوع هست که خیلی سرش اختلافه. حداقل دستمزد. بعضی‌ها با صدای بلند فریاد زدن که حداقل دستمزد خوبه و باید افزایش پیدا کنه، بعضی‌ها هم محکم وایسادن و با این نظریه مخالفت کردن. 

اولین کسی که به شکل نظری در مورد حداقل دستمزد بحث کرد، آدام اسمیت بود. آدام اسمیت طبیعتا هیچ وقت نگفت که دولت باید برای حمایت از کارگر، حداقل دستمزد تعیین کنه. نظر آدام اسمیت این بود که دستمزد، یک قیمته و باید در بازار آزاد و بر اساس عرضه و تقاضا ایجاد بشه. یعنی اگر نیروی کار زیاد بشه، دستمزدها پایین میاد. یا اگر به دلیل کمبود نیروی کار، دستمزدها بالا بره، خیلی‌ها که در حالت عادی ممکن بود حاضر به کار نباشن، به فکر کار کردن بیفتن. مثلا توی یه خونه که فقط مرد کار می‌کرده، شاید اگر دستمزدها خیلی بالا بره، خانم خونه هم بره سر کار. پسرشون هم انگیزه پیدا کنه بیاد سر کار. نیروی کار زیاد می‌شه این طوری، همین موضوع باعث می‌شه که دستمزدها متعادل‌تر بشه. 

می‌دونم الان سریع اعتراض می‌کنید و می‌گید که باید برعکس باشه. یعنی اگر دستمزد بره بالا و حقوق یک نفر برای گذران زندگی کافی باشه، ممکنه بقیه اعضای خونه خیلی تمایل نداشته باشن کار کنن. اگر حقوق بیاد پایین، بقیه اعضای خونه مجبور می‌شن کار کنن که زندگی بچرخه. خیلی هم اعتراض بی‌جایی نیست. منطقی هم به نظر میاد. بیاید یه مثال واقعی تاریخی رو ببینیم، ببینیم بازار کار چطور کار می‌کنه. 

در قرن چهاردهم میلادی، طاعون باعث شد که بین 30 تا 50 درصد جمعیت اروپا تلف بشن. نتیجه این همه‌گیری، کاهش شدید نیروی کار بود. در نتیجه عرضه پایین نیروی کار دو تا اتفاق افتاد. یک، دستمزدها بالا رفت. دو، کارگرها تونستن سر شرایط بهتر کاری چونه بزنن. قدرت چانه‌زنی‌شون افزایش پیدا کرد. اشراف و پادشاهان برای مقابله با این مساله، قانون سقف دستمزد رو تصویب کردن که دستمزدها به قبل از طاعون برگرده. اما این قانون، باز هم عرضه نیروی کار رو کم‌تر می‌کرد. گزینه‌ای به جز پذیرفتن دستمزدهای جدید وجود نداشت. بازار آزارد، سطح دستمزدها رو بالا برد. در نتیجه وضع زندگی‌ها بهتر شد و دهقان‌ها به سطحی از رفاه دست پیدا کردن که قبلا براشون ممکن نبود. اقتصاد هم به شدت رشد کرد. چرا؟ چون درآمد بالای نکته عجیب چی بود؟ 

دستمزد بهتر و کار ساده‌تر باعث شد که زنان هم وارد بازار کار بشن. البته در همون زمان تلاش‌هایی شد که از ورود زنان به برخی مشاغل جلوگیری کنن. اما رفته رفته زنان در بازار کار پذیرفته شدن. نتیجه این مازاد عرضه چی بود؟ متعادل‌تر شدن دستمزدها. حالا چه اتفاقی افتاده بود؟ دهقان‌ها نمی‌خواستن رفاه جدید رو از دست بدن. در نتیجه دیگه چاره‌ای نبود جز این که زنان و کودکان در بازار کار بمونن. بله، در اون زمان هنوز کار کودکان ممنوع نشده بود. 

آدام اسمیت اما در مورد دستمزد، این قدر یک خطی فکر نمی‌کرد. توصیه اسمیت، دستمزد منصفانه بود. یعنی اسمیت باور داشت که دستمزد پایین، به نفع کارفرما نیست. چرا؟ چون نیروی کار انسانه و برای هر دستمزدی کار مشابه ارائه نمی‌کنن. بلکه دستمزد پایین باعث می‌شه که کارگرهای خسته و فقیر، کارایی کمتری داشته باشن. اسمیت تاکید داشت که باید دستمزد به اندازه‌ای باشه که زندگی خودشون و خونواده‌شون تامین بشه. همین‌طور اسمیت می‌گه که کارفرما معمولا قدرت بیشتری در تعیین دستمزد داره و در بیشتر شرایط، این کارگره که باید شرایط سخت کار رو تحمل کنه. از طرف دیگه کارفرماها می‌تونن با هم متحد بشن و دستمزدها رو پایین نگه دارن. اما در مقابل، اسمیت توصیه‌ای برای تشکیل اتحادیه کارگری برای مقابله با این وضعیت نداره. 

بعد از اسمیت، دیوید ریکاردو اومد و در مورد حداقل دستمزد حرف زد. ریکاردو از مفهومی حرف زد به اسم قانون آهنین دستمزدها که بهش نظریه دستمزد طبیعی هم می‌گن. ریکاردو باور داشت که دستمزدها در نهایت اون قدری پایین میاد که افراد با کار کردن فقط بتونن از عهده یک زندگی بخور و نمیر بر بیان. استدلال ریکاردو این بود که اگر وضعیت زندگی کارگرها بهتر بشه، زاد و ولدشون بیشتر می‌شه، بعدها نیروی کار بیشتری به بازار کار میاد، دستمزدها کاهش پیدا می‌کنه. اما اگر دستمزدها کم بشه چی می‌شه؟ تمایل طبقه کارگر به فرزندآوری کم‌تر می‌شه. نیروی کار کمتر می‌شه و دستمزد بالا می‌ره. تا کجا؟ تا جایی که یه خانواده کارگری به زحمت بتونن از عهده بزرگ کردن یکی دو فرزند بر بیان. دستمزدها اینجا متعادل می‌شه. 

داده‌های تاریخی نشون می‌ده که ادعای ریکاردو درست نبود. 

آلفرد مارشال، نظریه دستمزد حداقل بقای ریکاردو رو تصحیح کرد. مارشال به عنوان پیشگام اقتصاد نئوکلاسیک به نقش آموزش، فناوری، بهره‌وری و قوانین تعیین دستمزد هم اشاره کرد. برخلاف ریکاردو، مارشال قبول نداشت که دستمزد براساس نیازهای نیروی کار تعیین می‌شه. بلکه می‌گفت سطح بهره‌وری کارگرها هم می‌تونه بر دستمزدها اثر بگذاره. راه افزایش بهره‌وری هم آموزش هست و کسب مهارت. به بیان دیگه، کارگر ماهر می‌تونه یک قطبش در دستمزدش ایجاد کنه. مثلا اگر یک کارگر ساده، تراشکاری یاد بگیره، یک دفعه دستمزدش پرش می‌کنه. چرا؟ چون بهره‌وری بیشتری برای کارفرما داره. مارشال باور داشت که اگر دستمزدها بالاتر بره، کارگرها به دنبال مهارت بیشتر می‌رن، بهره‌وری بالاتری پیدا می‌کنن، بیشتر تولید می‌کنن و باعث رشد اقتصادی می‌شن. این رشد اقتصادی باعث می‌شه که دستمزدها به شکل طبیعی بالا برن. یعنی آیا مارشال از حداقل دستمزد حمایت کرد؟ نه. مارشال می‌گفت افزایش دستوری باعث افزایش نرخ بیکاری می‌شه. چون کارفرما ممکنه نتونه از عهده پرداخت دستمزد بالا بر بیاد. در مقابل دولت می‌تونه با سیاست‌هایی مثل آموزش و مهارت‌آموزی، بهبود وضعیت بهداشتی، مقابله با تبانی کارفرماها، تشکیل اتحادیه کارگری برای تقویت قدرت چانه‌زنی و تسهیل مهاجرت کارگران به مناطق پردرآمد به شکل طبیعی دستمزدها رو به سمت بالا هدایت کنه. 

پس تا اینجا دیدیم که هیچ کدوم از اقتصاددان‌ها از حداقل دستمزد، به شکل یک نرخ دستوری حمایت نمی‌کردن. تا این که رسیدیم به مارکس. انتظار داریم که نظر کارل مارکس این باشه که حداقل دستمزد خوبه و باید در یک مبلغ بالا تثبیت بشه. نه. مارکس هم مخالف حداقل دستمزد بود!

مارکس به طور کلی نظام اقتصادی حاکم رو یک بدن بیمار می‌دونست. در نظر مارکس، نظام کار – دستمزد، یک نظام ناعادلانه بود. چرا که کارگرها در ارزشی که خلق می‌کردن سهیم نمی‌شدن. از نظر مارکس، حداقل دستمزد فقط مسکنی بود که درد این بدن بیمار رو کاهش می‌ده اما مشکلی رو حل نمی‌کنه. مارکس می‌گفت دستمزد، بازتاب استعمار کارگرانه. چرا که در بهترین حالت، حداقل دستمزد فقط در حدی تعیین می‌شه که فقیرترین‌ها زنده بمونن و برای نسل بعدی کارگران، فرزند بیارن.

مارکس نظام عرضه و تقاضا برای تعیین دستمزد رو هم یک نظام طبیعی نمی‌دونست و باور داشت که سرمایه‌دارها عمدا نیروی کار رو در فضایی رقابتی نگه می‌دارن که دستمزدها پایین بمونه. در واقع مارکس فکر می‌کرد که همیشه گروهی از مردم بیکار هستن و این بیکاری مداوم باعث می‌شه که کارگرها جرات نکنن که درخواست دستمزد بیشتری داشته باشن. 

پیشنهاد مارکس این بود که بجای نظام دستمزدی، باید کارگران در مالکیت واحد تولیدی سهم داشته باشن و مثل سهامداران، از سود تولید خودشون بهره‌مند بشن. 

پس این تفکر درستی نیست که مارکس از حداقل دستمزد دفاع کرد. نه. شراکت کارگران در کار، اساس تفکر کمونیسم بود. 

دلایل فون میزس برای مخالفت با حداقل دستمزد هم جالبه. میزس باور داشت که قانون حداقل دستمزد به شدت برای اقتصاد مضره. چرا؟ توجه داشته باشید که اگر به صورت طبیعی حداقل دستمزد خیلی پایین‌تر از نرخ تعادلی حقوق‌ها باشه که اثری روی بازار کار نداره. حداقل دستمزد باید باعث بشه که حقوق‌ها بالا بره. برای همین تمایل کارفرما برای استخدام نیروی جوان و کم‌تجربه کاهش پیدا می‌کنه. این موضوع باعث افزایش میانگین سنی نیروهای کار و محروم ماندن کل جامعه، از ذهن‌های جوان و خلاق می‌شه. از طرف دیگه افراد فقیر که به خاطر مهارت کم فقیر شدن، از بازار کار کنار گذاشته می‌شن و فقر تشدید می‌شه. اگر مثلا یکباره دستمزد از 100 سکه، به 300 سکه (یه واحد پول خیالی) افزایش پیدا کنه، کارفرماها می‌رن دنبال نیروی کار ماهرتر با بهره‌وری بیشتر. برای همین ممکنه کارگرهایی که مهارت کمتر دارن اخراج بشن. در نتیجه نه تنها حداقل دستمزد نمی‌تونه به فقیرترین افراد جامعه کمکی بکنه، بلکه وضعیت زندگی اون‌ها رو بدتر هم می‌کنه. اما ماجرا اینجا تموم نمی‌شه. محصولی که با نیروی کار گرون‌تر تولید بشه، قیمتش بالا می‌ره. به خصوص محصولات کشاورزی که مستقیم تابع حداقل دستمزده. در نتیجه قیمت مواد غذایی برای فقرایی که بیکار شدن بیشتر می‌شه. میزس باور داشت که دستمزد، یک قیمته و نباید به شکل دستوری تعیین بشه. افراد باید آزاد باشن که برای کار خودشون قیمت تعیین کنن و کارفرما هم باید آزاد باشه برای کار مورد نیازش قیمت پیشنهاد کنه. میزس قانون حداقل دستمزد رو مانعی برای دستیابی به اشتغال کامل می‌دونست و باور داشت که حداقل دستمزد منجر به افزایش نرخ بیکاری می‌شه. میزس می‌گفت اگر افرادی که مهارت و تجربه کم دارن یا از طبقه فقیر هستن، بتونن با یک حقوق ناچیز کار پیدا کنن، کم کم فرصت می‌کنن که مهارت و تجربه خودشون رو بیشتر کنن و در آینده دستمزد بالاتری درخواست کنن. اما به وجود حداقل دستمزد، این افراد هرگز فرصت نمی‌کنن کارشون رو شروع کنن و از تله فقر خارج بشن. 

میلتون فریدمن هم اندیشه‌هایی شبیه به میزس داشت. فریدمن علاوه بر دلایل میزس، باور داشت که با وجود حداقل دستمزد انگیزه کارگرهای ساده برای مهارت‌آموزی رو کاهش می‌ده. فریدمن می‌گفت قانون حداقل دستمزد ضدسیاه‌ترین قانون تاریخه. سیاه‌پوست‌ها عمدتا در مدارس دولتی درس می‌خونن. مهارت‌هایی پایین دارن. و با قانون حداقل دستمزد، سیاه‌پوست‌ها از کار کنار گذاشته می‌شن. در نتیجه بچه‌هاشون هم توانایی مهارت‌آموزی پیدا نمی‌کنن و فقیر باقی می‌مونن. 

تا اینجا همه افرادی که اسم بردیم با حداقل دستمزد مخالف بودن. تا این که کینز پیداش شد. پدر اقتصاد کلان. کینز به طور مفصل در مورد نظریه اشتغال بحث کرد. کینز باور داشت که دولت نباید اجازه بده که دستمزدها، مثل قیمت یک کالا، در بازار بیش از اندازه نوسان کنه. چرا؟

فرض کنید کشور دچار رکود شده. یعنی برای کالاهای تولید شده، به اندازه کافی در بازار تقاضا وجود نداره. در این صورت چه اتفاقی می‌افته؟ دستمزدها پایین میاد. دستمزد پایین یعنی چی؟ یعنی پول کمتر برای مراجعه به بازار و خرید کالا. یعنی باز هم کاهش تقاضا. یعنی باز هم کاهش درآمد شرکت‌ها. یعنی باز هم کاهش دستمزدها. در نتیجه اقتصاد در یک چرخه معیوب رکود گیر می‌کنه. کینز باور داشت که بیکاری به خاطر بالا بودن دستمزدها به وجود نمیاد. بلکه دلیل اصلی بیکاری فقدان تقاضا است. اگر این طور نبود، هرگز نباید در اقتصاد، رکود پیش میومد. چون در شرایط رکودی و کاهش دستمزد، باید تمایل به استخدام بالا می‌رفت. مردم دستمزد می‌گرفتن، می‌رفتن بازار خرید می‌کردن، تولید از سر گرفته می‌شد و خیلی سریع دوباره دستمزدها بالا می‌رفت. اما در شرایط رکود، با وجود کاهش شدید دستمزدها، نرخ بیکاری هنوز به شکل ترسناکی بالا است. مردم در این شرایط دنبال کار هستن و ممکنه حاضر باشن با دستمزدی پایین هم مشغول به کار بشن. اما نمی‌تونن کار پیدا کنن. کینز اسم این حالت رو بیکاری غیرانتخابی گذاشت. شرایطی که کارگر حتی حاضره بدون حقوق هم بیاد سر کار. اما کاری نیست. چون فروشی نیست. چون تقاضایی در بازار نیست. پس، همیشه بیکاری، انتخابی و به خاطر پایین بودن دستمزدها رخ نمی‌ده. 

در اینجا کینز از چیزی حرف می‌زنه که کمتر کسی قبل از کینز بهش فکر کرده بود. کینز مستقیما نمی‌گه که دولت بیاد و با قانون‌گذاری حداقل دستمزد تعیین کنه. بلکه کینز دولت رو یک رقیب بزرگ برای کارفرماها می‌دونست که می‌تونن نیروی کار زیادی رو استخدام کنن. در شرایط رکود، که بازار آزاد توان تولید کار جدید نداره، دولت می‌تونه با سرمایه‌گذاری در بخش عمومی، مثلا هزینه‌های عمرانی، افراد زیادی رو استخدام کنه. این افراد با حقوقی که می‌گیرن به بازار می‌رن. خرید می‌کنن. کم کم تقاضا جون می‌گیره و تمایل به استخدام در واحدهای خصوصی ایجاد می‌شه. اما با چه حقوقی؟ یک عددی که بتونه با حقوق کارهای دولتی رقابت کنه. مثلا تصور کنید که همین الان دولت ایران بگه قانون حداقل دستمزد نداریم. اما کارمندهای دولت حداقل ماهی 50 تومن می‌گیرن. خب در این شرایط شما نمی‌ری در بخش خصوصی با 20 تومن کار کنی که. می‌ری کارمند بانک دولتی می‌شی، در ساخت اتوبان مشغول به کار می‎‌شی، پلیس می‌شی. کی می‌ره سراغ کار 20 تومنی؟ اونی که کم تجربه بوده، جوان بوده، مهارت نداشته و به هر دلیلی نتونسته استخدام بشه. 

کینز خودش می‌دونه که این وضعیت تورم ایجاد می‌کنه. اما باور داره که برای عبور از شرایط رکود، دولت باید تورم رو به جون بخره. همچنین کینز می‌دونه که ممکنه در استخدام، رانت ایجاد بشه. اما معتقد بود که منافع دستمزد دولتی، در نهایت به همه می‌رسه. همین افراد بعدها باید بیان مغازه، رستوران، لباس‌فروشی، خرید کنن و همین افزایش تقاضا، دوباره چرخ اقتصاد رو می‌چرخونه. 

بعد از این اقتصاددان‌هایی پیدا شدن که کم کم از حداقل دستمزد دفاع کنن. 

ساموئلسون، اقتصاددان بی‌اندازه باهوش و برنده نوبل اقتصاد، یک دیدگاه ترکیبی رو در مورد حداقل دستمزد مطرح کرد. نظر ساموئلسون این بود که حداقل دستمزد می‌تونه به افزایش قدرت خرید طبقه کم درآمد و کاهش فقر کمک کنه. ساموئلسون باور داشت که در بازارهای انحصاری و جایی که کارفرما قدرت بیشتری برای تعیین دستمزد داره، حداقل دستمزد می‌تونه این انحصار رو بکشنه. اما تاکید می‌کنه که برای افزایش حداقل دستمزد محدودیتی وجود داره و اعداد خیلی بالا ممکنه باعث بیکاری بشه.  

شاید اولین بار جوزف استیگلیتز (Joseph Stiglitz)بود که محکم وایساد و گفت مخالفان حداقل دستمزد دارن اشتباه می‌کنن. داده‌های آماری استیگلیتز نشون داده بود که میزس و فریدمن در مورد تاثیر حداقل دستمزد بر بیکاری اشتباه می‌کردن و می‌گفت حداقل دستمزد نه تنها انگیزه مهارت‌آموزی رو از بین نمی‌بره، بلکه باعث افزایش بهره‌وری نیروی کار می‌شه. از طرف دیگه، کارفرمایی که ملزم به پرداخت حقوق بهتره، تلاش می‌کنه که با استفاده از آموزش و فناوری و مدیریت صحیح بهره‌وری رو افزایش بده. در نتیجه این قانون به رشد اقتصادی کمک می‌کنه. 

در این زمان یک استدلال مخالف دیگه پیدا شد که می‌گفت اگر شرکت‌ها با دستمزد کم، کارگر استخدام کنن و سود کنن، اندازه کیک اقتصاد رشد می‌کنه و در نهایت به طور طبیعی دستمزدها بالا می‌ره. توماس پیکتی با یک کار عددی گسترده نشون داد که در واقعیت چنین نیست. پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم نه تنها بر حداقل دستمزد تاکید داشت، بلکه می‌گفت عموما حداقل دستمزد فقط در یک بازه زمانی منصفانه است و در نهایت از تورم عقب میفته و دوباره به نرخ غیرمنصفانه می‌رسه. در نتیجه تاکید پیکتی بر این بود که دولت باید بر دستمزدها نظارت مداوم داشته باشه تا مطمئن بشه که افزایش دستمزد متناسب با تورم تصحیح بشه. در بیشتر موراد کارفرماها برای افزایش دستمزد، حتی در دستمزدهای بالا، به نرخ تورم نگاه نمی‌کنن و حقوق‌ها رو حداکثر متناسب با میزان افزایش حداقل دستمزد از سوی دولت افزایش می‌دن. 

بحث‌های نظری و عددی ادامه داشت تا این که آلن کروگر (Alan Krueger) و دیوید کارد (David Card)برای اولین بار اومدن این موضوع رو در واقعیت آزمایش کردن. آزمایش مشهور اون‌ها در دهه 90 به این شکل بود. در نیوجرسی حداقل دستمزد از 4.25 به 5.05 دلار افزایش پیدا کرد. اما حداقل دستمزد در پنسیلوانیا ثابت موند. اون‌ها اومدن میزان اشتغال در فست‌فودهای دو ایالت رو با هم مقایسه کردن. جایی که بیشترین نیروی کار با حداقل دستمزد در حال فعالیت هست. توقع اقتصاد کلاسیک این بود که کارگرهای غیرماهر و جوان در نیوجرسی اخراج بشن و جای خودشون رو به کارگرهای ماهر بدن. یا مثلا مردم از پنسیلوانیا بیان نیوجرسی و استخدام بشن سیل مهاجرها باعث افزایش بیکاری در نیوجرسی بشه. 

اما در عمل دو تا اتفاق مهم افتاد. نرخ بیکاری در نیورجرسی، در مقایسه با پنسیلوانیا، طبق پیشبینی کینز کاهش پیدا کرد و همون طور که آدام اسمیت پیش‌بینی کرده بود، بهره‌وری در نیورجرسی افزایش پیدا کرد. چرا؟ چون طبقه‌ای که حداقل دستمزد می‌گرفتن، بیشتر حقوق خودشون رو خرج می‌کنن. لباس و غذا می‌خرن. اجاره خونه می‌دن. این طبقه خیلی اهل پس‌انداز و خرید طلا نیستن. پولی که به این گروه داده می‌شه، مستقیم به چرخه اقتصادی بر می‌گرده و سمت تقاضا رو تحریک می‌کنه. همین مازارد تقاضا، باعث ایجاد افزایش تقاضا برای نیروی کار می‌شه و نهایتا بیکاری رو کاهش می‌ده. از طرف دیگه، کروگر و کارد این نظر فریدمن رو قبول نداشتن که کارفرما الزاما نیروی غیرماهر رو اخراج می‌کنه و نیروی ماهر میاره. بلکه بررسی نشون داده بود که در جذب نیروی جدید، دستمزد بالاتر دست کارفرما رو برای جذب نیروی ماهر بازتر می‌کنه. ساده بگم، شاید با حقوق پایین شما نتونید برای بخش پذیرش کارگزاری یک نفر رو استخدام کنید که رشته‌ش مالی بوده. و اون آدم دنبال شغل هست و پوزیشن خالی برای یک لیسانس مالی وجود نداره. حالا با حقوق بالا، کارگزاری می‌تونه این فرد رو هم قانع کنه که در بخش پذیرش مشغول به کار بشه. هم بازدهی بخش پذیرش و در نهایت درآمد کارگزای بیشتر می‌شه. هم با جذب این فرد، یک نفر جویای کار به یک کارمند تبدیل شده و بیکاری کاهش پیدا می‌کنه. 

یه جمع‌بندی داشته باشیم؟

قانون حداقل دستمزد، به هیچ وجه یک اندیشه مارکسیستی نیست. مارکس مخالف حداقل دستمزد بود و می‌گفت این قانون فقط استعمار کارگر رو راحت‌تر می‌کنه. حداقل دستمزد اگر درست و معقول انتخاب بشه، می‌تونه به افزایش رفاه طبقه ضعیف، تحریک سمت تقاضا، افزایش بازدهی و سود شرکت‌ها و در نهایت رشد اقتصادی کمک کنه. اما افزایش دستمزد تورم‌زا هم هست که کینز باور داشت این تورم، بهایی هست که برای رشد اقتصادی باید بپذیریم. به خصوص که طبقه کم درآمد تمایل به مصرف بیشتری دارن. اگر با حقوق کم بخوایم درآمد رو به طبقات بالای درآمدی هدایت کنیم و منتظر باشیم که سرریز ثروتشون وضع همه رو بهتر کنه، پیکتی نشون داد که این اتفاق نمی‌افته و اون طبقه به پس‌انداز و خرید دارایی‌های سرمایه‌ای و با دوام مثل ویلا و قابق تفریحی یا یک شرکت دیگه، علاقه دارن و معمولا افزایش سودآوری این طبقه نه به تحریک تقاضای کل منجر می‌شه نه به افزایش دستمزد کارمندانشون. اما باید توجه داشت که افزایش دستمزد، خیلی بالاتر از نرخ تعادلی علاوه بر تورم، باعث ایجاد بیکاری هم می‌شه و جمع تورم و بیکاری، یعنی افزایش شاخص فلاکت. در واقع بیشتر استدلال‌هایی که میزس و فریدمن داشتن، برای چنین اعدادی بود نه رشد حداقل دستمزد از 4 دلار به 5 دلار در هر ساعت. در این جا نظارت برای افزایش منصفانه دستمزد توسط دولت، می‌تونه به عنوان یکی از مصادیق شکست بازار، پذیرفته بشه. 

اما سوال مهم و بسیار مهم نهایی. آیا این قانون با آزادی و اندیشه لیبرال در تضاده؟ خیر. هدف نهایی لیبرالیسم ماکزیمم کردن آزادی کل جامعه است نه فقط آزادی در تعیین دستمزد. طبقه ضعیف، از کمترین میزان آزادی برخوردارن. این طبقه معمولا نمی‌تونن آزادانه ساعت کاری خودشون، محل زندگی‌شون، حتی غذایی که می‌خورن رو انتخاب کنن. انتخاب غذا برای این طبقه بیشتر به حکم جیب تعیین می‌شه تا بر اساس آزادی اراده. اندکی افزایش درآمد، میزان زیادی از آزادی رو به این طبقه می‌ده که شاید در مقایسه با کاهش آزادی کارفرما در تعیین دستمزد، خیلی بزرگ‌تر باشه. یعنی اندکی افزایش در حداقل دستمزد، با محدود کردن یک بخش کوچیک و اعطای آزادی بیشتر به یک جمعیت بزرگ‌تر، در نهایت آزادی کل جامعه رو افزایش می‌ده. 

این بحث هنوز بازه و افراد مختلف همچنان نظریه‌های مختلفی رو مطرح می‌کنن. هیچ اشکالی نداره اگر شما هم نظرات خودتون رو داشته باشید و آزادانه این نظرات رو بیان کنید. دست کم در قسمت کامنت‌ها می‌تونید بنویسید که اندیشه شما به کدوم یکی از اقتصاددان‌هایی که گفتیم، نزدیک‌تره. 

پلی‌لیست‌های اپیزود

نظرات و دیدگاه‌های شما
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نظرات و دیدگاه‌های شما
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اپیزود 93 در پادگیرها

تاریخ انتشار1404/01/14
مدت زمان39:14

جدیدترین اپیزودهای پادکست

این ایپزود روایتی تکان‌دهنده از قحطی بزرگ ایران در سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ هجری شمسی است. فاجعه‌ای شامل گرسنگی، بیماری، احتکار، استعمار و جنگ که …
این ایپزود روایتی تکان‌دهنده از قحطی بزرگ ایران در سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ هجری شمسی است. فاجعه‌ای شامل گرسنگی، بیماری، احتکار، استعمار و جنگ که …
هر سرمایه‌گذار، در هر شرایط و موقعیتی که باشد، نیاز دارد چک‌لیستی برای خود داشته باشد. شما با استفاده از این چک لیست می‌توانید …
هر سرمایه‌گذار، در هر شرایط و موقعیتی که باشد، نیاز دارد چک‌لیستی برای خود داشته باشد. شما با استفاده از این چک لیست می‌توانید …
این اپیزود درباره یوزف گوبلز یکی از کلیدی‌ترین مهره‌های هیتلر است. کسی که توانست دستگاه سرتاسر فساد نازی‌ها رو …
این اپیزود درباره یوزف گوبلز یکی از کلیدی‌ترین مهره‌های هیتلر است. کسی که توانست دستگاه سرتاسر فساد نازی‌ها رو …
در این اپیزود می‌خواهیم موانع ذهنی که باعث به خطر افتادن خوشحالی و خوشبختی ما می شود را شناسایی کنیم و در نهایت به این برسیم که …
در این اپیزود می‌خواهیم موانع ذهنی که باعث به خطر افتادن خوشحالی و خوشبختی ما می شود را شناسایی کنیم و در نهایت به این برسیم که …
لوگوی اکوتوپیا کامل